<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>لحظه های زندگی من</title>
<link>http://lahzehnevis.blogfa.com/</link>
<description>بودیمو کسی پاس نمی داشت که هستیم باشد که نباشیمو بدانند که بودیم</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 03 Nov 2009 22:20:55 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>خوابم پرید</title>
<link>http://lahzehnevis.blogfa.com/post-121.aspx</link>
<description>سلام&lt;BR&gt;آمدم بنويسم برم.&lt;BR&gt;آمدم همين.خوابمم مياد.&lt;BR&gt;چه خوبه آدم وبلاگ داشته باشه.(چَشم حسود بتركه)&lt;BR&gt;از كجا بگم ننه،دس رو دلم نزار.(خب بزار)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز يا بازم بهتر بگم ديروز بالاخره فاز اول پروژه آكواريوم به پايان رسيد.&lt;BR&gt;بالاخره با دوتا گوپي و يه كتفيش و يه دلقك و يه آنجل (فكر كنم) كارمو شروع كردم.با بهنام و خواهرم رفتيم خريديم.&lt;BR&gt; الان با بابام و خواهرم داشتيم جريمه بازي مي كرديم،چه كنيم كه خونه دانشجويي بدجوري آمار قمار مارو بالا برده و بعضي وقتا كه نيكوتين جريمه و حكم كم ميشه مجبوريم يه حالي بهش بديم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از خونه دانشجويي بگم كه چندان راضي كننده نيست،يكي به اين دليل كه شهرش شهر ساكتيه و يكي ديگه اينكه دوستاي شيش دونگ من نيستن ولي اينش خوبه كه ظرفيتم رو بالا مي بره كه باهاشون بسازم.&lt;BR&gt;راستي دفترچه ارشد رو گرفتم و فرستادم،فقط براي دستگرمي گرفتم،ولي خيلي دوست دارم ارشد قبول بشم و بدجوري هم يه مدت رفتم تو نخش و تمام ريز و درشتشو در آوردم و غير نااميد شدن و كم دونستن شانسم براي قبولي چيز ديگه اي نداشت.&lt;BR&gt;يادمه وقتي رفتم پيش محسن (پسر خواهر زن داييم)،كه توي يه خونه جدا بدجوري داره درس مي خونه برا ارشد،گفت تو چقدر به حاشيه پرداختي،مهم اينه كه كتابارو چند دور بكني،كه البته واسه رشته كامپيوتر 14 تا درس هست و كلي مرجع و كتاب و اگر كسي مي خواد قبول بشه بايد واقعا درس بخونه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند وقتيه تعادل درستي ندارم.&lt;BR&gt;يعني چي؟يعني اينكه نمي دونم احساس مي كنم جذابيت قبلو ندارم،خيلي سوتي ميدم،قدرتم كاهش پيدا كرده.شايد اثرات كتاب كيمياگر بوده،من كه همين خاطرات يك مغ رو هم ديگه نخوندم و اونجا افتاده،احساس مي كنم كتاباي فلسفي و روانشناسي يه ظرفيت و شناختي مي خواد كه من ندارم و در نهايت فقط نااميدي و افسردگيش واسم مي مونه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;احساس مي كنم لباسام تكراري شدند،در ضمن دوست ندارم تا زماني كه پول كافي و بي مصرف دستم نيومده خرج لباساي ارزون بيخود كنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستي با ياسر و مهدي رفتيم نمايشگاه كامپيوتر،واي  كه چقدر نمايشگاه مزخرفي بود،هر سال بدتر و كم رونق تر از پارسال واقعا مي دونم كه سال ديگه اصلا ارزش يك بار ديدن رو هم نداره.البت من توي اين نمايشگاه يه سي دي  آموزش Asp.net خريدم كه بد نيست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز يا حالا ديروز رفتم خونه حسين اينا كامپيوترشو كه قبلا نيمه كاره درستش كرده بودم تموم كنم،كه البته به يه جاهاي خوبي هم رسيدم و سر بزنگاه برقا رفت،انگار قسمت نيست صداي كامپيوترش نصب بشه.&lt;BR&gt;چقدر خوابم مياد و چرت و پرت گفتم.&lt;BR&gt;راستي هشت هشت هشتاد و هشت چيكار كردين.&lt;BR&gt;ما كه مثل بدبختا صبحش رفتيم سر كلاس واقعا مزخرف مرادي و بعداز ظهرشم مثل بدبختتر ها با پاسور و فوتبال گذرونديم .&lt;BR&gt;اينقدر دوست دارم واسه ارشد بخونم يا نه بشينم كتاباي برنامه نويسي بخونم،ولي حالم از درساي اين ترم و كتاباي بي ربط به رشتم بهم مي خوره و حالشو ندارم.&lt;BR&gt;راستي گفتم چه سرماي بدي خوردم،دو هفته پيش از آقا مهدي منگ يه سرماي مشتي خوردم،بعد با حال بدم رفتم فوتبال،بعد مثل معتادا با ماشين گذاشتنم در خونه دانشجويي به زور تا لب بخاري رفتم و با همون لباسا در حالي كه مي لرزيدم خوابم برد.خيلي روزاي بدي بود،وقتي آدم توي خونه خودش نيست و حالشم خيلي بد ميشه واقعا بهش سخت مي گذره،من اين دوره رو توي بروجردم تجربه كردم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خيلي وقته قرآن نخوندم.&lt;BR&gt;من اواخر هفته مي رم خوابگاه و اونجا اصلا نمي تونم درس بخونم و حسابي هم خسته مي شم و وقتي ميام خونه حسابي استراحت مي كنم،اينطوري نه به درسم مي رسم نه يه جورايي تكليفم معلومه،واقعا احساس پوچي دارم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو برنامه حسابداريم حسابامو وارد كردم.&lt;BR&gt;آهنگاي سيروان اومده دستم، بد نيست،دلم گرفته رو خيلي دوست دارم:&lt;BR&gt;نمي دونم چي بايد بخونم&lt;BR&gt;اشكام پايين مياد رو گونم&lt;BR&gt;شايد سرنوشت ما همين بود&lt;BR&gt;بي تو من تنها بمونم&lt;BR&gt;يه نگاه گرم و عاشقانه&lt;BR&gt;من و تو  تو اون هواي برفي&lt;BR&gt;گذر ثانيه هاي آخر&lt;BR&gt;يه سكوت، نه صحبتي نه حرفي&lt;BR&gt;دلم گرفته&lt;BR&gt;بازم ياد روزاي گذشته دارم مي يوفتم&lt;BR&gt;دوستت دارم هايي كه من به تو مي گفتم&lt;BR&gt;دلم گرفته&lt;BR&gt;ديگه نمي تونم من اينجا آروم بشينم&lt;BR&gt;تويي واسم عزيزترينم&lt;BR&gt;تو اتوبوس دانشگاه عسل با حراست دعواش شد،رضا كيا هم ازش دفاع كرد منم با اون حال بدم فقط داد مي زدم.&lt;BR&gt;زندگي به آب زنده است،زنده موندن رود هم به آب و چقدر بارون امروز بهم حال داد واقعا بارون قشنگه.&lt;BR&gt;استقلال هم خيلي خراب كرده بود و تو حاشيه رفته بود كه توي بازي با شاهين با قدرت كمي پيروز شد و من خوشحال شدم،واعظم با قلعه نوعي آشتي كرد و حلاليت طلبيد تا بره مكه واقعا اتفاق خوبي بود،امير قلعه نوعي خيلي دوست داشتنيه.&lt;BR&gt;مسابقه نگس پرژين استار هم ادامه داره و من دنبال مي كنم.&lt;BR&gt;همين.&lt;BR&gt;خوابم پريد.دوست دارم دوستم داشته باشه،كاشكي.چرا الان گريم گرفت،من كي از حالت بدبختي و يك بام دو هوايي خارج مي شم.&lt;BR&gt;بهروزم رفت سربازي و اون هفته رفتيم ديديمش و ساعت دوازده يك بود كه رفتيم معجون خورديم اومديم.&lt;BR&gt;بهش گفتم خيلي رو عمه ات حساسي گفت آره گفتم پس ..بيب.بييييب.&lt;BR&gt;توي خوابگاهم اين هفته مهدي رفت حموم،چقدر پشت در حمام خنديديم با رضا.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 03 Nov 2009 22:20:55 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lahzehnevis&amp;postid=121</comments>
<dc:creator>lahzehnevis</dc:creator>
<guid>http://lahzehnevis.blogfa.com/post-121.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ساعتم خوابیده</title>
<link>http://lahzehnevis.blogfa.com/post-120.aspx</link>
<description>سلام.سلامي به عمق وجود انساني&lt;BR&gt;من لحظه هايم را مي سازم،مي نويسم،ثبت مي كنم و قطعا روزي مي ميرم.&lt;BR&gt;و آن روز چقدر نامعلوم به نظر مي رسد و تنها فكر اشك هاي مادر،ترس را در من نمايان مي كند و فكر را به جاي ديگر سوق مي دهد.&lt;BR&gt;آخ مادر چقدر دوستت دارم و اي پدرم كه تمام عمرت را به پاي من گذاشتي تا از پا فتادي و فقط اميدت به ساق پاهاي من است.&lt;BR&gt;امروز كه نه ديروز كه نه انگار چند روزي است كه فرق كرده ام.شايد افسردگي شايد . . &lt;BR&gt;دانشگاه شروع شد،به همراه سه تن از دوستانم خانه اي را اجاره كرديم و من نيز كار پاره وقت يا بهتر بگم هر وقتي را پيش گرفتم.&lt;BR&gt;يك هفته اي مي شود كه كلاسها شروع شده،تمام دروس فقط يك جلسه را پشت سر گذاشتند و من نيز يك هفته را.&lt;BR&gt;ساعتم از كار افتاده،درست روزي كه با نوميدي شهرم را به سمت خانه اجاره اي ترك كردم،در ترمينال ساعتم خوابش برد تا به من بگويد كه ديگر از اينجا به بعد نيازي بهش احساس نمي كنم.&lt;BR&gt;سه شنبه بود،شب را به خانه ايوب اينا رفتم و ماكاروني خوردم و با ايوب به خانه برگشتيم و بعد از يك دست يازده تايي و 7دست حكم خوابيديم.&lt;BR&gt;ظهر را تن ماهي خوردم و منتظر تا دو تا از همخانه هايم آمدند،رضا با خودش ظرفي پر از سالاد الويه داشت،يك شام يك ناهار ديگر گذشت و كلاس ها نيز طي شدند،شب اول سيب زميني سرخ كرديم و مابقي را شب بعد آبپز كرديم،البته ساندويچ فلافل نيز مزه داد.&lt;BR&gt;سكوت آنجا را دوست داشتم،سكوت شبهايش،نه تلويزيوني و نه لبتاپي،شبها در اتاق را مي بستم و كتاب مي خواندم و رضا و مهدي هم در سالن به چيز شعر مي پرداختند،كه البته به قول مهدي خصوصيت زبان پارسي است كه حرف حرف مي آرود،از كوروش و غياث الدين و هلال ماه و ستار و گوگوش و كامپيوتر و همه گفتند و گفتند تا عقربه ها 3 را نشان بدهد و خاموشي به زور مارا بخواباند.&lt;BR&gt;شب آخر درست تا موقعي كه عقربه ها گذشت 24 ساعت را به ما نشان دهد،به جوك پرداختيم،يكي رضا،يكي من،البت كه گه گاه هم مهدي چيزي يادش مي آمد.&lt;BR&gt;شايد روزي شش ساعت جريمه بازي مي كرديم و روز آخر با شهرام و ايوب نيز شلم بازي كرديم،تمام تفريح و گذشت عقربه هاي ساعت(البته نه ساعت من)،به 52 برگي بر مي گشت كه هر بار برگ برنده را به يك نفر مي داد.تك ها چشمك مي زدند و درست يك عدد بالاتر از آن نشاني از درخشندگي نداشت و وقتي شاهي را زير تك مي دادي تازه مي فهميدي كه شاه هم روزي به زير مي رود و همان تك نيز گه گاه بريده مي شد تا به ما ثابت كند،هيچ وقت نمي توان مطمئن از قدرت صحبت كرد كه روزي آن هم دست به دست مي شود.&lt;BR&gt;كتاب ورونيكا رو خيلي وقته كه تموم كردم و چقدر هم زيبا بود،كتاب قورباغه را قورت بده نيز تمام كردم و دارم دور دوم را مي خوونم،يكي ديگه از كتاباي پائولو كوئليو &quot;كيمياگر&quot; نام داره كه خيلي هم معروفه،و اونو ديگه دارم تمامش مي كنم و مشتاقانه منتظرم تا اين رو هم به مهدي ش. پس بدهم و كتاب خاطرات يك مغ را بخونم.&lt;BR&gt;الان تمام البسه من توي لباس شويي هست و داره مي شوره.&lt;BR&gt;همين الان بهنام اينا اومدند، و مي خوايم كه ناهار بخوريم،هيمن الانه الان خواهرم صدام زد كه بيا ناهار بخور پس شايد بعد اينو ثبتش كردم.&lt;BR&gt;هفته اي كه گذشت هفته خوبي نبود،شايد يك زلزله 7 ريشتري رو خانواده ما رد كرد،من واسه همين از خونه زده شدم،هادي ماندگار شد و انباري ما هم كوچك شد و همين و همين و ديگه شايد خانه چندان جذابيت قديم رو واسم نداشته باشه و فرار از اون بهترين راه به نظر بياد.&lt;BR&gt;اومدم ناهار.من رفتم.&lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;ناهارمو 5 نفره خورديم،خورشت باميه،يه فيلمم ديديم،الانم خوابم گرفته،يكم بي دل بازي كردم.&lt;BR&gt;راستي يه چيزي،رضا همخونه ايمون سيگار مي كشه و من هم توي اين چند روز 2 تا بهمن كوچيك رو كامل كشيدم،اولين بار بود سيگار رو روشن مي كردم و كامل مي كشيدم،مهدي هم كشيد.&lt;BR&gt;از اس اس بگم كه بازي رو برابر مس برد و حال اساسي داد كمتر از يه ساعت ديگه هم بازي داره،اميدوارم ببره و صدر جدول رو حفظ كنه.&lt;BR&gt;الان دارم محسن چاووشي گوش مي دم.&lt;BR&gt;نمي دونم مي خوام بخندم يا مي خوام گريه كنم.&lt;BR&gt;توي اتوبوس يوني زياد سوتي دادم،اين سري كه اومديم برگرديم توي اتوبوس جداي از هر بي معني بازي اي،كتاب كيمياگر رو مي خوندم،كه بچه ها همه به صورت هماهنگ اسمم رو صدا مي زدند،دخترا مي گفتن چي شده گفته نه،منم كه كم نمي آرم گفتم آره آخرش &quot;حرف دلشو زد&quot;يكي ديگشون كه سابقه خوابگاه داشت گفت:بهت گفتم نيا اينجا افسردگي مي گيري،راستش بعده حرف اون يه حسي ميگه كه افسردگي گرفتي و از همه جدا شو.&lt;BR&gt;خدارو شكر كه تمام واحدامو پاس كردم،خدايا هزار مرتبه شكرت،اين ترم رياضي مهندسي خيلي سخته،همينطور استادشم خيلي گاگوله.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باي.&lt;SUB&gt;لحظه نويس لحظه نويساني لحظه آبادي&lt;/SUB&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 12 Oct 2009 09:09:48 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lahzehnevis&amp;postid=120</comments>
<dc:creator>lahzehnevis</dc:creator>
<guid>http://lahzehnevis.blogfa.com/post-120.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سلام و خداحافظ</title>
<link>http://lahzehnevis.blogfa.com/post-119.aspx</link>
<description>و هر بار در آخر هر فصل ،آن را بدرود مي گفتم و اينبار در ابتداي فصل آمدم تا هم گذشت فصل گرم را بدرود گويم و هم سفره پاييزيم را پهن كنم،و تا بدانجا جلو بروم،بروم،بروم تا ديگر صداي خش خش برگها برايم تازگي نداشته باشد تا ديگر به هيچ نمه باراني نخندم و تمام سبزه هايش را گويي از قبل ديده بودم،آري شايد كتيبه من به جاي بيست و چهار سال فقط سه ماه جواب مي دهد و چه خوب كه همان هم غنيمت است.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و سلام&lt;BR&gt;سلام به تويي كه من را آفريدي،كه من را زنده نگه داشتي،كه به من به تعدادي نعمت دادي كه هيچ كس آمارش را هم ندارد و مهمتر از همه اين بود كه حتي يكبار هم به رويم نياوردي و من چقدر پست و فرومايه بودم كه حتي از روزي يكبار شكرش هم دريغ كردم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و خداحافظ&lt;BR&gt;خداحافظ اي تويي كه شكرش را نمي گفتي،كه با چوبه كس ديگري رانده مي شدي و انتها را نمي دانستي و چه زود بن بست را جلوي ديدگانت حس مي كردي و گه گاه بود زماني كه در آن شرايط يادش مي كردي و ميلي متري ديوار را پشت سر مي گذاشتي و البت كم نبود، كم نبود زماني كه ديوار خودش را به تو مي كوبيد و آن وقت بود كه به زمين و زمان بد و بيراه مي گفتي و لحظه اي نخواستي به ياد بياوري كه تو اسير آن چوبه شدي نه چوبه اسير تو.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نماز و روزهاتون قبول حق.&lt;BR&gt;عيدتون پسا پس مبارك.&lt;BR&gt;چه كنم كه حتي اقدام ساخت وبلاگ ديگه اي هم كردم و راضي نشدم لحظه نويسم رو تنها بگذارم،پي همه چي رو به تنم ماليدم و دوباره دست به تايپ شدم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز (يا بهتر بگم ديروز) انتخاب واحدم بود و رفتيم اونجا و ديديم كلاسارو تو سه چهار روز گذاشتن كه تصميم گرفتيم خونه بگيريم،همونجا فرصت رو از دست ندادم و زنگيدم به صاب خونه سامان اينا كه تازه از اونجا رفته بودن و با ديدن خونه و وانمود كردن به اينكه قبلا اونجارو نديده بوديم،با كلي چونه راضيش كرديم و 4نفره تثبيتش كرديم.&lt;BR&gt;جالبه كه عليرضا زنگش زد و حاج مرتضي با اصرار مي گفت به 3نفر اجاره مي دم و رضا از اونور داد مي زد آخه مرد مومن پس چجوري حكم بازي كنيم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آخ كه امروز رفتم و به اصطلاح كارنامم رو گرفتم و از 3نمره آخرم با خبر شدم،كه خدارو شكر همشو پاس كردم و جستم.&lt;BR&gt;اسمبلي خيلي هارو انداخته بود و وقتي رسيدم دانشگاه همه افتاده بودند و من با ديدن نمره 10 ،انگار آزادم كرده بودند.&lt;BR&gt;يه هفده واحدي بهمون دادند.يادش بخير اون موقع كه خودمون انتخاب مي كرديم.&lt;BR&gt;مادرم دوستت دارم.&lt;BR&gt;پدرم تو هم همينطور.دستتان را مي فشارم،دستاني كه روز به روز سست تر مي شوند و من نمي دانم بايد چكار كنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تولد.&lt;BR&gt;جمعه تولد بهنام بود،خونه خودش گرفت،براش اول يه تي شرت خريدم،اندازش نشد،خودم پوشيدم و يه پيراهن خوشكل جاش بهش دادم.اول كار افطار سالاد اولويه خورديم و بعد كادو و عكس گرفتنشم با من بود و فيلمش با فرزين.&lt;BR&gt;خيلي خوشحال شد،گفت تا حالا تولد براش نگرفته بودند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;واي كه چه تابستوني رو گذروندم،برنامه ماه رمضانم رو تشريح مي كنم:شبها تا سحر بيدار،بعد از خوردن سحري و نماز تازه مي خوابيدم،ساعت 14 الي 15 بيدار مي شدم،كمي بازي كامپيوتري،كمي بازي گوشي تا افطار مي شد به اندازه 3 وعده مي خوردم،بعد از تماشاي فيلمهاي جذاب،تماشايي و بسيار دلچسب و دل انگيز و ----(جاي خالي رو خودت بگذار) مي اومدم پاي سيستم و اينترنت و فبه المراد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدا توفيق داد هر سه شب احيارو زنده دار بودم،و حدود دو شبش رو پاي مجلس آقاي معمار.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;استقلالم خدارو شکر خوب نتیجه می گیره و امیدوارم دربی رو بپکونه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;يه برنامه حسابداري شخصي رايگان دانلود كردم،كه بسيار عاليه اگه شد لينكشو مي گذارم بعد،من خيلي دوست داشتم چنين برنامه اي داشته باشم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستي كتاب ورونيكا رو خيلي وقته طلسمشو شكوندمو و تمومش كردم،حالا دارم &quot;غورباغه رو قورت بده&quot; رو مي خونم كه چند فصل اولش بسيار اميد رو در من زنده كرد و مي تونم به عنوان يه اتفاق خوب ازش ياد كنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پیشنهاد رضا فکرم رو به خودش مشغول کرده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لرا اينجوري خدافظي مي كنن&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Sep 2009 23:18:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lahzehnevis&amp;postid=119</comments>
<dc:creator>lahzehnevis</dc:creator>
<guid>http://lahzehnevis.blogfa.com/post-119.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خوابم میاد</title>
<link>http://lahzehnevis.blogfa.com/post-118.aspx</link>
<description>برقا رفت،حالم گرفته شد،داشتم فريدون گوش مي دادم،آخراي بازي freecell بودم،خلاصه يكم نشستم به تخمه شكستن و يكم با ياسر حرف زدن،اما برقا نيومد،زدم از خونه بيرون در حالي كه با موبايلم كاوه گوش مي دادم با اون ركابي خوشكلم وسط كوچه تاريك،تنهايي داشتم تو رويا گيتار الكتريك مي زدم،ولي بازم حال نداد،زنگ زدم به امين اومد پايين يكم شعر بافتيم و از روزگار گفتيم كه يهو برقا اومد(توجه كنيد:يهو).&lt;BR&gt;نمي دونم الان ايران چند چند شده،ولي قاعدتا بعد از جام جهاني 2006 ديگه به فوتبال ملي اميد ندارم،از وقتي هم لوك خوش شانس آقاي قطبي تشريفشون رو آوردن،ديگه بدتر.&lt;BR&gt;هنوز سه تا از نمره هامو نزدند.&lt;BR&gt;راستي يه چيزي يه بار ديگه مواظب قلباتون باشيد،معادلات 10،آره ديگه ما اينيم،بالاخره با كلي دوندگي پاس شدم خدارو شكر.&lt;BR&gt;يه روز از تو باغ زنگ زدم استاد،اونم داشت مي رفت باغ،كلي باهاش حرف زدم،فرداش دوباره 40 دقيقه تمام باهاش پشت تلفن برگه ام رو صحيح كردم،ناگهان در حالي كه داشتم نااميد مي شدم گفت ميشه اينجا 20 نمره اضافه كرد و من خوشحال و شنگول پرواز كردم،البته بگم كه بعدش يه بار ديگه زنگيدم تا تثبيتش كنمها.آرررره دادا به اين ميگن ماا
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم برا سامان كه جفتشو با نامردي افتاد و انتقاليم بهش ندادند مي سوزه،عليرضا و عطايي انتقاليشون اُكي شد كه تو شهر خودشون بودند،اما سامان بدبخت نه.&lt;BR&gt;ما هنوز در تكاپو براي فروش يا معاوضه خونه ايم.&lt;BR&gt;هنوز كتاب ورونيكارو تموم نكردم،يعني زياد نخوندمش.&lt;BR&gt;شبا تا سحر بيدارم،مي خوابم تا يك،بلند ميشم به كامپيوتر و تلويزيون و برنامه ماه عسل تا افطار شد،مي خورم و مي شينم پاي سريالهاي مزخرف يا باصطلاح متحول شده ماه رمضان.&lt;BR&gt;هفته پيش رفتم جهاد،با علي اي بد نبود.&lt;BR&gt;علي وقتي فهميد من با استاد حرف زدم و يكم دير بهش گفتم،ازم ناراحت شد،دوست ندارم عليرضا رو برنجونم،احساس مي كنم مي تونم مثل يه رفيق خوب روش حساب باز كنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زياد قرآن نخوندم.&lt;BR&gt;شبا نمي دونم چيكار مي كنم ولي صبح ميشه.&lt;BR&gt;الاف تر از من نيست.&lt;BR&gt;ديروز رفتم پرينت قبضم كه زياد شده بود رو گرفتم،تازه فهميدم چقدر مخابرات نامرده،آخه وقتي اس ام اسي كه بايد دونهاي يك تومن باشه رو 22 تومن برا مردم جا ميندازن،آدم چي بگه،البته من هم به خاطر مسائل اخير زياده روي كردم ها.اما نه خيلي.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;يه سوال: اينكه ميگن روزه آدمو ميبره،كجا ميبره.جاي خوبيه يعني.&lt;BR&gt;هفته پيش يه بار با هادي و يه بار با ممد اينا رفتيم فوتبال،از دروازباني ارژندي تا مهارهاي حسن هم نبايد گذشت.&lt;BR&gt;جمعه با بهروز و مهدي رفقاي قديم رفتيم بيرون،اول از همه رفتيم يه رستوران شيك،پولارو سلفيديم و البته در آخر ازشون تشكر كرديم كه سلفيدنمون.&lt;BR&gt;بعد رفتيمگشت و گزار و مهدي رو گذاشتيم سر پستش توي سربازي،و بعد با بهروز كلي گشتيم و اينم بگم كه ساعت 12 شب تمام عابربانكها با ما قهر بودند.&lt;BR&gt;من معلوم نيست تا كي بنويسم،احتمال اينكه وبلاگ جديدي با نام جديدي بزنم و رهاتر درونم رو نشون بدم هست.&lt;BR&gt;كامپيوترم قديميه.&lt;BR&gt;افكارم آپديت نشده.&lt;BR&gt;دارم كچل ميشه،ولي دوست ندارم.&lt;BR&gt;روزا بيشتر مي خوابم.&lt;BR&gt;رضا رو چند روز پيشا باش رفتم بيرون.&lt;BR&gt;الان يه پشه كوره داره رو اسپيكرم راه ميره.ولي نمي كشمش،شَلِش مي كنم تا درس عبرتي بشه واسه دوستاش كه دور من آفتابي نشن.&lt;BR&gt;مي خوام برم كفش اسپرت بخرم،يه گوشي هم برا بابام شاید امروز رفتم.كاشكي گيتار الكتريك و برنامه نويسي در سطح تيم ملي رو بلد بودم.&lt;BR&gt;يه حسي ميگه دارم از خونمون و اتاقم جدا ميشم،گريم مي خواد بياد ولي خوابم مياد ولش كن.&lt;BR&gt;ساعت سه و ربعه،برم يه چيزي بخورم اگه خواستم ورونيكا رو هم بخونم يكم و بخوابم.كتيراهام تموم شده،ميلاااااد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الان هيچونه مشروبات الكلي مصرف نكردما،ولي دلم مي خواد توي يه فيلم كوتاه بدرخشم.&lt;BR&gt;پنجشنبه فوتبال دارم،حميد ديوونه توي خورشيد پنجم رو خوشم مياد و از بچه سوسول محله آقاي گودرزي هم خوشم نمي ياد.&lt;BR&gt;كاش 24 سال ديگه من كنار عشقم باشم و اخلاقم و روشم تغيير كرده باشه و پول و اطلاعات و تحصيلاتم از سر و كولم بالا برن.مربي بدنساز تيم ملي برنامه نويسي باشم و خيلي چيزاي ديگه كه الان توي مزغم نمي توره.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بابارو ببوسيد و بخوابيد،ميشيد مثل الان منا،محاسنتون گنده ميشه،ساعت خوابتون تغيير مي كنه،خرجتون هم بالا ميره.&lt;BR&gt;آف مي خواي بابايي،بيا گلم&lt;BR&gt;گفتي تو دلم اول و اخر خودتي از هرچه که دارم بهترينش خودتي خنديدم و زير لب مکرر گفتم شاهزاده ي قصه هاي من خر خودتي&lt;BR&gt; آري .... زندگي سرسره است مي کني دل از خاک پله پله تا اوج ميروي تا پرواز بعد از آن بالاها مي خوري سر آرام ذره ذره تا خاک &lt;BR&gt;به اميد آينده هاي روشن همتون رو به خداي بزرگ مي سپارم.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 Sep 2009 00:07:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lahzehnevis&amp;postid=118</comments>
<dc:creator>lahzehnevis</dc:creator>
<guid>http://lahzehnevis.blogfa.com/post-118.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تو با منی حس می کنمت</title>
<link>http://lahzehnevis.blogfa.com/post-117.aspx</link>
<description>
سلامم به تابستان&lt;br /&gt;به تو كه رفتني هستي و مي دانم كه بازم مي آيي،شايد من نباشم.
&lt;p&gt;از كجا شروع كنم.&lt;br /&gt;از نمراتم كه هنوز تكليفش معلوم نشده و اميدوارم زودتر استاد هاي نمي دونم چي مارو از نگراني در بياورند.&lt;br /&gt;اميدوارم.اميدوار به نمراتم.&lt;br /&gt;از ماه مبارك رمضان بگم.&lt;br /&gt;اول تبريك مي گم اين ماه عزيز رو،روز اولش رفت و سومين روزه ام رو گرفتم،اميدوارم بتونم راهم رو توي اين ماه عزيز پيدا كنم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من واقعا بيكار و بي عار(درست نوشتم) شدم،به غير از كتاب ورونيكا كه تا نصفش رفتم،بقيه روز بيكارم،يعني تا نصفه شب پاي كامپيوتر و پاسور بازي و بعد تا لنگ ظهر خواب.محاسنم بلند شده،تقبل اله حاج آقا.&lt;br /&gt;ديشب با محمد  و بچه هاي لوازم خانگي رفتم فوتبال،وسط كار بريدم،خيلي وقت بود بازي نكرده بودم،باور كن بقيه بازي رو مثل معتادا تو زمين بودم.&lt;br /&gt;امشبم حميد  و مهرداد بهم زنگ زدن برا جام رمضان مثل پارسال توي تيم باشم ولي قبول نكردم،چون نه تيمشون تيمه نه من حال دارم با شكم پر برم فوتبال و نتونم خودم رو نشون بدم.&lt;br /&gt;الان بهنام اينجاست.مامانم همين الان داره مرغ درست مي كنه برا سحري،افطار ديشبم خورشت سبزيه جانانه خورديم.اي خدااا &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خونه رو گذاشتيم به معرض فروش ظاهرا بعد از 14 سال بايد از  اين مكان خوب و محل خوبتر دل بكنيم.&lt;br /&gt;خونه پر خاطره ايه،ولي كلنگيه و دور و برمون همه ساختند رفتند بالا و منو دارند مجبور مي كنند از اتاق بالام با تموم پوسترهايي كه به در و ديوارشه و تموم خاطرهاش دل بكنم.&lt;br /&gt;البته بدم نمي ياد به يه خونه شيك و نو بريم،ظاهرا ديگه از يكنواختي اينجا خسته شدم.&lt;br /&gt;من كلاس شنا خواستم برم گفت وقتش گذشته،بعدشم ماه رمضانه،چرا همه دير به ذهنم مي ياد.&lt;br /&gt;دارم كلوچه مي خورم.&lt;br /&gt;بي خوابي زده به سرم.&lt;br /&gt;شايد بعدشم برم سراغ ورونيكا.&lt;br /&gt;چند وقته دارم آهنگهاي كاوه يغمايي رو گوش مي دم،اسم يكي از دوقلوهاش ورونيكاست،خيلي از گيتار الكترونيكي كه با احساس مي زنه حال مي كنم،اين آهنگشو خيلي دوست دارم.&lt;br /&gt;تو با مني &lt;br /&gt;حس مي كنمت&lt;br /&gt;همينجا روبروي خودم&lt;br /&gt;صداتو مي شنوم همه جا&lt;br /&gt;يا شايد من ديوونه شدم&lt;br /&gt;اگه تو تو اتاقم نيستي&lt;br /&gt;چرا كنار تو مي شينم&lt;br /&gt;چرا دارم تورو مي بوسم&lt;br /&gt;چرا دارم تو رو مي بينم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اگه تو اتاق من نيستي&lt;br /&gt;چرا هواي تو تو خونس&lt;br /&gt;چرا با تو حرف مي زنم هر روز&lt;br /&gt;نگو تو دلت اين ديوونس&lt;br /&gt;اگه تو تو اتاقم نيستي&lt;br /&gt;چرا كنار تو مي شينم&lt;br /&gt;چرا دارم تورو مي بوسم&lt;br /&gt;چرا دارم تو رو مي بينم&lt;br /&gt;آف باحال:شادي راهديه كن به كساني كه آنرا از تو گرفتند عشق بورز به آنهايي كه دلت را شكستند دعاكن براي آنهايي كه نفرينت كردند درخت باش برغم تبرها پروازكن به كوري چشم خفاش ها بهارباش و بخند كه خدا هنوز باماست&lt;br /&gt;بهترين درمان براي قلوب شکسته اين است که دوباره بشکند &quot; . سام منتز&lt;br /&gt;عموم اينا بعد از مدت ها از اهواز اومدند خونمون.&lt;br /&gt;من اينقدر پشت كامپيوتر مي شينم كه واقعا دارم از كمر درد مي ميرم شايد كارم به بيمارستان بكشه يا تو دراز مدت خودشو نشون بده.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sat, 22 Aug 2009 23:24:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lahzehnevis&amp;postid=117</comments>
<dc:creator>lahzehnevis</dc:creator>
<guid>http://lahzehnevis.blogfa.com/post-117.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حالم حالش خوب نیس</title>
<link>http://lahzehnevis.blogfa.com/post-116.aspx</link>
<description>&lt;BR&gt;سام الوك&lt;BR&gt;دوست دارم اينجوري شروع كنم،عشقم مي كشه،وبلاگمه اختيارشو دارم،اصلا ماله بابامه،به تو چه فزولبك.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الان ساعت خيليه.&lt;BR&gt;منم دي يووونه شدم،همين.&lt;BR&gt;بي مقدمه،مواظب قلبتون باشيد،معادلات هشت شدم.&lt;BR&gt;رياضي گسسته 10 شدم.حالا جالبيش اينجاست كه برعكس اينو فكر مي كردم.يه دوس تا نومره ديگه هم زده،اونارو بالا گرفتم،جالبيش اينجاس كه شيوه ارايه رو شدم بالاترين نمره كلاس با هجده و هفتاد و پنج.خوشحالم كه ارايه تكي دادم.&lt;BR&gt;عيد نيمه شعبان بر همه مبارك.&lt;BR&gt;من ديشب تو خيابونا رفتم با مهدي و دانيال و كلي كمك كرديم كه ملت نذراشون رو دستاشون باد نكنه،اونا هم بعداً كلي از ما تشكر كردن كه نذاشتيم نرذاشون رو دساشون باد كونه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چته،گفتم كه وبلاگمه اختيارشو دارم.به قول عليرضا &quot;‌آره دادا&quot;.&lt;BR&gt;امشبم كه با مهدي و بهروز و امين رفتيم بيرون،بالاخره بعد از چند سال دوباره گروهي كه با هم بوديم،با هم رفتيم ابيانه و با هم بروجردم بوديم دور هم جمع شديم.&lt;BR&gt;باهاشون اصلا حال نكردم،زياد خوشم نميود ازشون.&lt;BR&gt;خب ديگه از كوجا واستون بگم،اي استاد بي شعور آخه توي اون كتول آباد همين كه افتخار مي دم پامو مي ذارم بايد بري حالشو ببري،حالا من نادوني كردم تمام كلاساتو با جبرانياش اومدم كه بهم اين نمره هارو بدي.&lt;BR&gt;واقعا واستون متاسفم،چون جالبه از رو دفتر درس مي داد هيچي هم بارش نبود،حالا اومده اينجوري كرده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خداييش تو ايران يا بايد بري يه جا كه نمره بهت بدن يا بايد بري يه جا كه درس ياد بگيري،نه مثل اينجا نه از درس درست حسابي خبريه و نه از نمره اي.&lt;BR&gt;دارم آهنگهاي بنيامينو گوش مي دم الان.آلبومش جالبه،يه دو تاشو بدم نيومد.&lt;BR&gt;بالاخره احسان تو برنامه Next persian star اول شد،با اون صداي تكش و يه استعداد ديگه هم رفت،حالا اگه بود كي قدر مي دونست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;كتاب &quot;ورونيكا تصميم مي گيرد بميرد&quot;،رو از مهدي گرفتم تا بوخونم.&lt;BR&gt;آهنگ خواب بنيامين&lt;BR&gt;مي بيني گريه كردم خواب ديدم&lt;BR&gt;خواب ديدم تورو از دست ميدم&lt;BR&gt;نگو اين خواب من تنها يه خوابه&lt;BR&gt;نگو اين گريه كردنها يه خوابه&lt;BR&gt;كنار گريه خواب ديدم &lt;BR&gt;بازم خواب تورو ديدم&lt;BR&gt;تو خواب از خواب ترسيدم&lt;BR&gt;تو ميرفتي و مي ديدم،تو مي رفتي&lt;BR&gt;ازت از عشق پرسيدم&lt;BR&gt;تو هم شعر عجيبي زير لب خوندي &lt;BR&gt;كه معنيشو نفهميدم&lt;BR&gt;داد زدمو نشنيدي&lt;BR&gt;فرياد زدمو تو نديدي&lt;BR&gt;&quot;اينجاشو خيييييلي دوست دارم&quot;&lt;BR&gt;منو نمي ي ي خواي ي&lt;BR&gt;تو منوووو نمي خواي،نمي خواي&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قربون هممون برن.&lt;BR&gt;به اميد ديدن.&lt;BR&gt;يعني نمره اسمبلي،طراحي الگوريتم،چي ميشه،خدا كنه نيوفتم.&lt;BR&gt;من اصلا پسر خوبي نيستم.&lt;BR&gt;چقدر بيكاري بده،اصلا اونقدرا هم كه فكر مي كردم حال نميده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آف : برخي، بخاطر همرنگ شدن با جماعت، آنها را رنگ مي کنند.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 08 Aug 2009 00:03:08 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lahzehnevis&amp;postid=116</comments>
<dc:creator>lahzehnevis</dc:creator>
<guid>http://lahzehnevis.blogfa.com/post-116.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بيست و دو سال گذشت.</title>
<link>http://lahzehnevis.blogfa.com/post-115.aspx</link>
<description>نقطه سر خط.&lt;BR&gt;يادم نيست اما زياد شنيده ام كه در بيست و دو سال پيش در چنين روز و چنين ساعتي متولد شدم.&lt;BR&gt;باز هم يادم نمي آيد اما مادرم مي گويد پسري مودار و تپل و نوراني را نشانش دادند.&lt;BR&gt;چقدر زود گذشت.چرا زود مي گذرد.چند سال ديگر زنده ام.چكار كردم و چكار قرار است بكنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سلام&lt;BR&gt;من لحظه نويس هستم.&lt;BR&gt;كسي كه لحظات تلخ و شيرينش را مي نويسد.&lt;BR&gt;كه البته هروقت دلش مي گيرد ياد عزيز و همدمش يا همان وبلاگش ميوفتد.&lt;BR&gt;هويتم مجهول است و روزي كه معلوم شود،ديگر نه مي نويسم و نه مي گذارم كسي بخواند.&lt;BR&gt;باز هم دلم گرفته.&lt;BR&gt;باز هم يه خراب كاريه ديگه.&lt;BR&gt;امروز تولدم است،آره ظاهرا مادرم در آشپزخانه داره سبزي ها را خورد مي كند تا براي شب سمبوسه درست كند و البته كيكي كه قرار است خريده شود.&lt;BR&gt;يه بار ديگه سلام وبلاگ نازنينم،مي دانم كه از بس سفره دلم را پيش تو باز كردم،دچار افسردگي مزمن شده اي،اما چاره چيست،كسي را ندارم كه برايش راست بگويم و بهم خرده نگيرد،برايش راست بگويم و با نگاه و رفتار بعدش فحش كشم نكند.&lt;BR&gt;تو خوبي و خوب مي ماني و من بدم ولي نمي دانم تا كي مي مانم.&lt;BR&gt;يعني راستشو بخواي بدم نيستم،بعضي موقعها مي بينم خيلي هم خوبم،ولي جوون نيستم،طراوت هميشه درم جريان نداره،چيزي كه همه همه فكر مي كنند در من فوران مي زند پس انگاري ديوونم.&lt;BR&gt;حالا بايد چيكار كنم كه ديوونگيم خوب بشه.&lt;BR&gt;تا اين لحظه كسي بهم تبريك نگفته،البته با تغيير شماره انتظار چنداني هم ندارم و البته انتظار چنداني هم ندارم و البته ندارم.&lt;BR&gt;يه دو سه روزي ميشه كه با دوستم دوست نيستم.&lt;BR&gt;پس بگو چي شده.&lt;BR&gt;چته؟چي شد؟&lt;BR&gt;زديم به تيپ و تاپ هم.مقصر هميشه طرف مقابل است،ولي اينبار من خيلي تند رفتم.آنقدر غرور دارم كه راهي براي بازگشتم باز نكنه و ظاهرا اگه تا امشب تولدم رو تبريك نگه،ديگه منتظر كسي نخواهم بود.&lt;BR&gt;انگار دعاهاي زيادم مبني برا اينكه &quot;اي خدا اگر قسمت منه،نگهش دار و اگه نيست طوري كه كمترين ناراحتي رو بكشيم جدامون كن&quot; تاثير خودش را گذاشت.&lt;BR&gt;گوشيم زياد روشن نيست.اينطوري براي جفتمون و مخصوصا و خصوصا براي اووون بهتره.&lt;BR&gt;جاي خاليش فضاي مغزم رو پر كرده.&lt;BR&gt;فكر كنم بيشتر از ده ساله كه براي تولدم كادويي نگرفتم،البته يه كيكي واسه رفع كتي مي خورديم.دوستم مي خواست بخره و شايد هم خريده بود كه البته به خودم گفتم اگر قبل از تولدم بزنيم بهم كمتر عذاب وجدان مي گيرم.&lt;BR&gt;ديشب دلم گرفته بود،جلوي تلويزيون داشتم همراه با تخمه ،فيلم كنعان رو كه گرفته بودم مي ديدم.به خودم مي گفتم كاش كسي تولد منو يادش نبود،كاش برام حتي كيك هم نمي خريدند.&lt;BR&gt;نه اعصابم زياد خورده،نه حالم زياد گرفته،ولي دلم شايد.&lt;BR&gt;كاشكي يه شمال و يه مشهد مي رفتم.&lt;BR&gt;قسمتم نبوده،ولي كلاً مي خواستم اول ماه با سعيد برم،خونه هم داشت،اما از پولش كه برا يه جا ديگه مي خواستم ترسيدم.كه البته به يه جا ديگه هم نماسيد.&lt;BR&gt;يه كتاب خريدم.كتاب برنامه نويسي با وي بي.به اين اميد كه بشينم بخونم و توي اين مدت بيكاري حداقل جبران عقب ماندگي و بي سوادي قبلم رو بكنم.هنوز شروع نكردم.&lt;BR&gt;منتظر عليرضا ام تا سي دي ويندوزم رو بياره،تا روي سيستم صد سال پيشم نصبش كنم، به اين اميد كه روونتر بشه.&lt;BR&gt;قصدشو كرديم يه سيستم توي تابستون بردارم،كه هنوز نشده،البته مهم نيت پاكه كه من دارم.&lt;BR&gt;جديداً توي Tv persia يه مسابقه گذاشته بود براي خوانندگي كه 6 نفر رسيدند فينال،اونا كاراشون رو اجرا كردند،قراره شنبه شب نفر اول معلوم بشه.&lt;BR&gt;كسي توي فينال بود به نام &quot;احسان&quot;،آهنگ اول با نام &quot;همين امشب&quot;،رو كه شاعر و تنظيم كننده اش خودش بود و بسيار زيبا بود را دانلود كردم و روزي صد بار گوشش مي دم.&lt;BR&gt;صداي درجه يكي داره،بچه شمال بود و اين از همون استعدادهاست كه از دست ايران رفت.&lt;BR&gt;ميگه:&lt;BR&gt;همين امشب از غصه ها مي ميرم&lt;BR&gt;انتقام خودمو از دوتامون مي گيرم&lt;BR&gt;ديگه از دست تو هم كاري بر نمياد&lt;BR&gt;بايد آروم بگيرم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مثل نور يه شهاب كوچيك&lt;BR&gt;رد ميشم از تو چشات&lt;BR&gt;باز دوباره ميوفتم از چشات &lt;BR&gt;بي صدا مي ميرم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به خوابت نمي يام كابوست نميشم&lt;BR&gt;تو شباي سياه فانوست نمي شم&lt;BR&gt;ديگه از دست تو هم كاري بر نمياد&lt;BR&gt;بايد آروم بگيرم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مثل نور يه شهاب كوچيك&lt;BR&gt;رد ميشم از تو چشات&lt;BR&gt;باز دوباره ميوفتم از چشات &lt;BR&gt;بي صدا مي ميرم&lt;BR&gt;كاشكي دلم خوب بشه با هر چيزي كه خدا بهم بده.خدايا از گناه دورم كن و از لجن درم بيار و طراوت و اميد رو در دلم زنده كن و ايمانم رو به درجه اعلي برسان و مقصدي نشانم ده تا بيشتر از زنده بودنم لذت ببرم.&lt;BR&gt;حیف بود.خوب بود.ولی خوب شد.به خدا واسه خودش بهتره.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 31 Jul 2009 13:22:59 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lahzehnevis&amp;postid=115</comments>
<dc:creator>lahzehnevis</dc:creator>
<guid>http://lahzehnevis.blogfa.com/post-115.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گيتاري و سيگار و تنهايي</title>
<link>http://lahzehnevis.blogfa.com/post-114.aspx</link>
<description>سلام&lt;BR&gt;الان گوشيم خاموشه.&lt;BR&gt;نمي دونم چرااااا!!&lt;BR&gt;حالم گرفته،يه جورايي الان بغض دارم،ولي نمي دونم چرا.&lt;BR&gt;الان كلي وقته نيومدم،بعد كلي وقتم تمام خنده هارو گذاشتم كنار حالا كه دلم گرفته اومدم.&lt;BR&gt;نمرات يكي از درسام رو زدن،مهندسي شدم 14،كمترين نمره كلاس،همون درسي كه واسه پروژه اش كلي وقت گذاشتم،الان با همه خريتم زنگ زدم استاد و كلي باهاش جر و بحث كردم،اين در حاليه كه نمره طراحي رو هنوز اعلام نكرده و من به اميد اين بودم كه با مساعدتش قبول بشم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امتحانات%&lt;BR&gt;تموم شد،فقط همين،6تا امتحان دادم،براي اوليش كه فكر كنم گفتم كلي خودمو كشتم و الانم با استادش دعوام شد.دوميشم كه نمره اش رو زد و نمره آخر كلاس شدم،امتحان اسمبلي خونه خودمون بودم و شبش هم نخوابيدم و نمي دونم چيكار كردم و رياضي رفتيم خونه مهدي و به جا درس كلي مسخره بازي در آوردند و با وجود 5نمره ميانترم و 2نمره كلاسي،عمرا از 13،نمره سه نمي گيرم و ميوفتم.&lt;BR&gt;از گرافيگ هم كه نمره قبوليش رو قبلا گرفتم و امتحان كشكيشم بد نبود،اما معادلات سخترين درس و امتحان آخرم رو رفتيم خونه سامان اينا،با بهرامي رفتم،خيلي وقت كم داشتم و خوندم و با كلي استرس اومدم و با تقلب از روي سامان عزيز اميدواريم به 10.&lt;BR&gt;مي بيني لحظه نويس به چه روزي افتاده،اين همونيه كه دنباله نمره بالا 17 بودا،الان فقط دنباله يه 10 است.&lt;BR&gt;باور كنيد نه اينكه توي طول ترم درس نخونده بودم،توي امتحاناتم داغون شدم،هيچ شب امتحاني بيشتر 2 ساعت نخوابيدم،بعضياشم كه اصلا نخوابيدم،باور كنيد امتحان آخر ساعت 5 صبح داشتم بالا مي آوردم،گفتم به سر جلسه نرسيده مي ميرم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدا اين آقا افتاده دنبال دختربازي و مشغوليات ذهني ديگه مثل وبلاگ جمعي و غيره،آدم چي مي تونه بگه.&lt;BR&gt;خودمم تو كار خودم موندم.الان يه هفته است تعطيلم و بيكار،ديگه نه مي خوام سر كار برم و نه مي خوام كار كنم،مي خوام بخورم و بخوابم.از محيط كثيف اتاقم و دنياي شلوغ دور و برم خسته شدم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از دوستم بگم ،كه واقعا نمي دونم آخرش چي ميشه،خدارو شكر كه سمت كارهاي حرام تا حالاش كشيده نشدم،هميشه گفتم:دوست دارم با اولين نفري كه خلوت مي كنم خانمم باشه.&lt;BR&gt;از دوستم بگم كه چند روز پيش بعد از كلي مدت دوباره ديدمش،خوبه،حداقلش اينه كه پسر وقتي با دختر صحبت مي كنه از دنيا كنده ميشه.نمي دونم واسه اونم همينجوره.&lt;BR&gt;ديشب بهش گفتم،يعني آخر رابطمون چي ميشه،گفت نمي دونم.&lt;BR&gt;اين سري كه ديدمش كلي از آينده باهاش حرف زدم و گفتم كه قصدم ازدواج يا لذت جنسي نيست،گفتم ادامه ميديم فقط بابت اينكه كسي رو واسه حرف زدن داشته باشيم،اونم كلي از خواستگاراش گفت و بهم گفت كه اونم فعلا به ازدواج فكر نمي كنه.&lt;BR&gt;خيلي راحت شدم وقتي اين حرفارو بهش زدم،البته اون گفت كه توي اين مدت طولاني كه نديدم خيلي بيشتر از من خوشش اومده و گفت اولش اصلا هيچ حسي بهت نداشتم.&lt;BR&gt;ولي تو رو خدا يكي خونه هاي بهم ريخته اين پازل رو بچينه پهلو هم.&lt;BR&gt;بايد قبول كنم اين دختر آروم،بي يا كم احساس،مومن و خيلي خوب و ناز،همه اون چيزي نيست كه تو ذهن منه،رابطه به جايي رسيده كه برعكس اولش حالا بيشتر از اينكه من تشنه باشم،اون تشنه شده.&lt;BR&gt;وقتي مي بينم قايم كاري مي كنه،وقتي از اطمينان مادرش بهش مي گه،وقتي ياد آينده ميوفتم،كه چه تاثيري توي زندگيش با شوهرش يا من با زنم مي تونه داشته باشه،واقعا پشيمون ميشم.&lt;BR&gt;ديوونه شدم،ديگه هم نمي دونم چطوري قطع رابطه كنم،البته جدايي هم خيلي سخته واسمون،عليرضا همش ميگه حتما بايد تو يك يا چندتا دوست (از لفظ دوست دختر حالم بهم مي خوره)ديگه داشته باشي.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;واقعا ديگه دوست ندارم ازدواج كنم حداقل حالا حالاها،نبايد اين رو هم دريغ كنم كه علاقم به جنس مخالف خيلي بيشتر از قبل شده،ولي با وجود موقعيت زياد،اصلا نمي خوام با كس ديگه اي رابطه داشته باشم،و كاش اگه ما دو تا قسمت هم نيستيم،خداااا خيلي زودتر مارو طوري كه كمترين ناراحتي رو بكشيم از هم جدا كنه و ديگه هم من نمي خوام با كسي باشم و برم سراغ درسم.خدااا مگه دخترر چيه.ولي دوست من واقعا ساده و خوب و دلم نمي خواد ناراحتش کنم.&lt;BR&gt;درسي كه  ديدي چقدر ازش دور افتادم،حالا كه اومدم كارشناسي مي بينم بچه ها چقدر علمشون زياده حداقل به يه نرم افزار تسلط كامل دارند،ولي من چي.&lt;BR&gt;البته از برنامه ريزي بي خودي دانشگاه بي خودي هم نبايد گذشت،كه سختترين دروس رو ترم يك دادند و ترم رو از اسفند شروع كردند و يه ماهم وسطش تعطيل بود و كلي هم پروژه مسخره دادند كه ديگه واقعا وقته درس خوندن نمي شد.&lt;BR&gt;سعيد يه دو شبي اومد خونمون و بعد رفت جهرم خونشون،با اون و عليرضا رفتم گيتار ها رو ديدم و كمي تحقيق و اينا فهميدم،كه به سبك راك پاپ خيلي علاقه دارم و گيتار الكترونيكم مورد علاقه من است.ولي گرونه.&lt;BR&gt;قرار بود تا امتحانام تموم شد،از اول برج گيتاري بخرم و كلاسي برم و يه چندتايي هم كتاب برنامه نويسي بخرم و شروع به خوندن كنم،ولي حسش نيست،حاااااال ندارم،خستم،از زندگي از خودم از همه چيز،از روال عادي زندگيم حالم بهم مي خوره،از اينكه با ناموس مردم ارتباط دارم،دارم داغون ميشم،از روزي كه باهاشم استرس هم هميشه باهام بوده،با اينكه توي امتحانام خيلي كم حرف زديم و گوشيم هم خاموش بود،ولي باز هم فكرش و استرسش همراهم بود.&lt;BR&gt;چند شب پيش هادي با مامانم بحثشون شد.جمعه هم خونه عمو علي بوديم،عمه اينا هم اونجا بودن.راستي احمد(پسر عمه)يه هفته پيش عقد كرد،با دختر عمه اش،متولد 65 است و زنش متولد 68،واقعا خيلي خيلي زود ازدواج كردن،البته احمد وضع باباش خوبه و قراره يه خونه به اسمش بزنه.&lt;BR&gt;ضمناً امشب هم عمه ام اينا ميان اينجا برا شام،الان همه در تكاپو هستند.منم بايد برم كاهو و گوجه بخرم و اتاقم هم تميز كنم.&lt;BR&gt;ميگم من اصلا توي اين هفته گذشته و كلا توي سال 88 آدم خوبي نبودم،واقعا چرا امسال اينجوري شدم،چراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا.&lt;BR&gt;كتاب حرف هاي حساب از آدم هاي حسابي رو كامل خوندم و دادمش دست دوستممم.&lt;BR&gt;هنوز گوشيم خاموشه.&lt;BR&gt;دو تا آهنگ از گروه the ways كه ايراني هم هستند گوش دادم و مي خوام باهاش زندگي كنم،مخصوصا اتاق آبيشون:&lt;BR&gt;در كناري از خانه ما&lt;BR&gt;اتاقيست سرد و آبي&lt;BR&gt;تخت و گيتار كهنه من &lt;BR&gt;عكس يك زن به ديواريس&lt;BR&gt;زن زيبا روي و خندان&lt;BR&gt;يار من بود او دوراني&lt;BR&gt;حالا من ماندم و من&lt;BR&gt;گيتاري و سيگار و تنهايي&lt;BR&gt;عشق من رفت به تن خاك&lt;BR&gt;طعمشم نيست جز بيداري&lt;BR&gt;اي عكس خندان بشنو از من&lt;BR&gt;خواهمت ديد روزگاري&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ديگرم نيست ناي ماندن&lt;BR&gt;پايان آغاز آغاز رفتن&lt;BR&gt;چاقويي پنهان ته گنجه&lt;BR&gt;دستاي سردم،رگهاي سبزم &lt;BR&gt;سبكش راك پاپه و منم خيلي دوستش دارم،از استيل خودشونم خوشم مياد.&lt;BR&gt;من برم ديگه برام دعا كنيد.&lt;BR&gt;خدا همه ما رو به راه راست هدايت كن،اگه بديم به خوبي خودت ببخش و مارو خوب كن.&lt;BR&gt; و دو تا آف:&lt;BR&gt;انسان هم ميتونه دايره باشه هم يه خط راست. انتخاب با خودت است. تا ابد دور خودت بچرخي يا تا بي نهايت ادامه بدي &lt;BR&gt; زندگي همچون بادکنکي است در دستان کودکي ،که هميشه ترس از ترکيدن آن لذت داشتنش را از بين مي برد &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 26 Jul 2009 09:09:55 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lahzehnevis&amp;postid=114</comments>
<dc:creator>lahzehnevis</dc:creator>
<guid>http://lahzehnevis.blogfa.com/post-114.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خراب کردم رفت.حالا ناراحتم</title>
<link>http://lahzehnevis.blogfa.com/post-113.aspx</link>
<description>سلام&lt;BR&gt;حسابي كلافه و داغون.اين تنها جمله نا اميدكننده اين پستم نيست.&lt;BR&gt;پكيدم.خسته شدم.چرا من اينقدر بدم كه خدا اينقدر سنگ جلو پام مي ندازه.كي من خوب ميشم.كي&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چه خبر.خوبيد.سلامتيد.&lt;BR&gt;امروز(يا بهتر بگم ديروز)،اولين امتحانمو دادم.3 شب و 4 روز قبل از امتحان به خوابگاه بچه ها رفتم،باور كنيد در اين مدت شايد 13 ساعت خوابيدم،باور كنيد شب اول ساعت 6،شب دوم ساعت 4،و شب امتحان تا 6 و نيم بيدار بودم و يك ساعت خوابيدم و رفتيم سر امتحان.&lt;BR&gt;با عليرضا و رضا رفتيم اونجا،شب اول خونه ايوب اينا بوديم،بعد كه صابخونه گير داد،رفتيم خونه سعيد.&lt;BR&gt;بچه جهرم،خيلي با معرفت بود،شب سرشو رو پتو مي ذاشت تا ما رو بالشتش بخوابيم.&lt;BR&gt;خلاصه تهشو بگم كتاب و جزوه و نمونه سوالارو همه رو خوندم و رفتم،سر امتحان كل فرمولا رو يادم رفت،علي  و بچه ها همه فرمولا رو تقلب آوردن،منه ديوونه بعد از كلي فكر يادم اومد و اونم كم و زياد،خلاصه امتحان رو خراب كردم،خرابه خراب،امتحان طراحي الگوريتم بود.&lt;BR&gt;خودمو كشتم،ولي اصولي كار نكردم،مزد زحماتم رو نگرفتم.خدااااا يا الله صداي منو مي شنوي يا رب من،تو رو به امام هشتمت قسم مي دم،طراحي الگوريتم نيوفتم،ديگه نمي خوام اينارو دوباره بخونم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آخه يكي نيست به استاده عوضي بگه،تو كه پولي هستي،تو كه مي ياي سر كلاس و با پروژكتور درس 3 واحدي به اين مهمي رو درس مي دي و همه ناراضين،تو كه خودتم مي دوني هيچي بارت نيست و اصلا طراحي الگوريتمت صفره،حداقل يه امتحان در حد تدريست بگير،نه به اين سختي و پيچيدگي،انگار كنكور ارشده،همه سوالارو پيچونده بود،خيلي نامردي عقده ايييي ي يي ي ي&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه پس فردا امتحان مهندسي نرم افزار دارم و هيچي نخوندم و اصلا از درس زده شدم.&lt;BR&gt;ديگه وقتي اين اينطوري شد،گفتم نامردم اگه ديگه اينقدر درس بخونم و خودمو عذاب بدم.&lt;BR&gt;4 روزه ظهر فلافل مي خوردم و شب،تخم مرغ گوجه،توي اون گرما با باد پنكه پكيده و بدون حتي پتو و امكانات و بعدشم امتحانت اينطوري بشه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا جالبه بعد امتحان با ماشين بچه ها اومديم،تو راه خراب شد،2 ساعت الاف تو گرما بوديم،منم خوابم ميومد،تازه پسره ورداشت يه جا ته دنيا پيادمون كرد كه تا خونه كلي راه بود،ضمنا عينك آفتابيم هم كه خيلي دوستش داشتم و حداقل اين بهم ميومد تو كيفم شكست.&lt;BR&gt;حالا كاري ندارم ولي خيلي ناراحتم و مطمئنم اگه استاد اونجا بود دعواي سختي باهاش مي كردم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو فرجه يه دو روز رفتيم خونه رضا ،بال سوخاري و سمبوسه مخصوص شهرو زديم.&lt;BR&gt;يه دو روزم اومدن با ياسرو عليرضا خونه ما.&lt;BR&gt;خلاصه الكي وقت گذاشتم و حالا هم خدا خدا مي كنيم يه 10 بهمون بده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوستم امشب،بهم زنگ زد و گفت &quot;روز پدر مبارك&quot;،منم گفتم منظورت بابايه ديگه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بچه ها،مردم من احساس گناه مي كنم،الان احساس گناه خيلي خيلي زياد مي كنم،خدايا خدايا توبه توبه ،اگه كاري توي اين مدت كردم كه از روي خنده و شوخي و بچگي بوده منو ببخش،اي ارحم الراحمين منو ببخش و آگاه كن از گناهانم.&lt;BR&gt;ساعت 3 شد.&lt;BR&gt;از اس اس بگم،كه معلوم نيست داره چيكار مي كنه و همه كه عشق موندن داشتن،حالا مي گن مي خوايم بريم.&lt;BR&gt;واعظ داره به قول خودش مسير جديدي رو ميره كه به تركستان نيست،ولي خيلي ها دارند برنامه ريزي مدون و درست مي كنن كه سفره استقلال رو بر بچينند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چندان سياسي نويس نيستم،پيروزي انتخابات رو به آقاي احمدي نژاد تبريك مي گم و اميدوارم بتونه قدم هاي خيلي بهتري واسه منه جوون برداره.حالشم ندارم از اغتشاشات  و سوپاپ اطمينان حرف بزنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اميدوارم راه رو درست انتخاب كرده باشم،گرچه مي دونم خيلي اشتباهاتم دارم و نياز به يه مدت آرامش فكري دارم تا خودم رو بسازم و برنامم رو بنويسم و البته با انرژي تمام شروع كنم.&lt;BR&gt;گرچه درست بعد از امتحاناتم بايد برم كلاس هاي ترم تابستون و آرزوي يادگيري گيتار و گرفتن اينترنت اي دي اس ال  و آرامش مقطعي رو هم بايد به گور ببرم،واقعا زندگيم داره به عذاب تبديل ميشه كه فقط الكي مي خندم و خنده مي اندازم،ولي شاد نيستم.&lt;BR&gt;يه كتاب خريدم به نام &quot;حرفهاي حساب از آدم هاي حسابي&quot;،تقريبا حرفهاي آدمهاي بزرگ رو گلچين كرده،بعضي جملاتش خيلي قشنگه.&lt;BR&gt;دلم نمي ياد برم.&lt;BR&gt;مي خوام بنويسم.&lt;BR&gt;خوابمم مياد.&lt;BR&gt;راستي يه پروژه واسه درس مهندسي نرم افزار دادم،باور كنيد پدرم در اومد،4 روز داشتم تايپ مي كردم.&lt;BR&gt;پس برم من ديگه،ولي چند تا جمله جالب از كتاب فوق الذكر رو مي تايپم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هيچ وقت تلاش نكن كه به يك خوك آواز خواندن ياد بدهي،اينكار هم وقت تو را تلف مي كند و هم خوك را آزار مي دهد.&quot;مارك تواين&quot;&lt;BR&gt;هر احساسي اگر صادقانه و صميمانه باشد،غير ارادي خواهد بود.&quot;مارك تواين&quot;&lt;BR&gt;حتي وقتي فكر مي كني براي زندگي ات دقيقا برنامه ريزي كرده اي،اتفاقاتي پيش مي آيد كه مسير زندگي ات را طوري تغيير مي دهد كه حتي تصورش را هم نكرده بودي.&quot;ديپاك چاپرا&quot;&lt;BR&gt;چيزهايي كه بيشتر مردم خيلي دوست دارند بدانند،چيزهايي است كه ربطي به آنها ندارد.&quot;جرج برنارد شاو&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تكه كلام جديده من و عليرضا و بچه ها &quot; واي از تو&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه چیزه دیگه اون وبلاگم که با بچه ها زدیم خیلی فکر و وقتم رو می گیره.بای بای.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 05 Jul 2009 23:55:57 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lahzehnevis&amp;postid=113</comments>
<dc:creator>lahzehnevis</dc:creator>
<guid>http://lahzehnevis.blogfa.com/post-113.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>همه مي گويند من،پس چرا كسي به من اشاره نمي كند</title>
<link>http://lahzehnevis.blogfa.com/post-112.aspx</link>
<description>سلام &lt;BR&gt;چي شد من امشب اومدم به عشقم به گلم به ماهم به وبلاگم سر بزنم،خودم هم نمي دونم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از كجا بگم از درسم از دور و برم يا از فوت زن داييم.&lt;BR&gt;از امتحانات ميانترمم بگم كه دوتاشو دادم،يكي معادلات كه حسابي خراب كردم و 34 از 120 گرفتم و دومي امتحان رياضي گسسته،كه بد نبود و استاد از ترس اينكه زير آبش خورده بود،تصميم گرفته بود سوالات رو عوض كنه و آسون بگيره.&lt;BR&gt;خلاصه يكشنبه امتحان گرافيك دارم و هيچي نخوندم.&lt;BR&gt;يه چيزي بگم،تازگيا با دختري دوست شدم،بالاخره بعد از عمري،يه بار شماره دادم،و اما نكته جالب اينجاست كه غزاله دختري كه باهاش دوست شدم،خيلي چيزهايي داره كه من مي خواستم، يه دوست دختر داشته باشه و خيلي چيزها هم نداره.&lt;BR&gt;مومنه(نماز صبح بيدارم مي كنه)،تقريبا زيباست، اولين بار است كه با پسر دوست ميشه(واقعي)،و اخلاق آروم و حساس،ولي خب تحصيلاتش رو هنوز شروع نكرده و خيلي سطحي نگره،اطلاعات عمومي ضعيفي داره،چندان كه من مي خوام بهم توجه نمي كنه،راهش يكم بهم دوره و غيره.&lt;BR&gt;البته من فكر مي كردم،مي تونم يه رابطه شوخ و شنگي مثل تجربه قبلي باهاش داشته باشم،اما وقتي متوجه مومن بودن خودش و خانوادش شدم،بيشتر در موردش فكر كردم.&lt;BR&gt;اما در مورد ازدواج بايد بگم اولا من خيلي بچه ام،و بعد از اون اخلاق هاي ما بهم ديگه نمي خوره،من دختر خيلي شيطون دوست دارم،كه بتونه پس كاراي من بر بياد،كه اون آروم و متينه،توي اين دو سه هفته هم،خيلي باهم دعوا كرديم،و چند بار دل سردم كرده،اما از رفتارامون مشخصه كه دوست نداريم هم ديگه رو از دست بديم.&lt;BR&gt;من فكر مي كنم مي تونم بهتر از اين گيرم بياد،ولي بعد از كلي فكر مي بينم خب قطعا نفر بعد خيلي از شرايط اينو نداره.&lt;BR&gt;تو اين مدت فقط يه بار رفتيم بيرون،جالبه جفتمون دفعه اولمون بود و اون حسابي مي لرزيد،رفتيم باغ گلها،يه دو ساعتي اونجا با هم حرف زديم،روز تولدش بود بردمش ناهار علي بابا،خيلي معصومه،خيلي احساس مي كنم دوست دارم كمكش كنم تا بكشمش بالا ولي طوري كه زياد شيفته من نشه.(توي دانشگاه ديدمش و چند هفته اي توي كارش بودم)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خب بگذريم،فقط به اين قناعت كنم،كه حسابي منو درگير خودش كرده و در روزاي اول اينقدر ذهنم درگيرش بود كه درس نمي خوندم،و جالبه درست وسط ميانترمام با هم آشنا شديم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و اما از زن دايي عزيزم بگم،زن دايي كه هيچيش نبود،حتي سرما خوردگي هم نداشت،اما به يكباره فوت كرد،كل فاميلش اينطوري فوت مي كنن،پريروز رفتيم اونجا،دختراش و نوه هاش مخصوصا ميلاد،خودشونو كشتن،واقعا غير منتظره فوت كرد،خدايا مي دانم بندگان عزيزت را اينچنين دعوت مي كني،اما همه ما را ببخش.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از دورو برم بگم،از وبلاگ دانشگاهمون كه بچه ها دارند،روز به روز فعاليتشون رو بيشتر مي كنن و رضا كه خودشو كشته،از راه رفت و برگشت دانشگاه بگم كه خيلي حال ميده و توي اتوبوس خيلي خوش مي گذره.&lt;BR&gt;راستي يكشنبه شب رفتيم خوابگاه بچه ها خوابيديم،با عليرضا و رضا،واي چيكار كه نكرديم،كلي آهنگ و بي مزه بازي و خنده،ولي خب واسه امتحان فرداشم خوب خونديم،خوبه از ايوب و شهرام و عليرضا و مصطفي و سركاري سوسانو هم يادي بكنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما از چي نگفتم از انتخابات كه قطعا شركت مي كنم و راي مي دم،مناظره ديشب رو ديدم و برام جالب بود،مناظره امشب هم كه محسن رضايي ميوه پوست مي كند و ميرحسين هم دهن ملت مي گذاشت و مردمم هلپ هلپ مي خوردند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تورو خدا يكي راهنماييم كنه،با اين دختر چيكار كنم،چطوري درسامو بخونم،واسه آيندم چيكار كنم،كلي پروژه انجام نداده دارم،پروژه تري دي مكس،تي بي پي اس،و آز مهندسي كه در مورد بي پي ام است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عليرضا مي گفت اگه با يه دختر ديگه دوست بشي ميلت به اين كم ميشه و ديگه اونقدرا درگير اين نيستي،نظريه جالبيه ولي من نمي تونم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همه مي گويند من،پس چرا كسي به من اشاره نمي كند.&lt;SUB&gt;لحظه نویس&lt;/SUB&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 04 Jun 2009 22:31:26 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lahzehnevis&amp;postid=112</comments>
<dc:creator>lahzehnevis</dc:creator>
<guid>http://lahzehnevis.blogfa.com/post-112.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
