تبليغاتX
لحظه های زندگی من
تو چقدر ساده بودي
صداي كامپيوتر ديزلي اي كه بعضي وقتا اعصابتو خورد مي كنه.
سرعت اينترنتي كه گاهي انگار داري مي فهمي كه راس راسي عمرت تلف شده.
ياد بروجردي كه ،واقعا نمي خوام يادش كنم.
ياد پاختري كه فقط يه وجب ديگه تا گرفتنش فاصله داشتم و اون از ترس دستاي من، خودش رو به شيشه زد و مرد و در لحظات آخر چه قرآني بالا سرش خوندم.
الان يادم افتاد،وقتي توي صف سينما واسه ديدن فيلم آدم برفی ايستاده بوديم،مرده زد تو صف و وقتي مردم اعتراض كردن،اون ناخودآگاه به بچه اش گفت،مگه نه بابا،بچه كوچك از همه جا بي خبر گفت،آره ،و همه قبول كردن كه اونجا جاي اونا بوده،يادش بخير عجب بستني اي بابايه به خاطر دروغ بچه اش براش خريد،بستني اي كه بعد براش گرون تموم ميشه.
راستيا يادش بخير من سي دي خوبامو تو مدرسه مي فروختم،يادته مدير مدرسه اومد سر كلاس و كلي ازم تعريف كرد،يادته شورا شدي و فكر كردي خيلي جايي خبريه،يادته چقدر تيپ معمولي و ساده مي زدي و بدون ژل و مل مي رفتي و با همه هم جور بودي.
آخ كه تو چقدر ساده بودي.
يادمه
آره يادمه ،ماه آخر توي بروجرد در حالي كه امين تنهات گذاشته بود و برگشته بود،چه عذابي سر چكهاي برگشتي كشيدي،هيچ وقت يادم نمي ره كه بعد از 4سال دوباره حتي توي خواب انگشتامو مي خوردم و اين كارو هنوزم مي كنم.
يادته رفتي سر كاري كه شوخي هاي عباس و جمال بي فرهنگ رو نمي تونستي تحمل كني،يادته چقدر جوش الكي زدي.
يادته توي كارداني با افتخار قدم مي زدي و فكر مي كردي همه دارن نيگات مي كنن،ولي حالا كه فكرشو ميكنم مي بينم عزيزم
تو چقدر ساده بودي.
يادته وقتي روزاي آخر مي خواستن ازت سفته بگيرن،تو خلوت خودت چقدر گريه كردي و گفتي بيار تا امضا كنم،و اونا هم نياوردن.
الان كه فكرشو مي كنم مي بينم ،كلي از اون آدما اطلاعاتي و جاسوس و پاچه خوار بودنو
 و تازه يادش مي افتم كه گله،تو چقدر ساده بودي.
يادته امين با حسيني مي تابيد،به من بد اونو مي گفت،به اون بد من رو مي گفت و بين ما شده بود واسه خودش رييس حسابداري،يادته امين واسه هر چيزي فكر ميكرد و تو همه واست فكر مي كردن،وقتي يادش مي افتم به خودم مي گم خيلي ساده بوديا.

حالا 21 سالته،با كلي ياد و خاطره،كه همش به تو ثابت مي كنه كه ساده بودي،همش به تو ثابت مي كنه كه ثابت نبودي،همش به تو ثابت مي كنه كه مهره سرباز واسه شطرنج بازا بودي و همه اينا به تو مي فهمونه كه الان هركي جاي تو بود،واسه خودش حداقل يه ماشين خريده بودو بوي عطرش كليا رو مست كرده بود و كلياي ديگه واسه رفاقت باهاش سر و دست مي شكوندند.

تهشو بگم،عقبي،در حالي كه روزي جلوترين بودي.
وضومو گرفتم،برم نماز بخونمو  قرآن.
يه روزه ديگه هم نزديكتر شدم به ميانترما و پايانترمهام،ولي هيچي نشد.
امروز از صبح شروع كردم براي بار چندم،كتاب "چه كسي پنير منو جا به جا كرد" رو خوندم،كتاب 70 تا 80 صفحه اي كه يه ضرب تمامش كردم.
نكاتشو بگم،باشه مي گم:
اگر تغيير نكني،از بين مي روي.
اگر نمي ترسيدي،چه مي كردي.
پنير را بو كنيد تا از زمان كهنه شدن آن آگاه شويد.
هرچه سريع تر پنير كهنه را رها كني،زودتر پنير جديد را پيدا خواهي كرد.
توجه به موقع به تغييرات كوچك،به تو كمك مي كند كه خود را براي تغييرات بزرگتري كه در راه است آماده كني.
تغييرات رخ مي دهد،خواه بخواهي يا نخواهي.

خب من برم ديگه،اصلا از وضع درسيم راضي نيستم،افكارم رو بايد يكم تغيير بدم،قرآن خوندن هميشه به من كمك كرده،من توي سه روز گذشته اصلا آدم خوبي نبودم،من امروز خط ايرانسلم رو برداشتم و مي خوام يه مدت از آشناهام دور باشم.

ولي ديگه نمي خوام مثل قبل بترسم،شوخي نكنم،اين در حاليه كه رقص رو كامل گذاشتم كنار و اصلا قصد ندارم رفتارم رو با خانوادم و بقيه اصلاح كنم،تازه فهميدم كه بايد اينجور زندگي كرد تا حسابت كنن،بايد اينجور لباس پوشيد تا قبولت داشته باشن و البته فكر نكني از پوشيدن و انجام چنين رفتارهايي در عذابما،نه برعكس من عمرم فكر مي كردم،اينجوريم و همه هم باهامن،ولي تازه فهميدم،اينجوري نبودم و كلي هم حسابم نمي كردن،تازه شدم قلعه شطرنجشون و واسه مات كردن ،بايد سربازاي بدبخت رو برسونم آخرو  وزيرو به اسم خودم بيارم تو.

پس به اميد،حالا چه اميدي رو نمي دونم،ولي به اميد بهتر از اينها،ما ناشكر نيستيم،ولي بايد با پنير حركت كنيم و لذت ببريم،هادي خونه رو پس فردا تخليه مي كنه و نمي ره توي اون خونه اي كه خريديم بشينه،واسه همين شايد بياد پيشه خودمون.
باي.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388لحظه 0:38 توسط لحظه نویس |