تبليغاتX
لحظه های زندگی من
بغض تمام وجودم رو گرفت
درست زماني كه تمام حواسم به مرتب كردن كامپيوترم بود،ناگهان با اين فايل ركورد كه سوره واقعه رو خونده بودم برخورد كردم،تمام محتويات مغزم پاك شد،اشك توي چشمام حلقه زد،چشمامو بستم،انگار مثل زماني شده بودم كه آهنگ مورد علاقم آرومم مي كرد،يه لحظه به خودم برگشتم،گفتم هووي پسره ،كجايي ،اينه اينه اون ...ي كه همه دوستش داشتن،اينه اون ...ي كه بدون حركات موزون و حرفاي بي خودي و پاچه خواري،هر جا مي نشستن ازش تعريف مي كردند،چطور مي تونم به خودم برگردم،مي خوام ديگه با اين دوستاي دانشگاهم توي مسير همراه نباشم،مي خوام خيلي جدي كنار بقيه بشينم،فوقش تا يه مدت مي گن چرا اينجوري شده يا باهام قهر مي كنن،يا اينقدر از من بدشون مياد كه ازم بد ميگن،اما مهم اينه كه 1-خودم ميشم 2-هر كاري كه خودم علاقه دارم و ممكنه تو كره زمين فقط خودم علاقه داشته باشم رو انجام ميدم.
دوست دارم حرف بزنم دوست دارم يادداشت كنم،دوست دارم دستمو از روي كيبورد بر ندارم،چيه بابا يهو زده به سرم،نشنيديد طرف تو يه ثانيه از همه چيز بدش مياد.
يه حسي ميگه تو تمام عمرت اشتباهي بودي.
يه حس ديگه ميگه خيلي ليمي.
يه حس ديگه ميگه خيلي بي محتوا شدي.
امروز راضيه(دخترعموم)،اينجا بود،خيلي تحويلش گرفتم،خيلي هم خوش گذشت،هي مي خواست بگه اون و خواهرش مي رن تو اينترنت(اينو فقط من مي فهمم)،آخر كارم منو بهنام و خواهرم و اون ،حكم بازي كرديم و راضيه با شانس فوق العادش ما رو به پيروزي رسوند.
امشبم شهرام اينا اينجا بودن و بعدش رفتيم خونه عمو علي،تقريبا خوب بود.
يه چيزي مي گم بين خودمون بمونه،وقتي مي بينم خواهرم با شوهرش گرم ميگيرن و به هم دست ميزنن حس خوبي بهم دست نمي ده،خيلي غيرتي بودم و اين حركات خيلي معمولي هم باز منو تو دلم ناراحت مي كنه،البته به مرور زمان جا مي افته.
خيلي از ازدواج زده شدم،وقتي هم ،فكر ارتباط با دختر به سرم مي زنه،حالم بهم مي خوره،نمي دونم چيكار كنم،داره اين سردرگمي هم منو آزار ميده،من واقعا به روانكاو احتياج دارم،خوبه برم پيشه برادر دامادمون كه دكتراي اين كارو داره،واقعنا،ديگه دوست ندارم عاشق باشم،وقتي هم به ارتباط بي خودي با دوست دختر فكر مي كنم ،حالم بد ميشه،حالا پس چيكار كنم.
پريشبا عروسي زهرا بود،واي كه چقدر توي مسير تالار تا خونه،رقصيدند،هر دو دقيقه جلوي داماد رو مي بستند و وسط خيابون شروع به رقص مي كردن،دوستاي دامادم ماشااله مست بودند.
5 روزي از عيد رفتو من هيچكاري نكردم.
پريشبا ساعت 2 از بي خوابي پا شدم و كاري كه توي اين چند ماه دلم مي خواست رو تا ساعت 5 انجام دادم،يعني تمام كارهايي كه مونده بود و بايد انجام مي دادم رو نوشتم،شد 41 عدد،و به ترتيب اجرا براشون شماره گذاشتم،حالا هم توي عدد 2 هنوز دارم درجا مي زنم.
اينو قبل عيد در محل كارم،پشت كامپيوتر در حالي كه بيكار بودم،يهو به سرم زد و نوشتم:
صداي پاي عشق را از كوچه پس كوچه هاي دلم مي شنوم،انگار چون زليخا هر رهگذري را،يوسف،و هر صدايي را،نواي طنين انداز او و از همه نازلتر به هر پيراهني مي رسم،او را مي بويم،بلكه شايد،بوي پيراهن تو را بدهد،خدايا،خدايا،يا او را به من برسان و يا ولع رسيدن را در من بكش،شايد با اين كارت،حرص ماندن را به لقائش بخشيدم و زودتر آسماني شدم،و پرواز را در جواني تجربه كردم،گرچه مي دانم اثري از آثار جواني در من نخواهد بود و اميد، كه روح پيرم را زنده نگه داشته بود نيز از بين رفته است.

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین 1388لحظه 1:27 توسط لحظه نویس |