تبليغاتX
لحظه های زندگی من
حالم حالش خوب نیس

سام الوك
دوست دارم اينجوري شروع كنم،عشقم مي كشه،وبلاگمه اختيارشو دارم،اصلا ماله بابامه،به تو چه فزولبك.

الان ساعت خيليه.
منم دي يووونه شدم،همين.
بي مقدمه،مواظب قلبتون باشيد،معادلات هشت شدم.
رياضي گسسته 10 شدم.حالا جالبيش اينجاست كه برعكس اينو فكر مي كردم.يه دوس تا نومره ديگه هم زده،اونارو بالا گرفتم،جالبيش اينجاس كه شيوه ارايه رو شدم بالاترين نمره كلاس با هجده و هفتاد و پنج.خوشحالم كه ارايه تكي دادم.
عيد نيمه شعبان بر همه مبارك.
من ديشب تو خيابونا رفتم با مهدي و دانيال و كلي كمك كرديم كه ملت نذراشون رو دستاشون باد نكنه،اونا هم بعداً كلي از ما تشكر كردن كه نذاشتيم نرذاشون رو دساشون باد كونه.

چته،گفتم كه وبلاگمه اختيارشو دارم.به قول عليرضا "‌آره دادا".
امشبم كه با مهدي و بهروز و امين رفتيم بيرون،بالاخره بعد از چند سال دوباره گروهي كه با هم بوديم،با هم رفتيم ابيانه و با هم بروجردم بوديم دور هم جمع شديم.
باهاشون اصلا حال نكردم،زياد خوشم نميود ازشون.
خب ديگه از كوجا واستون بگم،اي استاد بي شعور آخه توي اون كتول آباد همين كه افتخار مي دم پامو مي ذارم بايد بري حالشو ببري،حالا من نادوني كردم تمام كلاساتو با جبرانياش اومدم كه بهم اين نمره هارو بدي.
واقعا واستون متاسفم،چون جالبه از رو دفتر درس مي داد هيچي هم بارش نبود،حالا اومده اينجوري كرده.

خداييش تو ايران يا بايد بري يه جا كه نمره بهت بدن يا بايد بري يه جا كه درس ياد بگيري،نه مثل اينجا نه از درس درست حسابي خبريه و نه از نمره اي.
دارم آهنگهاي بنيامينو گوش مي دم الان.آلبومش جالبه،يه دو تاشو بدم نيومد.
بالاخره احسان تو برنامه Next persian star اول شد،با اون صداي تكش و يه استعداد ديگه هم رفت،حالا اگه بود كي قدر مي دونست.

كتاب "ورونيكا تصميم مي گيرد بميرد"،رو از مهدي گرفتم تا بوخونم.
آهنگ خواب بنيامين
مي بيني گريه كردم خواب ديدم
خواب ديدم تورو از دست ميدم
نگو اين خواب من تنها يه خوابه
نگو اين گريه كردنها يه خوابه
كنار گريه خواب ديدم
بازم خواب تورو ديدم
تو خواب از خواب ترسيدم
تو ميرفتي و مي ديدم،تو مي رفتي
ازت از عشق پرسيدم
تو هم شعر عجيبي زير لب خوندي
كه معنيشو نفهميدم
داد زدمو نشنيدي
فرياد زدمو تو نديدي
"اينجاشو خيييييلي دوست دارم"
منو نمي ي ي خواي ي
تو منوووو نمي خواي،نمي خواي

قربون هممون برن.
به اميد ديدن.
يعني نمره اسمبلي،طراحي الگوريتم،چي ميشه،خدا كنه نيوفتم.
من اصلا پسر خوبي نيستم.
چقدر بيكاري بده،اصلا اونقدرا هم كه فكر مي كردم حال نميده.

آف : برخي، بخاطر همرنگ شدن با جماعت، آنها را رنگ مي کنند.

+ نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388لحظه 3:33 توسط لحظه نویس |

بيست و دو سال گذشت.
نقطه سر خط.
يادم نيست اما زياد شنيده ام كه در بيست و دو سال پيش در چنين روز و چنين ساعتي متولد شدم.
باز هم يادم نمي آيد اما مادرم مي گويد پسري مودار و تپل و نوراني را نشانش دادند.
چقدر زود گذشت.چرا زود مي گذرد.چند سال ديگر زنده ام.چكار كردم و چكار قرار است بكنم.

سلام
من لحظه نويس هستم.
كسي كه لحظات تلخ و شيرينش را مي نويسد.
كه البته هروقت دلش مي گيرد ياد عزيز و همدمش يا همان وبلاگش ميوفتد.
هويتم مجهول است و روزي كه معلوم شود،ديگر نه مي نويسم و نه مي گذارم كسي بخواند.
باز هم دلم گرفته.
باز هم يه خراب كاريه ديگه.
امروز تولدم است،آره ظاهرا مادرم در آشپزخانه داره سبزي ها را خورد مي كند تا براي شب سمبوسه درست كند و البته كيكي كه قرار است خريده شود.
يه بار ديگه سلام وبلاگ نازنينم،مي دانم كه از بس سفره دلم را پيش تو باز كردم،دچار افسردگي مزمن شده اي،اما چاره چيست،كسي را ندارم كه برايش راست بگويم و بهم خرده نگيرد،برايش راست بگويم و با نگاه و رفتار بعدش فحش كشم نكند.
تو خوبي و خوب مي ماني و من بدم ولي نمي دانم تا كي مي مانم.
يعني راستشو بخواي بدم نيستم،بعضي موقعها مي بينم خيلي هم خوبم،ولي جوون نيستم،طراوت هميشه درم جريان نداره،چيزي كه همه همه فكر مي كنند در من فوران مي زند پس انگاري ديوونم.
حالا بايد چيكار كنم كه ديوونگيم خوب بشه.
تا اين لحظه كسي بهم تبريك نگفته،البته با تغيير شماره انتظار چنداني هم ندارم و البته انتظار چنداني هم ندارم و البته ندارم.
يه دو سه روزي ميشه كه با دوستم دوست نيستم.
پس بگو چي شده.
چته؟چي شد؟
زديم به تيپ و تاپ هم.مقصر هميشه طرف مقابل است،ولي اينبار من خيلي تند رفتم.آنقدر غرور دارم كه راهي براي بازگشتم باز نكنه و ظاهرا اگه تا امشب تولدم رو تبريك نگه،ديگه منتظر كسي نخواهم بود.
انگار دعاهاي زيادم مبني برا اينكه "اي خدا اگر قسمت منه،نگهش دار و اگه نيست طوري كه كمترين ناراحتي رو بكشيم جدامون كن" تاثير خودش را گذاشت.
گوشيم زياد روشن نيست.اينطوري براي جفتمون و مخصوصا و خصوصا براي اووون بهتره.
جاي خاليش فضاي مغزم رو پر كرده.
فكر كنم بيشتر از ده ساله كه براي تولدم كادويي نگرفتم،البته يه كيكي واسه رفع كتي مي خورديم.دوستم مي خواست بخره و شايد هم خريده بود كه البته به خودم گفتم اگر قبل از تولدم بزنيم بهم كمتر عذاب وجدان مي گيرم.
ديشب دلم گرفته بود،جلوي تلويزيون داشتم همراه با تخمه ،فيلم كنعان رو كه گرفته بودم مي ديدم.به خودم مي گفتم كاش كسي تولد منو يادش نبود،كاش برام حتي كيك هم نمي خريدند.
نه اعصابم زياد خورده،نه حالم زياد گرفته،ولي دلم شايد.
كاشكي يه شمال و يه مشهد مي رفتم.
قسمتم نبوده،ولي كلاً مي خواستم اول ماه با سعيد برم،خونه هم داشت،اما از پولش كه برا يه جا ديگه مي خواستم ترسيدم.كه البته به يه جا ديگه هم نماسيد.
يه كتاب خريدم.كتاب برنامه نويسي با وي بي.به اين اميد كه بشينم بخونم و توي اين مدت بيكاري حداقل جبران عقب ماندگي و بي سوادي قبلم رو بكنم.هنوز شروع نكردم.
منتظر عليرضا ام تا سي دي ويندوزم رو بياره،تا روي سيستم صد سال پيشم نصبش كنم، به اين اميد كه روونتر بشه.
قصدشو كرديم يه سيستم توي تابستون بردارم،كه هنوز نشده،البته مهم نيت پاكه كه من دارم.
جديداً توي Tv persia يه مسابقه گذاشته بود براي خوانندگي كه 6 نفر رسيدند فينال،اونا كاراشون رو اجرا كردند،قراره شنبه شب نفر اول معلوم بشه.
كسي توي فينال بود به نام "احسان"،آهنگ اول با نام "همين امشب"،رو كه شاعر و تنظيم كننده اش خودش بود و بسيار زيبا بود را دانلود كردم و روزي صد بار گوشش مي دم.
صداي درجه يكي داره،بچه شمال بود و اين از همون استعدادهاست كه از دست ايران رفت.
ميگه:
همين امشب از غصه ها مي ميرم
انتقام خودمو از دوتامون مي گيرم
ديگه از دست تو هم كاري بر نمياد
بايد آروم بگيرم

مثل نور يه شهاب كوچيك
رد ميشم از تو چشات
باز دوباره ميوفتم از چشات
بي صدا مي ميرم

به خوابت نمي يام كابوست نميشم
تو شباي سياه فانوست نمي شم
ديگه از دست تو هم كاري بر نمياد
بايد آروم بگيرم

مثل نور يه شهاب كوچيك
رد ميشم از تو چشات
باز دوباره ميوفتم از چشات
بي صدا مي ميرم
كاشكي دلم خوب بشه با هر چيزي كه خدا بهم بده.خدايا از گناه دورم كن و از لجن درم بيار و طراوت و اميد رو در دلم زنده كن و ايمانم رو به درجه اعلي برسان و مقصدي نشانم ده تا بيشتر از زنده بودنم لذت ببرم.
حیف بود.خوب بود.ولی خوب شد.به خدا واسه خودش بهتره.

+ نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388لحظه 16:53 توسط لحظه نویس |

گيتاري و سيگار و تنهايي
سلام
الان گوشيم خاموشه.
نمي دونم چرااااا!!
حالم گرفته،يه جورايي الان بغض دارم،ولي نمي دونم چرا.
الان كلي وقته نيومدم،بعد كلي وقتم تمام خنده هارو گذاشتم كنار حالا كه دلم گرفته اومدم.
نمرات يكي از درسام رو زدن،مهندسي شدم 14،كمترين نمره كلاس،همون درسي كه واسه پروژه اش كلي وقت گذاشتم،الان با همه خريتم زنگ زدم استاد و كلي باهاش جر و بحث كردم،اين در حاليه كه نمره طراحي رو هنوز اعلام نكرده و من به اميد اين بودم كه با مساعدتش قبول بشم.

امتحانات%
تموم شد،فقط همين،6تا امتحان دادم،براي اوليش كه فكر كنم گفتم كلي خودمو كشتم و الانم با استادش دعوام شد.دوميشم كه نمره اش رو زد و نمره آخر كلاس شدم،امتحان اسمبلي خونه خودمون بودم و شبش هم نخوابيدم و نمي دونم چيكار كردم و رياضي رفتيم خونه مهدي و به جا درس كلي مسخره بازي در آوردند و با وجود 5نمره ميانترم و 2نمره كلاسي،عمرا از 13،نمره سه نمي گيرم و ميوفتم.
از گرافيگ هم كه نمره قبوليش رو قبلا گرفتم و امتحان كشكيشم بد نبود،اما معادلات سخترين درس و امتحان آخرم رو رفتيم خونه سامان اينا،با بهرامي رفتم،خيلي وقت كم داشتم و خوندم و با كلي استرس اومدم و با تقلب از روي سامان عزيز اميدواريم به 10.
مي بيني لحظه نويس به چه روزي افتاده،اين همونيه كه دنباله نمره بالا 17 بودا،الان فقط دنباله يه 10 است.
باور كنيد نه اينكه توي طول ترم درس نخونده بودم،توي امتحاناتم داغون شدم،هيچ شب امتحاني بيشتر 2 ساعت نخوابيدم،بعضياشم كه اصلا نخوابيدم،باور كنيد امتحان آخر ساعت 5 صبح داشتم بالا مي آوردم،گفتم به سر جلسه نرسيده مي ميرم.

خدا اين آقا افتاده دنبال دختربازي و مشغوليات ذهني ديگه مثل وبلاگ جمعي و غيره،آدم چي مي تونه بگه.
خودمم تو كار خودم موندم.الان يه هفته است تعطيلم و بيكار،ديگه نه مي خوام سر كار برم و نه مي خوام كار كنم،مي خوام بخورم و بخوابم.از محيط كثيف اتاقم و دنياي شلوغ دور و برم خسته شدم.

از دوستم بگم ،كه واقعا نمي دونم آخرش چي ميشه،خدارو شكر كه سمت كارهاي حرام تا حالاش كشيده نشدم،هميشه گفتم:دوست دارم با اولين نفري كه خلوت مي كنم خانمم باشه.
از دوستم بگم كه چند روز پيش بعد از كلي مدت دوباره ديدمش،خوبه،حداقلش اينه كه پسر وقتي با دختر صحبت مي كنه از دنيا كنده ميشه.نمي دونم واسه اونم همينجوره.
ديشب بهش گفتم،يعني آخر رابطمون چي ميشه،گفت نمي دونم.
اين سري كه ديدمش كلي از آينده باهاش حرف زدم و گفتم كه قصدم ازدواج يا لذت جنسي نيست،گفتم ادامه ميديم فقط بابت اينكه كسي رو واسه حرف زدن داشته باشيم،اونم كلي از خواستگاراش گفت و بهم گفت كه اونم فعلا به ازدواج فكر نمي كنه.
خيلي راحت شدم وقتي اين حرفارو بهش زدم،البته اون گفت كه توي اين مدت طولاني كه نديدم خيلي بيشتر از من خوشش اومده و گفت اولش اصلا هيچ حسي بهت نداشتم.
ولي تو رو خدا يكي خونه هاي بهم ريخته اين پازل رو بچينه پهلو هم.
بايد قبول كنم اين دختر آروم،بي يا كم احساس،مومن و خيلي خوب و ناز،همه اون چيزي نيست كه تو ذهن منه،رابطه به جايي رسيده كه برعكس اولش حالا بيشتر از اينكه من تشنه باشم،اون تشنه شده.
وقتي مي بينم قايم كاري مي كنه،وقتي از اطمينان مادرش بهش مي گه،وقتي ياد آينده ميوفتم،كه چه تاثيري توي زندگيش با شوهرش يا من با زنم مي تونه داشته باشه،واقعا پشيمون ميشم.
ديوونه شدم،ديگه هم نمي دونم چطوري قطع رابطه كنم،البته جدايي هم خيلي سخته واسمون،عليرضا همش ميگه حتما بايد تو يك يا چندتا دوست (از لفظ دوست دختر حالم بهم مي خوره)ديگه داشته باشي.

واقعا ديگه دوست ندارم ازدواج كنم حداقل حالا حالاها،نبايد اين رو هم دريغ كنم كه علاقم به جنس مخالف خيلي بيشتر از قبل شده،ولي با وجود موقعيت زياد،اصلا نمي خوام با كس ديگه اي رابطه داشته باشم،و كاش اگه ما دو تا قسمت هم نيستيم،خداااا خيلي زودتر مارو طوري كه كمترين ناراحتي رو بكشيم از هم جدا كنه و ديگه هم من نمي خوام با كسي باشم و برم سراغ درسم.خدااا مگه دخترر چيه.ولي دوست من واقعا ساده و خوب و دلم نمي خواد ناراحتش کنم.
درسي كه  ديدي چقدر ازش دور افتادم،حالا كه اومدم كارشناسي مي بينم بچه ها چقدر علمشون زياده حداقل به يه نرم افزار تسلط كامل دارند،ولي من چي.
البته از برنامه ريزي بي خودي دانشگاه بي خودي هم نبايد گذشت،كه سختترين دروس رو ترم يك دادند و ترم رو از اسفند شروع كردند و يه ماهم وسطش تعطيل بود و كلي هم پروژه مسخره دادند كه ديگه واقعا وقته درس خوندن نمي شد.
سعيد يه دو شبي اومد خونمون و بعد رفت جهرم خونشون،با اون و عليرضا رفتم گيتار ها رو ديدم و كمي تحقيق و اينا فهميدم،كه به سبك راك پاپ خيلي علاقه دارم و گيتار الكترونيكم مورد علاقه من است.ولي گرونه.
قرار بود تا امتحانام تموم شد،از اول برج گيتاري بخرم و كلاسي برم و يه چندتايي هم كتاب برنامه نويسي بخرم و شروع به خوندن كنم،ولي حسش نيست،حاااااال ندارم،خستم،از زندگي از خودم از همه چيز،از روال عادي زندگيم حالم بهم مي خوره،از اينكه با ناموس مردم ارتباط دارم،دارم داغون ميشم،از روزي كه باهاشم استرس هم هميشه باهام بوده،با اينكه توي امتحانام خيلي كم حرف زديم و گوشيم هم خاموش بود،ولي باز هم فكرش و استرسش همراهم بود.
چند شب پيش هادي با مامانم بحثشون شد.جمعه هم خونه عمو علي بوديم،عمه اينا هم اونجا بودن.راستي احمد(پسر عمه)يه هفته پيش عقد كرد،با دختر عمه اش،متولد 65 است و زنش متولد 68،واقعا خيلي خيلي زود ازدواج كردن،البته احمد وضع باباش خوبه و قراره يه خونه به اسمش بزنه.
ضمناً امشب هم عمه ام اينا ميان اينجا برا شام،الان همه در تكاپو هستند.منم بايد برم كاهو و گوجه بخرم و اتاقم هم تميز كنم.
ميگم من اصلا توي اين هفته گذشته و كلا توي سال 88 آدم خوبي نبودم،واقعا چرا امسال اينجوري شدم،چراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا.
كتاب حرف هاي حساب از آدم هاي حسابي رو كامل خوندم و دادمش دست دوستممم.
هنوز گوشيم خاموشه.
دو تا آهنگ از گروه the ways كه ايراني هم هستند گوش دادم و مي خوام باهاش زندگي كنم،مخصوصا اتاق آبيشون:
در كناري از خانه ما
اتاقيست سرد و آبي
تخت و گيتار كهنه من
عكس يك زن به ديواريس
زن زيبا روي و خندان
يار من بود او دوراني
حالا من ماندم و من
گيتاري و سيگار و تنهايي
عشق من رفت به تن خاك
طعمشم نيست جز بيداري
اي عكس خندان بشنو از من
خواهمت ديد روزگاري

ديگرم نيست ناي ماندن
پايان آغاز آغاز رفتن
چاقويي پنهان ته گنجه
دستاي سردم،رگهاي سبزم
سبكش راك پاپه و منم خيلي دوستش دارم،از استيل خودشونم خوشم مياد.
من برم ديگه برام دعا كنيد.
خدا همه ما رو به راه راست هدايت كن،اگه بديم به خوبي خودت ببخش و مارو خوب كن.
 و دو تا آف:
انسان هم ميتونه دايره باشه هم يه خط راست. انتخاب با خودت است. تا ابد دور خودت بچرخي يا تا بي نهايت ادامه بدي
 زندگي همچون بادکنکي است در دستان کودکي ،که هميشه ترس از ترکيدن آن لذت داشتنش را از بين مي برد

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388لحظه 12:40 توسط لحظه نویس |