از كجا بگم از درسم از دور و برم يا از فوت زن داييم.
از امتحانات ميانترمم بگم كه دوتاشو دادم،يكي معادلات كه حسابي خراب كردم و 34 از 120 گرفتم و دومي امتحان رياضي گسسته،كه بد نبود و استاد از ترس اينكه زير آبش خورده بود،تصميم گرفته بود سوالات رو عوض كنه و آسون بگيره.
خلاصه يكشنبه امتحان گرافيك دارم و هيچي نخوندم.
يه چيزي بگم،تازگيا با دختري دوست شدم،بالاخره بعد از عمري،يه بار شماره دادم،و اما نكته جالب اينجاست كه غزاله دختري كه باهاش دوست شدم،خيلي چيزهايي داره كه من مي خواستم، يه دوست دختر داشته باشه و خيلي چيزها هم نداره.
مومنه(نماز صبح بيدارم مي كنه)،تقريبا زيباست، اولين بار است كه با پسر دوست ميشه(واقعي)،و اخلاق آروم و حساس،ولي خب تحصيلاتش رو هنوز شروع نكرده و خيلي سطحي نگره،اطلاعات عمومي ضعيفي داره،چندان كه من مي خوام بهم توجه نمي كنه،راهش يكم بهم دوره و غيره.
البته من فكر مي كردم،مي تونم يه رابطه شوخ و شنگي مثل تجربه قبلي باهاش داشته باشم،اما وقتي متوجه مومن بودن خودش و خانوادش شدم،بيشتر در موردش فكر كردم.
اما در مورد ازدواج بايد بگم اولا من خيلي بچه ام،و بعد از اون اخلاق هاي ما بهم ديگه نمي خوره،من دختر خيلي شيطون دوست دارم،كه بتونه پس كاراي من بر بياد،كه اون آروم و متينه،توي اين دو سه هفته هم،خيلي باهم دعوا كرديم،و چند بار دل سردم كرده،اما از رفتارامون مشخصه كه دوست نداريم هم ديگه رو از دست بديم.
من فكر مي كنم مي تونم بهتر از اين گيرم بياد،ولي بعد از كلي فكر مي بينم خب قطعا نفر بعد خيلي از شرايط اينو نداره.
تو اين مدت فقط يه بار رفتيم بيرون،جالبه جفتمون دفعه اولمون بود و اون حسابي مي لرزيد،رفتيم باغ گلها،يه دو ساعتي اونجا با هم حرف زديم،روز تولدش بود بردمش ناهار علي بابا،خيلي معصومه،خيلي احساس مي كنم دوست دارم كمكش كنم تا بكشمش بالا ولي طوري كه زياد شيفته من نشه.(توي دانشگاه ديدمش و چند هفته اي توي كارش بودم)
خب بگذريم،فقط به اين قناعت كنم،كه حسابي منو درگير خودش كرده و در روزاي اول اينقدر ذهنم درگيرش بود كه درس نمي خوندم،و جالبه درست وسط ميانترمام با هم آشنا شديم.
و اما از زن دايي عزيزم بگم،زن دايي كه هيچيش نبود،حتي سرما خوردگي هم نداشت،اما به يكباره فوت كرد،كل فاميلش اينطوري فوت مي كنن،پريروز رفتيم اونجا،دختراش و نوه هاش مخصوصا ميلاد،خودشونو كشتن،واقعا غير منتظره فوت كرد،خدايا مي دانم بندگان عزيزت را اينچنين دعوت مي كني،اما همه ما را ببخش.
از دورو برم بگم،از وبلاگ دانشگاهمون كه بچه ها دارند،روز به روز فعاليتشون رو بيشتر مي كنن و رضا كه خودشو كشته،از راه رفت و برگشت دانشگاه بگم كه خيلي حال ميده و توي اتوبوس خيلي خوش مي گذره.
راستي يكشنبه شب رفتيم خوابگاه بچه ها خوابيديم،با عليرضا و رضا،واي چيكار كه نكرديم،كلي آهنگ و بي مزه بازي و خنده،ولي خب واسه امتحان فرداشم خوب خونديم،خوبه از ايوب و شهرام و عليرضا و مصطفي و سركاري سوسانو هم يادي بكنم.
اما از چي نگفتم از انتخابات كه قطعا شركت مي كنم و راي مي دم،مناظره ديشب رو ديدم و برام جالب بود،مناظره امشب هم كه محسن رضايي ميوه پوست مي كند و ميرحسين هم دهن ملت مي گذاشت و مردمم هلپ هلپ مي خوردند.
تورو خدا يكي راهنماييم كنه،با اين دختر چيكار كنم،چطوري درسامو بخونم،واسه آيندم چيكار كنم،كلي پروژه انجام نداده دارم،پروژه تري دي مكس،تي بي پي اس،و آز مهندسي كه در مورد بي پي ام است.
عليرضا مي گفت اگه با يه دختر ديگه دوست بشي ميلت به اين كم ميشه و ديگه اونقدرا درگير اين نيستي،نظريه جالبيه ولي من نمي تونم.
همه مي گويند من،پس چرا كسي به من اشاره نمي كند.لحظه نویس