تبليغاتX
لحظه های زندگی من
تازگيها رها شدم
سلام
بالاخره وقت كردم بيام بتايپم.
خيلي وقت بود خيلي اتفاقا افتاده و خيلي دوست داشتم بيام ،خيلي هم سعي كردم،ولي خب خيلي دير شد.


عيد"
از كجا بگم،از عيدي كه گذشت و اونقدرا خوش نگذشت و از همه مهمتر درسامو زياد بهش نرسيدم.
ولي خب داماد گرفته بوديمو و توي عيد باهاشون اينطرف و اونطرف ميرفتيم.
دو روز قبل از، 13به در ،مامانم و مهدي رفتن كرج ،عروسي معصومه بود و خيلي هم بهشون خوش گذشته بود و من با ديدن فيلماش،واقعا كف كردم و گفتم كاشكي منم اومده بودم،علي كه ماشااله اون وسط به چشم برادري با همه فيض برد.
شب سيزده هم من حسابي حالم بد شد و جاي دشمنتون خالي اسهال و استفراغ پشت سر هم و صبحش بيمارستان و سرم و كلي آمپول و در نهايت از دست دادن 13به در.


دانشگاه"
دانشگاهم رفتم و بچه هاي گل رو ديدم و  البته از اينكه خيلي عقب بودم نگران و ناراحت.
الان كلي از جلسات رو پاكنويس نكردم و بعد از اون قطعا بايد شروع به خوندن كنم ، كه محقق نشده.
استاد معادلات ديفرانسيل كه قربونش برم،شوخي شوخي مي خواد همه رو بندازه و سر كلاس خيلي مي خنده و در آخر هم ميگه بريد حذف كنيد،تاريخ ميانترم هاش رو انتخاب كرده و من كلافه كه حداقل رياضي گسسته رو مي فهمم ،ولي معادلات رو نه.
بعدش دست به دامن آرش شدم كه ديدم هيچي حاليش نيس.
پروژه گرافيك هم غير درس خودش،ساخت انيميشن با فلش است كه من كتبش رو دارم و خوندن رو شروع نكردم.
پروژه درس شيوه و آز مهندسي هم كه كي حالشو داره.

استقلال"
از همه اونا مهمتر دوستاي من،عزيزاي من، كه اين استقلال كره خر،باباي ما رو در آورد،خواب و خوراك برامون نگذاشت،بيچارمون كرد،توي دو هفته،هم صدر نشيني در ليگ رو از دست داد و هم با باخت در جام باشگاههاي آسيا قعر نشين شد.
به خدا اشكم رو آورد دم مشكم،اونقدري كه حرص خوردم از دست اين اكبرپور آشغال و بقيه تيم كه به همه مي پريدم.
اين آقا اميرخان قلعه نوعي هم نشون داد مرد روزاي سخت نيست،و خيلي داره تا بزرگتر بشه،و بازيكن هاي استقلال هم نشون دادند كه چيزي به نام غيرت و هم دلي ندارند.
وقتي توي همون دو هفته ميايند،مي گن قلعه نوعي مربي تيم ملي است و روز قبل بازي استقلال در آسيا يكدفعه ،مايلي كهن رو انتخاب مي كنند،وقتي زرينچه بي پدر به قلعه نوعي تهمت تباني مي زنه،روز قبل بازي ،آقاي بهرام شفيعي(دشمن خوني قلعه نوعي)،توي برنامش دعواهارو بين اونا بيشتر مي كنه و زرينچه مي گه منتظر دادگاهم تا شواهدم رو نشون بدم،و همون جا آقاي تاج نايب رييس فدراسيون كه همه مي دونند كه با اون لهجه اصفهانيش ،قبلا هيات مديره تيم بوده و توي همين به هم ريختگي،در تمام سايتها و روزنامه ها و رسانه ها،اعلام ميكنه مي خواهم جلسه اي براي مبارزه با تباني برگزار كنم،و درست زماني كه استقلال به رده دوم ميره و كارشون عملي ميشه،زرينچه مياد توي كميته انضباطي جلوي 50تا دوربين ميگه ببخشيد و من بي تجربگي كردم،همون جاست كه همه به جاي قلعه نوعي،آدم بديه،ميگن آدم خوبيه و همه چيز تموم ميشه،به جز اينكه اونا توي اين مدت استقلالي كه يكسال قهرمان بود رو در هفته آخر آوردنش پايين،و حالا با يك سناريوي زيبا شاهد اين باشيد كه قلعه نوعي از استقلال كنار بره و با آوردن يك مربي خارجي،موج جديدي به راه بيفته.
آقايون خانم ها ،زمونه بدي شده.
ولش.

اتاق تكوني"
دو هفته پيش خانواده دامادمون اينارو،دعوت كرديم و بهترين پذيرايي رو به عمل آورديم،آخرشم با كلي رقص و فيلم و عكس به پايان رسيد منم قبلش باورتون نميشه ،سه روز دستم به اتاق بند بود،ديوارهارو تا 5 صبح كاملا تميز كردم،تمام پوسترهاي كامپيوتر رو كندم و پوسترهاي خيلي زيبايي كه خريده بودم رو باسليقه چسبوندم،تختم رو گذاشتم و تغيير دكوراسيون دادم،من حتي توي كمدها و توي كيسم رو تميز كردم،يعني كامل هرچي تو كيس بود آوردم بيرون و سشوار كشيدم.
خلاصه آرش مي گفت جون ميده واسه دوتايي خوابيدن.البته من يكيشم زوري ميام مي خوابم.

مهموني"
پريشب خونه داداش دامادمون دعوت بوديم ،بد نبود،من و محسن و فرزين بيشتر تو اتاق فرزين بوديم.
ديروزم به دعوت عمه از تمام تازه عروسها و خانواده هاشون،رفتيم باغ شوهر زهرا، خلاصه چندتا خانواده بوديم،حسابي بزن و برقص و بخور و بكش داشتيم.(بخور=غذا،بكش=قليون)،مهدي خالم هم زنگ زديم اومد،از چاقاله خورديم تا غيره.ماشين سواري هم حال داد،من توي اين جشن از زهرا خيلي خوشم اومد و با شوهرش خيلي قاطي شدم،حدوداً 5تا عروس داماد اونجا بودند.

خودم"
آدم بدي شدم و توي اين چند روزه خيلي گناه كردم.
تازگيها رها شدم،از وقتي كه مينا،جوجه فسقلي به مهدي جواب رد داده،به خودم گفتم ،بيا اين آدم پاك و خوب برسه به 30 سالگي ،اينطوري بشورنش،مگه دختر كيه،مگه مي خواد چيكار برامون بكنه،چرا همش ما بايد ناز بكشيم،چرا در حالت عادي، 30 % مغزمون مشغول دختره،منم اتاقم رو شيكش كردم،لباسهاي جور وا جور ديگه هم، با اين كه داشتم بازم خريدم،تمام چيزهايي كه من رو به اون وصل مي كرد و يادش مي انداخت،از جمله آيديش رو پاك كردم و از اين به بعد هم مثل مجلس ديروز،هر دختر خوب و خوشگلي مي بينم سعي كردم دلم نره،و دارم يكم فراموشي مي گيرم،كاش فراموشيم به اعلا برسه و ديگه به دختر با عشق نگاه نكنم.
من يه ماشين و يه لبتاپ خوب ميخوام،اميدوارم زودتر بهش برسم.

آف"
دلم مي خواست بهانه‌اي باشي براي فراموش کردن همه چيز... اما حالا دلم مي‌خواهد بهانه‌اي باشد براي فراموش کردن" تو" !...
دلم مي خواست بهانه‌اي باشي براي فراموش کردن همه چيز... اما حالا دلم مي‌خواهد بهانه‌اي باشد براي فراموش کردن" تو" !...
دلم مي خواست بهانه‌اي باشي براي فراموش کردن همه چيز... اما حالا دلم مي‌خواهد بهانه‌اي باشد براي فراموش کردن" تو" !...
 

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388لحظه 19:5 توسط لحظه نویس |

بغض تمام وجودم رو گرفت
درست زماني كه تمام حواسم به مرتب كردن كامپيوترم بود،ناگهان با اين فايل ركورد كه سوره واقعه رو خونده بودم برخورد كردم،تمام محتويات مغزم پاك شد،اشك توي چشمام حلقه زد،چشمامو بستم،انگار مثل زماني شده بودم كه آهنگ مورد علاقم آرومم مي كرد،يه لحظه به خودم برگشتم،گفتم هووي پسره ،كجايي ،اينه اينه اون ...ي كه همه دوستش داشتن،اينه اون ...ي كه بدون حركات موزون و حرفاي بي خودي و پاچه خواري،هر جا مي نشستن ازش تعريف مي كردند،چطور مي تونم به خودم برگردم،مي خوام ديگه با اين دوستاي دانشگاهم توي مسير همراه نباشم،مي خوام خيلي جدي كنار بقيه بشينم،فوقش تا يه مدت مي گن چرا اينجوري شده يا باهام قهر مي كنن،يا اينقدر از من بدشون مياد كه ازم بد ميگن،اما مهم اينه كه 1-خودم ميشم 2-هر كاري كه خودم علاقه دارم و ممكنه تو كره زمين فقط خودم علاقه داشته باشم رو انجام ميدم.
دوست دارم حرف بزنم دوست دارم يادداشت كنم،دوست دارم دستمو از روي كيبورد بر ندارم،چيه بابا يهو زده به سرم،نشنيديد طرف تو يه ثانيه از همه چيز بدش مياد.
يه حسي ميگه تو تمام عمرت اشتباهي بودي.
يه حس ديگه ميگه خيلي ليمي.
يه حس ديگه ميگه خيلي بي محتوا شدي.
امروز راضيه(دخترعموم)،اينجا بود،خيلي تحويلش گرفتم،خيلي هم خوش گذشت،هي مي خواست بگه اون و خواهرش مي رن تو اينترنت(اينو فقط من مي فهمم)،آخر كارم منو بهنام و خواهرم و اون ،حكم بازي كرديم و راضيه با شانس فوق العادش ما رو به پيروزي رسوند.
امشبم شهرام اينا اينجا بودن و بعدش رفتيم خونه عمو علي،تقريبا خوب بود.
يه چيزي مي گم بين خودمون بمونه،وقتي مي بينم خواهرم با شوهرش گرم ميگيرن و به هم دست ميزنن حس خوبي بهم دست نمي ده،خيلي غيرتي بودم و اين حركات خيلي معمولي هم باز منو تو دلم ناراحت مي كنه،البته به مرور زمان جا مي افته.
خيلي از ازدواج زده شدم،وقتي هم ،فكر ارتباط با دختر به سرم مي زنه،حالم بهم مي خوره،نمي دونم چيكار كنم،داره اين سردرگمي هم منو آزار ميده،من واقعا به روانكاو احتياج دارم،خوبه برم پيشه برادر دامادمون كه دكتراي اين كارو داره،واقعنا،ديگه دوست ندارم عاشق باشم،وقتي هم به ارتباط بي خودي با دوست دختر فكر مي كنم ،حالم بد ميشه،حالا پس چيكار كنم.
پريشبا عروسي زهرا بود،واي كه چقدر توي مسير تالار تا خونه،رقصيدند،هر دو دقيقه جلوي داماد رو مي بستند و وسط خيابون شروع به رقص مي كردن،دوستاي دامادم ماشااله مست بودند.
5 روزي از عيد رفتو من هيچكاري نكردم.
پريشبا ساعت 2 از بي خوابي پا شدم و كاري كه توي اين چند ماه دلم مي خواست رو تا ساعت 5 انجام دادم،يعني تمام كارهايي كه مونده بود و بايد انجام مي دادم رو نوشتم،شد 41 عدد،و به ترتيب اجرا براشون شماره گذاشتم،حالا هم توي عدد 2 هنوز دارم درجا مي زنم.
اينو قبل عيد در محل كارم،پشت كامپيوتر در حالي كه بيكار بودم،يهو به سرم زد و نوشتم:
صداي پاي عشق را از كوچه پس كوچه هاي دلم مي شنوم،انگار چون زليخا هر رهگذري را،يوسف،و هر صدايي را،نواي طنين انداز او و از همه نازلتر به هر پيراهني مي رسم،او را مي بويم،بلكه شايد،بوي پيراهن تو را بدهد،خدايا،خدايا،يا او را به من برسان و يا ولع رسيدن را در من بكش،شايد با اين كارت،حرص ماندن را به لقائش بخشيدم و زودتر آسماني شدم،و پرواز را در جواني تجربه كردم،گرچه مي دانم اثري از آثار جواني در من نخواهد بود و اميد، كه روح پيرم را زنده نگه داشته بود نيز از بين رفته است.

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین 1388لحظه 1:27 توسط لحظه نویس |

عقد خواهرم در پایان سال کبیثه،عیدتون مبارک

پريشب ،درست زماني كه سال كبيثه خودش را نمايان مي كرد،عقد تنها خواهرم بود،تنها خواهري كه بعد از كلي صحبت كردن با آقا بهنام،ديگر جواب رد را مثل تعداد كثير خواستگارهاي قبليش ،بر پيشانيش نكوبيد و با تامل بيشتر او را برگزيد،مادر و پدر و برادرانم نيز همچون من او را دوست دارند و از اين اتفاق خوشحالند.

ديروز ناهار و شام بهنام اينجا بود و قراره الانم برا ناهار بياد اينجا.
از عقد بگم كه توي خونه خواهر بهنام گرفتيم و منم كلي رقصيدم و كلي هم عكس گرفتيم،بهنام هم كه رقص بلد نبود،بالاخره توي راه آورديمشو ،يكم يادش داديم،داداشش ابراهيم و مسعود(پسر داييم)خيلي ضايع مي رقصيدند.
منم توي هفته قبل برا روز پنجشنبش كه عقد بود،رفتم يه شلوار دوختم،كفش و پيراهنم خريدم و البته كت خوشكل رضا رو گرفتم،چون هر چي گشتم كت خوشكل پيدا نكردم.

درسام خيلي روي هم تلنبار شده،يكي منو نصيحت كنه،كلي پروژه و كتاب گفتن كه بخرم و بخونم و بسازم،اما من هنوز نخريدم،واقعا دارم ديگه خيلي نگران ميشم.

راستي از كارم بگم،كه ديگه تمامش كردم و روز بيست و نهم آخرين روزي بود كه من رفتم سر كار  و با همه خداحافظي كردم،و با دست و روبوسي و گرفتن اشانتيون ها ،با كمال ميل كارم رو ترك كردم،خيلي از اين بابت خوشحالم،چقدر حال ميده ،من ديگه دوست دارم فقط به درسم فكر كنم و به غير اون هيچ مشغله اي نداشته باشم.
الانم زنگ زدم آقاي شهيدي،و صداي گلش رو شنيدم،آقاي شهيدي شما خيلي از اعتقادات من رو شكل دادي،ازت ممنونم.
از تيم استقلال از من نپرسيد كه اعصابم خورد ميشه،واقعا اين عليزاده نفهم  چطوري تا اينجا رسيده كه تونسته در تيم هاي استقلال و شانسپوليس بازي كنه،اين آقا از دو قدمي توپ رو زد بيرون،توي اين هفته مجيد كامكار و ارژندي منو كچلم كردن،آخه شانسپوليس ،رو حساب شانس با 3تا تيم آبگوشتي افتاده،فكر كرده حالا داره با الاتحاد عربستان با اون همه تماشاگر بازي مي كنه،من مطمئنم اگه استقلال از گروهش صعود كنه كارش راحتتر از شانسپوليسه.


راستي سال نو مبارك،امسال منو و بهنام و مامان و بابام و خواهرم در كنار هم سال رو نو كرديم،مهدي خونه خالم بود و هادي با زنش رفتن تهران خونه زنش.
شبكه تهران از بهرام رادان دعوت كرده بود،كه من داشتم با اشتياق اونو مي ديدم،وقتي از بهرام پرسيد آدم صادقي هستي،بهرام گفت،يه درس داشتيم كه استادش مي گفت،تمام بيزينسمن هاي موفق دنيا بارزترين خصوصيتشون ،صداقتشونه.
يه چيزي ،من روز عقد نشستم كلي آهنگ شاد و بندري گلچين كردم،پسرداييمم هرچي گفت بزار گروه اركسم رو بيارم،بهنام گفت نه،انشااله برا عروسي.
پس فردا هم عقد زهرا است.
من موقع سال تحويل تو دستم قرآن و جزوه ام دستم بود.

راستي نگفتم،من قبل عقد رفتم خونه آرش اينا تا اتو مو بكشه برام،واي كه چه فيلمي داشتيم،يكم اتو مي كشيد بعد ژل مي زدم و دوباره اتو كشيد و يكمم تافت زدمو و قرار بود چسب مو هم بزنم و خلاصه ،بعد از اينكه دهن موهامو سرويس كردم،مثل اين برق گرفته ها رفتم عروسي.

خب ديگه كاري ندارم.
فقط دستا بالا،خدايا توي سال جديد اتفاق هاي جديد و خوب بيفته،خداي من تمام جوانهاي دم بخت مثل داداشم ،سر و سامان بگيرند،خداي خوبم تمام دانشجوها توي درساشون موفق باشند و تو خودت توي راه حولمون بده،تا موتورمون روشن روشن بشه و ديگه تا اتمام كارها روشن بمونه،خدايا تمام مريضها رو شفا بده،خدايا تمام شاديها رو به خونه ما بيار و تمام غمها رو از خونه ما دور كن،خدايا چنان كن سرانجام كار تو خشنود باشي و ما رستگار.

یه اس ام اس از فتحی و پیمان گل

سال نو را پیشاپیش، پس و پیش ، پیشو پس، از راست به چپ ،و از چپ به راست تبریک عرض، طول و ارتفاع آن را حساب کنید.

یه آف

دخترها مثل سيب هاي روي درخت هستند. بهترين هايشان در بالاترين نقطه درخت قرار دارند. پسرها نمي خواهند به بهترين ها برسند چون مي ترسند سقوط کنند و زخمي بشوند، بنابراين به سيب هاي پوسيده روي زمين که خوب نيستند اما به دست آوردنشان آسان است، اکتفا مي کنند. سيب هاي بالاي درخت فکر مي کنند مشکل ازآنهاست درحالي که آنها فوق العاده اند. آنها فقط بايد منتظر آمدن پسري بمانند که آن قدر شجاع باشد که بتواند از درخت بالا بيايد


 

+ نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388لحظه 12:18 توسط لحظه نویس |