تبليغاتX
لحظه های زندگی من
باشه میگم قسمتمه

تازه از حمام اومدم بیرون
حالم خوب نیست
چرا همش وقتی حالم خوب نیست میام اینجا
چون دلم گرفته،چون الان هیچ کس رو غیر از وبلاگم محرم نمی دونم.
می خوام سبک بشم.

اومدم امروز اینو بگم برم
اومدم یه جمله ای رو داد بزنم تو وبلاگم و برم
" من خرم"
نمی تونستم بیرون داد بزنم، چون شک همه رو به یقین تبدیل می کردم.
تو همه جا خریت می کنم.

چرا
چرا
خدا میشه بزرگترین گناه منو بهم بگی چیه،آخه چیکار کردم به درگاهت که با من این کارو کردی ،تورو خدا هرکی از من دلگیره منو ببخشه ،تو رو خدا سایه رو از زندگیم بردار،خدا درکم کن.

چرا بد میشم .
چرا بدم.
چرا بد شدم.
با با ولم کنید.
این هفته رفتم سر کار ،کاری که اصلاٌ با روحیه ام سازگار نیست.
احساس می کنم، روز به روز داره یه لایه از شخصیت شکل گرفته ام برداشته میشه،وای به روزی که لایه شیشه ای آخر بشکنه.واییییییییییی

این هفته با آرش و ساسی و دوستش رفتم بیرون.
چقدر من خرم.
رفتم پیام نور اسم نوشتم.
میشه یکی بهم بگه چرا،این کارو کردم،یعنی تا 4 ساله دیگه باید سگدو بزنم واسه اینکه یه مدرک پیزوری بهم بدن.یعنی کاردانیم کافی نبود،یعنی نمی شد بعداْ همت کنم دوباره بخونم.
یعنی نمیشد زودتر سد سربازی رو که بزرگترین سد زندگیه از جلوم بردارم،یعنی یه کار کارمندی با حقوق خوب و با شخصیت نمی تونی خدا جلوم بزاری،باشه میگم قسمتمه باشه اصلا میگم حکمتمه.

آقای لحظه نویس،جوجه تیغی،عوضی جان داری از زندگی خودتو عقب می اندازی،به خدا داری به خودت ظلم می کنی.

ولی این کارو کردم،حالا چیکار کنم.
نه ساعت و نیم کار تمام وقت،کاری که اصلاْ دوست ندارم،ادامه تحصیل در دوره ای که اصلاْ به نفعم نیست،پرخاشگر شدن تا حدی که همه بگن دیوونه،انگار یادم رفته چی بودم،گلابی شدم،اصلاْ آداب معاشرت از ذهنم رفته،یادم رفته که چه سیاستی پیدا کرده بودم،راحت با یه نگاه دست طرفو می خوندمو و با یه برنامه ریزی موفق میشدم.

چته آقا پاشو تورو خدا به خودت کمک کن، نزار نابود بشی،تو به قول خیلی ها برنامه نویسیت عالیه به قول خیلی ها مخ کامپیوتری،ولی حالا که کسی اینجا نیست بگو ببینم چی بلدی چقدر بلدی چقدر عقبی چرا خودتو درست نمی کنی.
منو له کردن،کشتن،تورو خدا،خدا بهم کمک کن،نه اصلاْ کمک نکن هلم بده تو راه ،اصلاْ بلندم کن آروم بزارم تو راه هر وقتم خواستم از راهت خارج بشم ،این طرف و اونطرفم نرده بزار.

نفهمیدم دخترا موجودات بدی هستند یا خوبی،نفهمیدم چند گونه از اونا هستند،نفهمیدم چه غلطی باید بکنم،کاشکی اینقدرم چشمامو خدا پر می کرد که به هیچ دختری نگاه نکنم یا اگه نگاه کردم به دید ازدواج و رفاقت و دوست داشتن نباشه.
کاش خدا آداب رو یادم بیاره.
کاش خدا آدممم کنه.
واییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
سگ توش.

این شعرو از یه وبلاگ گلابی کردم که اصلا اسمشو یادم نیست ولی خیلی خوشم اومد.
نوبت من شده بود

كه معلم پرسيد

صرف كن رفتن را

و شروع كردم من

رفتم ، رفتي ، رفت . . .

و سكوتي سرسخت

همه جا را پر كرد

سرديِ احساسش

فاصله را رو كرد

آري رفت و رفت

و من اكنون تنها

مانده ام در اينجا

شاديم غارت شد

من شكستم در خود

سهم من غربت شد

من دچارش بودم

بغض يك عادت شد

خاطرات سبزش

روي قلبم حك شد

رفت و در شكوه شب

با خدا تنها شد

و حضورش در من

آسماني تر شد

اشك من جاري شد

صرف فعل رفتن

بين غم ها گم شد

و معلم آرام

روي دفترم نوشت

تلخ ترين فعل جهان است رفتن

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387لحظه 16:11 توسط لحظه نویس |

یکسال کم نیست ولی می گذرد
 سلام
من لحظه نويس هستم.
جووني جوياي نام و جوياي كار و جوياي خيلي چيزاي ديگه كه خودمم توش موندم.

حالا از اين چيزا بگذريم سخن خودم خوشتر است.
تو اين هفته اعصاب درست و درموني نداشتم،خيلي پرخاشگر شده بودم،دليل عمده اش تطبيق واحدم بود كه بسيار مخ من رو به كار گرفته بود ،ولي دوشنبه با مهرداد رفتم دانشگاه قبليمو ،يه جورايي حالم سر جاش اومد،نمي دونم چرا ،ولي خوبم كرد.
براي تطبيق واحدم هم يه پارتي پيدا كردم كه اميدوارم جواب بده،آخه اين نامردا يه جواب درست به آدم نمي دن،خب عزيز من ،فداي تو بشم حداقل يه چارت درستو حسابي به من نشون بديد،تا حالا از كل اين سايت هاي دانشگاههاي پيام نور،بردهاي داخل كريدور،برگه هايي كه دستمه ،هزار و دوتا چارت مختلف با برنامه ريزي هاي مختلف دستم اومده،هر كدومم يه تعداد واحد.

حالا كاري ندارم ولش كن،اين هفته خبراي زياد مهمي اتفاق نيفتاد،فقط امروز براي كار در يك عمده فروش لوازم خانگي رفتم با محمد اونجا و با طرف صحبت كردم،از بيكاري بهتره، طرف گفت حالا از شنبه بيا به مدت يك هفته تا بعد،حالا از سر بدبختي، شنبه هم مي خواستم برم پيش اين پارتيه كه متاسفانه اينطور شد،حالا نمي دمنم كدوم طرف را بچسبم.

فردا يكسال مي گذرد،فردا يكسال پيش را يادم مي آورد،خاطراتي از آن مادربزرگ مهربان،مادربزرگ تكرارنشدني،مادري كه به گواه خيلي ها هيچكدام از بچه هايش هم نتوانستند مثل او باشند،ننه جان مي دانم از دست دنيا و دنياداران راحت شدي،مي دانم چقدر به تو خوش مي گذرد،هميشه در خواب مادرم سرخ و سفيد مي زني،نكند ما را فراموش كني،من تورا دوست دارم،خيلي كم به خاكت سجده كردم،اما نگو ،نگو كه به يادت نبودم،تو هم ما را ياد آر،اگر ما تا خدا بايد خداكورس پول تاكسي دهيم،اما مي دانم كه تو پاي پياده هم مي تواني به در خانه اش روي،آري با همان پاهاي نحيف كه بدجور آزرده خاطرت كرده بود،با همان پاهايي كه الان مطمئنم به صلابت و سلامت روز تولدت است،راه من را مي خواند،تو راه را رفتي ،اي كاش مي توانستي حداقل يك سر به من بزني،ولي طوري نيست ،زياد منتظرت نمي گذارم،تو با روغن حيواني رشد كردي و ما هم احتمالاً با نانو روغن از دنيا خواهيم رفت،منتظرم باش،سفارشم را بكن.

دلم نمي ياد ننويسم،امروز مي رم خونه خالم،ديشب با مهرداد و جمال و احمد رفتيم پارك و قليان كشيديم،ديروز هم با آرش به يكي از دانشگاههاي اطراف رفتم اما جوابي نگرفتم،مادرم هم امروز یه خونه معامله کرد.
من خيلي مسير جلويم گذاشته شده است،اي كاش خدا بهترينش را به من نشان دهد.
خدايا توي اين هفته كار يا كارهاي شايسته زيادي نكردم،خواهش مي كنم مرا ببخش،و در صراط مستقيم قرارم ده.

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1387لحظه 14:30 توسط لحظه نویس |

سرم درد مي كنه
اصلاً حالم خوب نيست.
امروز روز خوبي براي من نبود.
اميدوارم روزهاي آينده براي من خوبتر از اين رقم بخوره.
استقلال عوضي هم نتونست سه دقيقه جلو خودشو بگيره و گل مساوي رو خورد،اون آرش برهاني هم از صدتا موقعيت گلي كه به دست آورد،يكيشو گل كرد تا حرفي براي گفتن داشته باشه ،شايد حضور فرهاد مجيدي،مي تونست كاري انجام بده ولي من معتقدم امير قلعه نوعي خوب تعويض كرد و شايد اگر ميثم منيعي هم مي تونست جايي در اين تركيب داشته باشه،بهتر بود.
جرات قلعه نوعي براي استفاده از هادي شكوري ستودني بود و جواب هم داد،ولي امروز اونقدرها پيروز قرباني خوب بازي نكرد و شايد اين تفكر كه هر كس در برنامه نود حضور پيدا كنه ،هفته بعد خوب بازي نمي كنه را به ياد من انداخت.
از نيكبخت واحدي حالم به هم مي خوره و دوست دارم سير بزنمش،از سپهر حيدري هم همينطور،ولي علي كريمي با اينكه گل رو زد،ولي بازيكن خوب و تكنيكي و با اخلاقيه كه شايد نبودش پرسپوليس را به زير رده ششم سوق مي داد.

ولي كاش امروز مي برد و كاش تيم خيلي بعد از اين بازي بهم نريزه.

از دانشگاهم بگم كه بيشتر از همه حالم رو گرفته و امروز با كمك يكي از وبلاگنويسان فهميدم كه شايد واحدهاي قبولي از من به اندازه يك ترم هم نميرسه،و اينكه چرا من سه سال عمرم رو در گذروندن دوره كارداني صرف كردم چي ميشه، برام بي جوابه.
اما همه مي دونند،و اگر نخوام برم خانواده ام نمي زارند و همچنين نگاه ديگران رو نمي تونم تحمل كنم.
توش موندم.
مي فهمي موندم.
اينكه 4سال درس بخونم درسته،بعد برم سربازي،كي كار كي ازدواج،كي مي تونم زندگيمو جمع و جور كنم،واقعاً نامرديه كه درسايي كه اينقدر براشون زحمت كشيدم رو براش هيچ ارزشي قائل نشند.
 
من نمي تونم اين وضعيت رو تحمل كنم.
از دوستام بگم كه احساس كردم، دوست فابريكي ندارم ،و با اينكه به خودم قول داده بودم،بعد از امين با كسي اونقدرا فابريك نشم،ولي ديدم اينجور دوستي هم به درد نمي خوره و بهتر كوشه ازلت بگيرم تا اينجور رفاقت كردن.
بايد تصميمات خيلي خيلي جدي در زندگيم بگيرم.

خودكشي يه راهش هست،كه هيچ وقت بهش فكر نمي كنم،اما خيلي راه جالبيه.
مي خوام خودمو بريزم بيرون.


لحظه نويس بريز بيرون،بريز،هر چي هست بريز بيرون،اينقدر اعصاب خودمتو خورد نكن.
كلاً آدميم كه خيلي براي ديگران ارزش قائل ميشم،و اين نظريه كه ناز هركي رو بكشي بيشتر برات ناز ميكنه،روي من صادقه و دقيقاً وقتي كسي برام ناز مي كنه ،بيشتر نازشو مي كشم و اون بيشتر لوس ميشه و منو ول مي كنه،و وقتي هم از اين موضوع ناراحت ميشم و تركش مي كنم،مي بينم كه خودش بيشتر مياد طرفم،و واقعاً احساس مي كنم كه ارزشم اومده دستش ،و برعكس وقتي كسي مثل رضا شهباز  و ميلاد غني منو دوستم دارند و برام ارزش زيادي قائل مي شوند،من كم محلي مي كنم و اينجور موقع ها يادشون مي افتم.
امين و من ،زن و شوهر بوديم و هيچ وقت اون حس قرص و محكمي كه اون موقع ها داشتم رو يادم نمي ره،كاش اون همه عشقو يكي غير از امين نثارم مي كرد و برعكس،ولي هر چي گشتم اون حس رو نتونستم زنده كنم و بدتر به روحيه و شخصيت خودم ضربه زدم،همون روحيه و شخصيتي كه روزي با رفتن امين كاملاً نابود شد،ولي با وصله پيله بهم چسبوندمش.

امروز بعد از ظهر خاله هام اينجا بودند و من ضمن گرفتن يك عكس ماندگار،با پيمان پرسپوليسي بازي روديدم،و اينكه آخر بازي پنج شش نفر اعم از داداشام،بريزن دورم خوشحاليشونو به رخم بكشن،واقعاً پدردرآوره.

حالا كاري ندارم.
سه شنبه شب هم با اميد  و آرش و رضا درايور،كه رانندگي جنون آميزي داره  و تا به حال چند بار تصادفات شديد كرده ،به بيشه رفتيم و قليان آقا اميد رو صرف كرديم.
ديشب هم با آرش رفتيم بازي فينال همون مسابقاتي كه توش بودم رو ديديم،دوستاي فوتبالي قديمم هم توي تيم قهرمان بودند.
امروز ظهر هم تو خيابون عباس دهقان رو ديدم.
كاشكي آقاي شهيدي قبل از مرگم ببينمت.

آهنگ ساسي مانكن كه البته من خيلي هم اونو دوست دارم.
"د" دختر يعني دردسر ساز                مخ زدم يعني دردسر باز
"خ" دختر يعني خر حمالي                مسعود لباسامو بيار از ته انباري
"ت" دختر يعني تفريح نه                 مثل زندان كچوييه تقريباً
"ر" دخترم يعني روزاي زشتي كه     آخرش ختم ميشه به يه ربان مشكي

                                                                 تا بعد، البته اگه بعدي باشه.

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387لحظه 21:54 توسط لحظه نویس |

كي گفته شنبه روز بَديه
 

از كجاش بگم؟
- از اولش
باشه از اولش مي گم.

ديروز با آرش رفتيم دانشگاه،و هر خرابكاري كه بگي توي اون خرابشده انجام دادم،از مسئول آسانسور شدن،بگير تا سركشي به تمام كلاسهاي دانشگاه،البته يه جاهايي هم خودمو به عنوان ترم اولي جا زدم و كلي وقت گذرونديم،رفتم توي يكي از كلاس ها و آرش و رضا پشت در كلاس طوري مي خنديدند كه صداش تمام كريدور دانشكده جديدمون رو گرفته بود.

خلاصه رفتم برگه نظام وظيفه ام رو بعد از كلي پيچوندنم گرفتم، و بردم براي زدن مهر آخر ،كه طرف گفت برو نيم ساعت ديگه بيا،گفتم چرا،گفت مي خوام تهشو در بيارم،تازه يه دانشجوي ديگه هم اومد براي گرفتن يه برگه ،الكي بهش گفت برو اتاق بغل،بعد به من گفت بزار اينم يه يك ساعتي اينجا بچرخونمش،خلاصه خيلي كارمنداي عقده اي داره.
آخرشو نگفتم كه با ماشين رضا(دوست آرش)،كه اولين بار بود مي ديدمش،و با كلي تعقيب و گريز اومديم تا خونه و شايد اگر اول صبح صدقه رو نينداخته بودم الان گوشه بيمارستان بودم،خداوكيلي خيلي بد ميرفت و يه جورايي بايد بگم ديوانه كننده مي رفت،فكرشو بكنيد آيينه به آيينه به ميتسوبيشي و پرايده زد،(اينو گفتم ياد گذشته رو زنده كنم).

بعد اومدم خونه و ساعت 5 با ايرانسلم رفتم توي اينترنت و جواب دانشگاه پيام نور رو زده بودند،تمام انتخابام رو قبول شده بودم،اين خيلي تعجب آور بود،واقعاً باورم نميشه،درسته دانشگاه پيام نور مي گن كشكيه ،ولي خداييش انتخاباي من همه ناحيه يك بود،و اما بد اينكه و خيلي بدتر اينكه مهرداد هيچ جا قبول نشد،و من كه ديشب رفتم خونه آرش اينا فوتبال رو ببينم،براش ديدم و خبرش رو ازم گرفت و خيلي ناراحت شد،به خدا منم خيلي ناراحت شدم،اصلاً ديشب حالمو يكم گرفت.

اما بعدش رو نگفتم كه استقلال دو بر يك راه آهن رو برد و خودشو آماده كرد،براي دربي سرخابي،واي خدا چه حالي ميده جمعه استقلال،پرسپوليس رو ببره و پوز افشين قطبي رو به خاك بماله.
امير قلعه نوعيه   سرور هرچي لنگيه

الان اذان رو گفت و من سريع بايد برم براي افطار.

اما امروز رو نگفتم ،كه به يكي از دانشگاه هاي پيام نور اطراف سر زدم  و خيلي راضي كننده بود،دانشگاهي كه تقريباً هيچي كم نداشت و من رو كه تا ديروز بعد از خبر قبوليم چندان خوشحال نبودم رو واقعاً به وجد آورد و اميدوارم كرد.

البته تا روز سيزدهم بايد خوب تحقيقاتم رو انجام بدم  و بهترين گزينه رو انتخاب كنم،كاري كه تقريباً يكم سخته.

تازه امروز رفتم پسرخاله سربازم رو كه در دانشگاه آرش اينا بود ديدم،و آرش خذف و اضافه اش را انجام داد،واقعاً ديگه با موبايل  و موي بلند و آستين كوتاه سربازي كردن نوبره .

خدايا ازت ممنونم واسه همه نعمت هايت،خدا منه گنه كار رو ببخش،خدايا چطوري ازت تشكر كنم،خدايا يه لحظه هم منو به خودم وا نزار،خدايا ممنونم از همه بزرگواريهات،از تمام ائمه هم كه در مستجاب شدن دعاهايم كمكم كردند،ممنونم،كاش يه روزي رو خدا بهم بده كه درست تمامشون رو درك كنم،يا اما رضا به نمايندگي از همه معصومين تشكر مي كنم.

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387لحظه 19:30 توسط لحظه نویس |

سر از كار چشمات كسي در نياورد
سام بليكم
چه خبرا؟
دسته سلامتي


همه ما خوبيم ولي تو باور نكن.
امروز قرار بود جواب دانشگاه پيام نور رو بزنن،كه بعد از كلي وقت نوشتند،شنبه اعلام مي

شود.
اولن كه من اميد چنداني نبايد داشته باشم،چون نخونده رفتم،دوماً واقعا اين دانشگاه پيام نور

اطلاع رسانيش ضعيفه،پدر منو در آوردن تا بگن جوابش رو پنجشنبه و بعد شنبه مي

زنن،جالبيش اينجاست كه روز ثبت نام و انتخاب واحد رو زدند و ما گيج شديم كه نكنه خيلي

قبل ها جواب رو اعلام كرده باشند.

بگذريم،توي اين هفته رفتم با دانشگاه تسويه حساب كردم،تمام امضاهامو گرفتم و يه

جورايي تمام كارتهامو غير از دانشجويي پس دادم.
دانشكده كامپيوتر دانشگاهمون از ساير رشته ها جدا شده و بايد با چشم ببينيد ،كه با پولهاي

ما چي ساختند.

سه شنبه دو هفته پيش ،بعد از سه سال رفتم هنرستانمون،اول اينكه معاون و مديرمون از هم

جدا شدند و هر كدوم يه مدرسه زدند،دوم اينكه مديرمون كلي منو تحويل گرفت و به هركي

اونجا بود،منو نشون داد و گفت يكي از بهترين دانش آموزان ما بوده و از من قول همكاري

گرفت و تمام شماره هاي منو گرفت.
خلاصه اينكه امروز بعد از چند روز زنگ زد و گفت برم اونجا ،گفت مي خوام شما استاديار

بشي،معلم درسشو بده و كارگاه كامپيوتر به عهده شما باشه،منم گفتم مشكلي نيست،بعد خود

معلم رو آورد  و بهش اينو گفت ،معلمه گفت تعداد بچه ها خيلي زياده ،شما يه تعداد رو

آموزش بديد و كارگاه ببريد و منم يه تعدادو،من فبول نكردم،گفتم بچه هاي دوم و سوم

هنرستان سنشون بالاست و بدون تعارف خيلي سخته براشون كه منو به عنوانه معلمشون

قبول كنند،مخصوصاً اينجا مدرسه است و با آموزشگاه كاملاً متفاوته،خلاصه اينكه مديره يكم

بهش برخورد و گفت اگه شد كه باهاتون تماس مي گيرم،البته قبلش بهم گفته بود كه مي

خوام مسئول سايت اونجا بكنمت.

حالا كاري نداريم اميد به خدا،من كه واقعاً دلخورم،چون هيچكس واسه من و مدركم ارزش

قائل نيست،و نمي دونند كه چه سختي هايي كشيدم تا گرفتمش،به يه اسم توجه مي كنند،تازه

اصلا كسي به من نمي گه الان من چبكارم،بايد چيكار كنم،درسم تموم شد حالا بشينم فوتبال

تماشا كنم.واقعا وضع بديه،من آدمي نيستم كه يه دقيقه تو خونه دووم بيارم،اصلا از بيكاري

متنفرم،نمي تونم،مثل اينه دارند دارم مي زنند.
شنبه بايد برم برگه نظام وظيفمو بگيرم و احتمالا در صورت قبول نشدن پيام نور،بفرستم

سربازي.
تازگي ها يه برنامه شروع كردم به نوشتن،برنامه اي براي يك ويديو كلوپ ،كه كاراي مالي و

كرايه فيلمو با هم انجام بده،ولي هم تلاشم مستمر نيست و هم علمم در حد كافي،اگه يه

اتفاقاتي در روزهاي آينده افتاد،كتاباشو مي خرم و برنامه رو كامل مي كنم.

از استقلال بگم كه شش تا گل از و در باد اون شش گل خوابيده و اگه در اين وضعيت يه

باخت بده،بدجوري به زمين مي خوره،اس اس شنبه بازي داره،و كلاً فكر كنم شنبه يكي از

روزهاي سرنوشت ساز زندگيمه،كه اميدوارم اون روز ،روز شانسم باشه.
الانم پرسپوليس بازي داره كه مساوي منو راضي مي كنه.

از شبهاي عزيز قدر نگفتم،شبهايي كه بيشتر از همه شب دومش خيلي بهم حال داد، و يه

جورايي ماله من بود،شب اول رو توي خونه پاي تلويزيون زنده داشتم و شبهاي بعد رو به با

آرش و دوستاش به مسجد حاج آقا معمار رفتيم،حرفاش دلنشين بود.
البته من خودم يكي از اولين كسايي بودم كه پاي منبرش مي نشستم و حتي يه بار با

كاروانش رفتم مشهد،همون مشهدي كه خيلي بهم حال داد،.ولي دو سه سالي مي شد كه اونجا

نرفته بودم و از آخرين عاشورايي كه به اونجا رفتم،و مهر نماز توي جيبم جا موند ديگه

نرفته بودم،البته اون مهر نماز رو پريشب گذاشتم سر جاش و يكي از دغدغه هام برداشته شد

و هميشه فكر اين بودم كه نكنه من بميرم  و اين مهر رو كسي سر جاش برنگردونه.
البته شب آخر جالبيش اين بود،كه ساعت سه نصف شب رفتيم اسنك خورديم و كلي خنديديم.

يكم سر در گمم.
خيلي دوست داشتم آقاي شهيدي اون شب مي ديدمت،ولي اين سعادت نصيبم نشد.
اميدوارم كه خدا روزهاي اميدواركننده اي پيش رويم قرار بده.

گناهي ندارم
 ولي قسمت اينه
كه چشماي كورم به راهت بشينه
براي دل من
واسه جسم خستم
مني كه غرورو تو چشمات شكستم
سر از كار چشمات كسي در نياورد
كه هركي تورو خواست يه روزي بد آورد

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387لحظه 21:42 توسط لحظه نویس |