آخ از جشن براي امام زمان نگفتم،كه كلي خيابونارو چراغوني كردند،محله ما مركز اين جشنها بود.منم ،پيكام دوست دوران كانونم زنگ زد بهم با هم رفتيم بيرون يه تابي خورديم،زياد برام حركت بعضيا جذاب نبود،مثل ترقه،و سعي كردم اشتباهات سالهاي پيشم تو اين جشن رو تكرار نكنم.
از استقلال نگفتم كه حسابي اعصابم رو خورد كرده،مني كه هر روز روزنامشو مي خريدم ديگه دارم كلافه ميشم،گلزن نداره،بازيكنا نيمه اول توجيه نيستن،از اون طرفم پرسپليس شانسي با اون افشين لوك خوششانسش،الكي داره مياد بالا، ولي من گفتم امير قلعه نوعي كارشو بلده،مردي كه اين روزا با حرف بعضيا داره مياد بالا و ميترسم با مخ بياد روي زمين،آقاي قلعه نوعي تو بزرگي ،ولي مواظب باش ضربه نشي.
المپيك ايران هم كه كلاً ضربه شد،وقتي رييس كميته المپيك رييس فدراسيون فوتبالم باشه ديگه بهتر از اين نميشه،ولي المپيكش بو ميداد،انگار ايران تحريم بود و نمي خواستند پرچمش بياد بالا.
الانم مهرداد زنگ زد گفت بيا بريم فوتبال،من برم.
مرسي عزيزم ،دوستت دارم.
اينم چندتا آف خوشكل:
در انديشه آنچه کرده اي مباش،در انديشه آنچه نکرده اي باش.
هرچه داناتر بشوي، از دست دادن وقت برايت آزار دهنده تر است.
دوستتون دارم.
بعدش اينكه باالاخره مجتبي جباري در استقلال موندني شد،البته بعد از كلي ناز و كلاس،ديگه كاري كرد كه اگه استقلالي نمي شد هم زياد ناراحت نمي شدم،كشت خودشو حالا فكر كرد مثلاً مارادوناست.
ده جلسه از كلاس ويندوزم رفته و با بچه ها كلي رفيق شدم،اميدوارم درذهنشون ماندگار بمانم.
جلسه قبل به خاطر كلاسم ساعتشو عوض كردم،بعد يكي از بچه ها گفت: آقا برق ميره ها،گفتم حالا كه معلوم نيست بره يا نه،جالب اينكه برقا رفته بود،البته 10 دقيقه بعد از شروع كلاس اومد،و جالب اينكه 10 دقيقه بعد از پايان كلاس مجدداً رفت،واقعا بچه ها قلب صافي دارند.
براي دانشگاه پيام نورم هيچي نخوندم،و واقعاً ديگه نوبرشو آوردم.
امروز چندتا قول به خودم دادم و اونو توي پست بدون نمايشم ثبتش كردم.
از صدقه سر مدير گروه بي مسئوليتمون،درس محاسبات رو نتونستم معرفي به استاد بگيرم،و مجبورم با اينكه 3جلسه ي 3ساعتي رو از دست دادم،ادامه كلاس ها رو برم دانشگاه،واقعاً مي ترسم بيوفتم و اصلا كلاً برنامه زندگيم به هم بريزه،البته جلسه قبل رفتم پاي تخته و مسئله يي رو حل كردم،استاد انگشت به دهن موند،حالا هم در به در دارم دنبال ماشين حساب مهندسي مي گردم،ظاهراً بايد بخرم.
عمم اينا از ماهشهر اومدن خونمون ،جمعه هم همه خونه ي داداشم بوديم،دوتا پسر عمه باحال دارم،احمد كه دوسال از من بزرگتره چند روز پيش ،با دخترعمش نامزد كرد،اينجا هم كه اومد كلي خوشحالي كرديم،واقعا خبر غافلگير كننده اي بود،دانيال هم امروز مجاز به انتخاب رشته شد،رشتش رياضيه.
سريال آينه هاي نشكن هم ظاهراً جالبه و موضوعش انرژي هسته اي.
به اميد برد هميشه استقلال و كسب هر سه جام.
پروژم رو هم قراره از دوست مهرداد بگيرم،كارورزيم رو هم دادم دست پيام امضا كرد.
خداي بزرگم من خيلي گنه كارم من رو ببخش و خواهش مي كنم منو از گناهان بعدي دور كن.
از آلبوم محسن يگانه:
هيشكي نمي تونه بفهمه
كه دلم از چي گرفته
هيشكي نمي تونه بفهمه
كه صدام از چي گرفته
هيشكي نمي مونه تا با من
توي راهم هم سفر شه
آخه مي ترسه كه با من
با دل من در به در شه
هيشكي نمي دونه كه چشمام
چرا هميشه خيسه خيسه
چرا هيشكي حتي يه نامه
واسه من ديگه نمي نويسه
هيشكي نمي دونه كه قلبم
تا حالا چند دفعه شكسته
هيشكي نمي دونه سر راه اون
تا حالا چند دفعه نشستم