تبليغاتX
لحظه های زندگی من
این قسمت من بود......حرفاتو می فهمم ..
سلام پردیس جان
ممنون از حضورت در وبلاگم
درست میگی حضورم کمرنگ شده
خودمم کمرنگ شدم
سردرگمم
دیوونم
می خوام قید کنکور رو بزنم ،بشینم به درست کردن پروژم و خوندن درسام
ولی نمیشه به خدا نمیشه
بعضی موقعا فکرشو می کنم
می بینم اصلاً نمي تونم همشو با هم انجام بدم،بايد يكيشو حذف كنم
و مي بينم ،كنكور تنها واژه ايه كه با بقيشون فرق داره
خيلي حالمو گرفته
چي بگم،چي كار كنم،از يه طرف مي بينم ممكنه،پروژه ام رو نرسم تابستون درست كنم(كه نمي رسم)همين الان بشينم كاراشو بكنم،ولي از طرف ديگه حرف مامانم كه گفت،من همه اميدم به تويه،منو آزار ميده و همينطور از يه طرفم سربازي كه اصلاً دوست ندارم الان برم،
چون مي دونم وقتي برگشتم،بايد به صد راه ديگه كه جلوي پام قرار داره فكر كنم
يه جمله معروف از لحظه نويس هست كه ميگه:
                                             هميشه براي به دست آوردن يه چيزي، بايد از يه چيزايي بگذري،
                                                               حتي اگه ديدي مي توني همشو با هم داشته باشي
                                                                     اينكارو نكن،و سعي كن تو يكيش موفقترين باشي.
اين جمله چند روز پيشا به ذهنم اومد،شايد خيلي مسخره باشه كسي كه چنين تفكري داره
حالا خودش سر چند راهي مونده باشه.
كنكور واقعاً خيلي از جوونارو سر در گم مي كنه،سربازي واقعاً خيلي از جوونارو عقب مي اندازه
بي درو پيكري واقعاً خيلي دست و پاي جوونارو مي بنده،
بي بند و باري واقعاً خيلي از جوونارو به كام مرگ مي كشه.
به قول گلشيفته توي فيلم علي سنتوري،ميگه:ديگه از اين مملكت خشن خسته شدم،
راست ميگه ،خيلي مملكت داره ،حداقل با من خشن رفتار مي كنه،
چند روزه ميگن نفت وارد ،آب شهريمون شده،و مردم دارن گرو گر،آب معدني مي خرن،فكر كنم
اين ايده خودشون بوده براي فروش اينا.
واقعاً از حرفايي كه ،رهبر و ديگر اشخاص مي زنن،و همينطور از چهرشون،يه چيزي رو به وضوح متوجه شدم
باور كن،اينا دارن كاري مي كنن،كه مردم رو زده كنن،باور كن دنبال جنگ هستن و هينطور ظاهراً همشون دوست دارن
مملكتو بدهند به دست ،نمي دونم آمريكايي ها و غيره ها.
ديگه انگار ،مي خوان با يه برنامه ريزي جنگ درست كنن و ايران پَر،
شك نكن همه با هم دستشون توي يه كاسه است.
همه ،حتي اونايي كه فكرشو نمي كني،با هم سر يه سفره هستند.کاش امام خمینی بود.


ديشب با ميلاد(پسر دخترداييم)،رفتيم به استقبال مهدي(پسرخالم)،براي رفتن به سربازي
اونم رفت،ديدم همشون با اينكه خوششون بود،ولي تهش ناراحت بودن
و ديدم كه چقدر اينا الافن،و به نكته اي پي بردم
كه اگه اينا وضع مالي پدرشون خوب باشه،سربازي بدردشون مي خوره،چون يكم مرد مي شن
يكمم، يه  دو سال حال مي كنن،ولي اگه وضعيت مالي خوبي نداشته باشن،
دو سال عقبن از زندگي و بايد تا ده سال بعدش بدوند،احتمالاً
به غير از گروني خونه و اجاره و مهريه سنگين و خرجهاي واقعاً وحشتناك
كه اينم من فكر كنم ،ايده خودشون باشه،سربازي هم يكي ديگه از موارديه كه
سن ازدواج رو بالا برده.
ولي همه اينهارو گفتم و نگفتم،كه هيچي مثل شنبه و لحظه اي كه خونه مهرداد اينا قليونو تا تهش كشيده بودم نميشه. 
  دلخور نشو از من
  از اينكه دلتنگم
  من با خودم قهرم
  با تو نمي جنگم
  از دست خود رفتم
  از دست تو دورم
  دلخور نشو از من
  وقتي كه مجبورم
  اين قسمت من بود
  حرفاتو مي فهمم
  فرصت بده كم كم
  از خاطرت كم كم
  از من به دل نگير
  همدرد بي تقصير
  باشه گناه تو
  پاي منو تقديرموزیک محسن چاوشی و خواننده امید عامری

                    دارم داروي آلزايمرتو به خودم تزريق مي كنم.

+ نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387لحظه 12:5 توسط لحظه نویس

دفترم دستمه....حرف من از غمه.....
انگار دلم دوباره خواست بنويسم،انگار اين دل من هيچكس را محرمتر از اين وبلاگ نمي شناسد.
الان كه دارم مي نويسم،يكم گيجم،يكم حالم خوب نيست،يكم خستم،يكمم ترس دارم.
گيجيم بابت اينه كه خيلي راه جلوي پامه و من هيچ كدومشو انتخاب نمي كنم،و فقط دارم به گذر عمرم دقت مي كنم.
حالم خوب نيست ،باور كن خودمم نمي دونم چرا ،دليلش قطعاً تمام موارد رو شامل مي شه.
خستم،برا اينكه تازه از دانشگاه اومدم و من وقتي از دانشگاه ميام،انگار كوه كندم،واقعاً اين راه رفت و برگشت دانشگاه خيلي خسته كنندست.
و ترس دارم،ترس از آينده،همون ترسي كه خدا گذاشته واسه همه و گفته به خاطر همينه كه دنيا دار مكافاته و نبايد فعلاٌ آرامش مطلق داشته باشيد.

از هفته اول دانشگاه ،بعد از عيد بگم، كه ،همه ماچو موچ يا بهتر بگم ملچو و مولوچ،كردن و سال نو رو به هم تبريك گفتن،وهمه گفتن از اينكه زياد بهشون عيد حال نداده، و همه توي اين نكته، كه درس نخوندن بود، با من تفاهم داشتن.
از كنكور بگم كه مثل تومور(طومور-تومر-طومر) مغزي دور مغزم رو گرفته و من رو پر مشغله كرده.
از آهنگ هاي رپي بگم ،كه هر روز داره به تعدادشون اضافه ميشه،و من با گوش دادن اونا از يه طرف پوچگرا و از طرف ديگه متنفر از عشق ميشم.
من به يه موضوعي پي بردم،البته خيلي پيش از اينا بهش رسيده بودم، اين موضوع كه رپ ،انساني رو كه از درد عشق مي سوزه (يا از درد نفرت از عشق) آروم مي كنه،چون به جاش يك مشت چيزهايي توي مغز جاي عشقو مي گيرن، كه انسان ديگه زندگي واسش بي اهميت ميشه.  البته سرعت زيادش هم به آدم اجازه فكر در مورد ديگر چيز هارو نمي ده.

يه دختري تو كلاسمون هست اسمش "رز" است،اين رز كه يكي از دختراي تقريباً خوشكله كلاسه،يك پسري از نركده عمران اونو تور كرده،و جوري پاش وايسوده ،كه هميشه سعي مي كنه باهاش باشه،مخصوصاْ جلوي بچه هاي كامپيوتر،اون آقا پسر خيلي جذبه جالبي داره،موهاش به صورته فشن است و يك سبيل دسته داره نرمي ،به نيت مردي گذاشته روي صورتش،هميشه اخمو و پر جذبه است، و هيچوقت با رز ،بي معني بازي در نمي ياره و هميشه يكجور احترام خاصي براش قائله،راستش از اونجايي كه يكي از جاي ديگه پاش تو گروه كامپيوتر باز شده،اصلاْ راضي نيستم،و حاضرم يك كتك سفتي هم بهش بزنم،اما پسره طوري داره رفتار مي كنه كه توي اين مدت كه ديدمش ،درسهاي بزرگي ازش ياد گرفتم،شايد يكيش دوري از شتابزدگي و چطوري بتوني خودت رو كنترل كني باشه.

از لطف آقاي رئيس جمهور دو يا سه ترم پيش،تخفيف 10% شهريه براي تمام دانشجويان دانشگاه اعمال شد،اما امروز متوجه شديم كه اون تخفيف الان بعد از گذشت ،بيش از يكسال دوباره به شهريه دانشجويان اضافه شده،كه البته مبلغشم قابل توجهه،اينجاش جالبه،كه كساني تخفيف گرفتند و فارغ التحصيل شدند،و تنها اين پول از كساني استرداد خواهد شد كه هنوز تشريف دارن،حالا من موندم چرا كسي كه،نمي دونه چطوري مي تونن خراب و تضعيفش كنن ،دوباره داره دست به ريسك ميزنه،البته اميدوارم خبر كذب و هاشا باشه.اميدوارم احمدي نژاد همه چيو درستش كنه.
از اوني بگم كه قرار بود بهش فكر نكنم،ولي دارم مي كنم،اما كمتر شده و من كم كم دارم ،اينو به خودم مي فهمونم(يه بار ديگه برگرد بخون،انگار شعر شد)

چند شب پيشا خواب امين(دوست يا دشمن گذشتم)رو ديدم،اونجا اون اومد،توي يه خونه اي جلوم،با هم دست و روبوسي كرديم،بعد يكم تعريف كرديم،بعد من يك لحظه تمام گذشتش اومد جلوي چشمم،و خواستم كه خونه رو ترك كنم،اما اون نمي خواست،اما من با زور رفتم و تاكسي گرفتم،تا اومدم سوار تاكسي بشم،دويد سمتم،و يك سيلي خيلي محكم زد توي گوشم،و من رفتم،نمي دونم كجا بود ولي شبيه پايين شهر بود.
واقعاْ مي تونم بگم امين ،اون موقع منو نابود كرد،شايد بيشتر از يه معشوقه دختر.اما سعي كردم ديگه با هيشكي رفاقت تنگاتنگ نداشته باشم.
چقدر دلم پر و مغزم آشفته و روحم پريشان بود،اما من شكل ظاهريم اصلاْ شبيه،نوشته هايم نيست،و همه به من ميگن الكي خوش يا هميشه خوش،واسه همينه كه من وبلاگم رو تنها محرمم مي دونم،و دوستش دارم و فقط از دردام براش ميگم،حداقل اون نمي تونه مثل امين پشتمو خالي كنه.
بالاخره تموم ميشه رياضتو زجر
منو تو كنار هميم زير نور شب
ستاره ها مي سوزونن خاطرات بد
تولد دوباره اي رو ميگيريم جشن

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387لحظه 20:0 توسط لحظه نویس

سيزده روز گذشت
واقعاً سريع،،حداقل 7 روز آخرش خيلي سريع گذشت
از ديروز بگم كه ما رو هيشكي دوست نداشت،و همه رفتن سي خودشون،هركسي يا برا خودش يا با حداقل يك خانواده رفت تا سيزده رو به در كنه.
ولي ماهم بيكار نشستيم و خانوادگي به پارك رفتيم و ناهارو اونجا سالاد اولويه كوفته جان كرديم.
خيلي شلوغ بود،قطعاً اگر سوزني رو پرت مي كردم ،توي پاي يكي مي رفت،شايد هم توي دستش ،نمي دونم شايد هم جاي ديگه كه هيچكس فكرشو نمي كنه.
داشتم اينو مي گفتم كه نه اينكه ماشين نداريم،كسي مارو دعوت نكرد،البته همه معمولاً دوماد دارو وعروسدار شدند و رفتن دنبال اونا.
من ديشب زياد كاراي خوبي انجام ندادم،و الانم پشيمونم.
مي خوام با اينترنت قهر كنم،خيلي وقتمو مي گيره ،خيلي فكرمو مي گيره،خيلي منو از جايي پرت و به جايي رها كرده،شايد طي يك عمليات انتحاري و شبانه اينكارو كردم،اميدوارم اينكارو بكنم.
كامنتمم بستم،چه حالي ميده،انگار نه انگار كه خاني اومده و رفته،حداقل اينجوري بيشتر مي فهمم كه آقاي لحظه نويس تو داري براي خودت مي نويسي،و شايد اينطوري به اين واقعيت نزديكتر بشم.
در بهار آزادي جاي شهدا خالي
خيلي فكرم پراكندس،درسته،خب گفتم يه يادي هم از اونا باشه،من به اونا اعتقاد دارم چون از جونشون گذشتن،توجه كن با توهم توجه توجه از "جونشون" فهميدي از چي بگو؟آره {جونشون}
پس از عمري غريبي بي نشاني
خدا مي خواست در غربت نماني
از آن سرو سرافراز تو هرچند
پلاكي مانده بودو استخواني
                         اينو بالا سر باباي يكي از بچه نوشته بود.
راستي چرا من درس نمي خونم،شك نكن شش ماه ديگه سربازم ،شايدم .......

راستی سریال ۱۵ قسمتی مهران مدیری به ۱۳ قسمت کاهش یافت و خیلی از صحنه هاش حذف شد حیف که نمی تونن ببینن ملت می خندن حالا برای همدردی باهاشون چندتا تکه جمله هاشونو می زارم:

اندام عالی منقبض

فرزند عالی منفجر

درِ عالی مستحکم  بَه بَه بَه بَه

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387لحظه 2:33 توسط لحظه نویس

زندگی عرصه یکتای هنرمندی ماست
نمي دونم چرا؟ولي الان تا كامپيوترو روشن كردم،دلم خواست بنويسم،شايد به خاطر تكه شعري باشه كه بابام روي يه تكه كاغذ كنار كامپيوترم گذاشته بود،
زندگي عرصه يكتاي هنرمندي ماست
صحنه پيوسته بجاست
هركسي نغمه خود خواند و از صحنه رود
خوش به آن نغمه كه مردم بسپارند بياد

خيلي زيباست،به قول مهران مديري ،بَه بَه ،بَه بَه
بعضي شعرا خيلي به دلم مي شينن،شايد اينم سليقه اي باشه،ولي وقتي فكرشو مي كنم مي بينم نه،چون هر شعري كه به دل من ميشينه،وقتي برا كسي مي خونم به دل اونم مي شينه،قطعاً نبايد لحن عاشقانه من رو كه به اون منتقل ميشه رو دست كم گرفت.
حالا چرا من اينقدر رمانتيك شدم،شايد به خاطر اينه كه از عشقم دل كندم،شايد به خاطر اينه كه فكر مي كنم اونم از من دل كنده
نمي دونم چرا از ذهنم بيرون نمي ره،خدا ديگه من نمي خوام بهش فكر كنم،اون بالاتر از منه،پس بهتره بره سراغ از ما بهترون ،دو روزه تمام ذهنم رو به خودش مشغول كرده،توي اين دو روز تمام حركات خود و خانوادشو به صورت لحظه به لحظه از چند زاويه مورد بررسي قرار دادم،اين خوب نيست،چون بايد ديگه از ذهنم خارجش كنم.
به قول پيشرو(رپر):
گفتم يه روز ميرمو مياي كه خيلي رو سياهي
گفتم اينجا بازيچه نيستم كه فردا منو بخواهي
تو خيلي خوبي،خوشكلي،نازي
منم خوب دادي بازي
رازي به مرگمم باشي "آخرشم تو می بازی"

       به خودم قول دادم يه مدت كامنتمو ببندم،نمي دونم چرا،ولي اينجور بهتره

+ نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1387لحظه 0:9 توسط لحظه نویس

الان خیلی اعصابم خورده
تازه از عقد آسیه(دختر عموم)،اومدم
اول رفتیم تالار،بعد اومدن خونه،به این نیت که بزنن برقصن،ولی اونقدرها اینکارو نکردن،حداقلش برا مردها
نمی دونم چرا اونقدرا حال بهم نداد،با اینکه داماد باهام خیلی صمیمی بود،با اینکه همه توی خونه خودمونی بودند.
ولی شاید دیدن یه آدمی منو اذیت می کرد،کسی که یه موقعی (شاید تا یک ساعت پیش)هنوز مهرش به دلم بود،ولی هر روزو هر روز کمتر می شد.
شاید به خاطر خانوادش بود،خانواده ای که به غیر از نجابت،چیزهای دیگه ای هم از اسب به ارث بردند
خانواده ای که من هر روز نفرتم بهشون بیشتر می شد،ولی هر بار توبه خودم رو می شکستم و باهاشون با متانت رفتار می کردم.
اما دیگه به حلقم رسیده،دیگه خیلی اعصابم رو خورد کردن
خودش هر روز نگاهش بهم نزدیکتر می شه،اما نمی دونم با اینکار می خواد بهم ضربه بزنه یا واقعاً منو می خواد
دیگه برام مهم نیست،قبلاً هم گفتم من بهشون نمی خورم ،و می خوام دیگه برای همیشه فکرشو از ذهنم بیرون کنم و البته جای هیچکسی رو توش باز نکنم،دیگه می خوام واقعاً بزارمش کنار ،دیگه می خوام طرز تفکرم رو در موقع مواجه شدن باهاش عوض کنم.
خیلی فکرش،نگاهش،سابقه اش،دلم رو می برد و منو به یادش می انداخت ،با اینکه قبلنا تصمیم به ترکش کرده بودم،ولی دیگه می خوام همین الان اینجا بنویسم،و پاشو امضا کنم،که من لیاقت اونو ندارم،و می خواهم که او برود پی سرنوشتش و من هم بروم پی سرنوشت خودم،و دیگر سعی کنم حتی اسمش رو هم به زبان نیاورم.امضا
خدای خوبم در این راه منو کمک کن،
ولی می خوام این رو هم بگم که دوست دارم،با اینکه فکر می کنه اینقدر بالاست،کاری کنم که بدانم می توانستم و نرفتم جلو.

از عقد نگفتم ،که من و رضا(پسرعمو)ورضا(پسرخاله)ورضا(باجناق پسرخاله)ومهدی(داداشم)،برای رو کم کنی نزدیک به هشت دیس میوه رو تمام کردیم(شاید بیشتر)،و آنقدر در مجلس خندیدیم که حد نداشت،اما همانجور که گفتم تلافیش در اومد
هیچ طوری نیست من باید بفهمم،که دختر هیچی نیست،نباید برای کسی که دوستش داری تره خورد کنی،نباید زیاد دورو برش بچرخی،نباید نگاهش کنی،نباید از حالت و ژس همیشگیت خارج بشی،باید همه چیزش را در نظر گیری،بعد بگذاری برای روزی که موقعش شد،و بعد بروی جلو،کاری که من فکر همه جایش را کرده بودم،جز ناتوانی خودم.

دوست دارم بازم بنویسم،چون وبلاگ خودمه،یعنی کاهدون از خودمه
از قولهایی که در وبلاگم ثبت کرده بودم،توانستم تا 75 درصدش رو عملی کنم،اما متاسفانه نتوانستم همه اش را عملی کنم و این خیلی بده.
قرار بود با یاسین در عید تمام دروس پیام نور رو تمام کنیم،اما تا امروز فقط دو روزش رو ،اونم نصفه نیمه کنار هم بودیم.

ای دختر پررو ،و دلبر و نامرد،برو پی سرنوشتت،نمی خواهم دیگر در تمام زندگیم داغ دلم را تازه کنی،پس همینجا از خدایم می خواهم که مهرت را ازدلم ببرد،و برای همیشه ما را جلوی یکدیگر نیاورد،تا تو را یادم برود،تا از این بابت حداقل دلم را به تجربه اش خوش کنم.

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387لحظه 1:50 توسط لحظه نویس

لحظه سال تحویل
تلویزیون روشن بود،دو دقیقه بیشتر به آغازش نمانده بود
همه به برنامه شبکه خیره شده بودند،استرس همراه با شادی را در چشمان تکتکشان می دیدم
جانماز را برداشتم،دورکعت نماز خواندم
چیزی تا آغازش نمانده بود
جانمازی پهن شده،قرآنی در دست راست،کتابهایی در دست چپ
به نشانه اینکه تا آخرش در دستم ببینمشان
خانواده ای که پشت سرم گرد یک میز
شروعی دوباره را همراه با هفت سینی از سادگی،صمیمیت،صداقت،سرور،سرافرازی،سلامتی و سعادت حس می کردند
آغازش فرا رسید،آیاتی نورانی زیر زبانم را تر می کرد،صدای صمیمیت،بوسه،تبریک مغزم را شستشو می داد
حقانیت را بر جایش نهادم،لبانم را به دستانه پرمهر و زحمتکش پدر و مادرم متبرک ساختم
و احساسی هر چند وصف ناپذیر قلبم را جلا می داد
انگار جمله معروف "روز از نو روزی از نو" معنا گرفته بود.تمام

نکته: آخرین پست سال هشتادو ششم ،تبدیل شد به اولین پست سال جدید،اونم در لحظه صفرم سال،این را به فال نیک می گیرم. 

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387لحظه 16:58 توسط لحظه نویس

بوی بهاری

آخرین لحظات از آخرین روز سال هشتاد و شش رو دارم پشت سر می زارم.
سال 86:بد نبود ،اولش بهتر از آخرش بود،اون شش ماه اولش حداقل پاس واحدام خیلی منو شاد کرد،و اون شش ماه دوم توام بود با فوت مادر بزرگم و چپ کردن ماشین زن داداشم اینا و همچنین نمره دلخواه نگرفتنم.
مادربزرگ:وای ،امشب دوباره فیلمشو دیدم،دوباره اشک تو چشمام جمع شد و دوباره از اینکه از دستش دادم،خیلی ناراحت شدم.
زن داداش:دیروز زنگش زدم با خودش حرف زدم،و خیالم راحت شد،البته خیلی بنده خدا زجر کشید،نمی دونم به کدامین گناه
دانشگاه:دیگه داره به یاری پروردگار تموم میشه،اگه همه چیز رو اصول بره جلو،نیم سال اول یکی دیگه از جادههای زندگیمو آسفالتش می کنم.
کارشناسی:بزار اول بزنم به تخته.امروز با یاسین برا خوندن کتب پیام نور برنامه ریزی کردیم،انشاله عملی بشه.
وبلاگت:وبلاگمو خیلی دوست دارم،چون توش راحتم، برا خودمم،یه جورایی به هیشکی هم مربوط نیستم،خیلی سبکم میکنه
عشق:اول سال آتیشی شد،ولی تا آخر سال ذغالامون ته کشید.
دوست:آره خوب چیزی گفتی،من تو سال هشتاد و شش ،تونستم رفاقت رو بفمم،خوبم تو پستام براش نوشتم
زندگی:تو این سال مخصوصاً پاییزش خیلی منو اذیت کرد،واسه همین بعضی جاها زندگی رو معنی خاصی بهش دادم،که اصلاً دوست داشتنی نبود.
سال 87:بهش امید دارم،خیلی خوشبینم که در سال هشتاد و هفت،بتونم زندگیم رو جم و جور کنم،و سروسامانی بهش بدم.
راستی نگفتم کلی من دیوار و شیشه تمیز کردم.
امشبم میز ناهارخوری جدیدمون رو آوردن،پایه هاش رو اشتباه داده بود،رفتیم اونجا ،یارو میگفت باید 10000 تومن دیگه هم بدین،منم با یارو داشت دعوام می شد،که قائله رو ختمش دادند،ولی خوب از خودم خوشم اومد،یه تَشَر رفتم برا یارو،شلوارش زرد بود،چیزی بروز نداد.
امروز دوتا ماهی خوشکل و سبزه هم خریدم،فردا هم بعد از سال تحویل باید برم آرایشگاه.
این آخرین پست سال 86 است،به امید روزگاری بهاری،با عطر گل یاس و شقایق،و به امید لحظه هایی پر از دلگرمی در کنار آنهایی که دوستشان دارید،و با این پیش فرض که مهر تمام کسانی که دوستشان ندارید ،به دلتان بافتد،اما یادمان باشد دنیا دار مکافات است،و لحظات مارا با خودشان می برند،پس سعی کنیم با ساربان این لحظات دوستی ،صد البته بیشتر از قبل داشته باشیم، تا او به مقصد ما ایمان آورد.

                                               روز بهارست خیز تا بتماشا رویم
                                                 تکیه بر ایام نیست،تا دگر آید بهار
                                                    برگ درختان سبز درنظر هوشیار 
                                                      هر ورقش دفتریست معرفت کردکار

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387لحظه 0:0 توسط لحظه نویس