تبليغاتX
لحظه های زندگی من
شب یلدا و آخرین لحظات پاییز بی روح
الان از مراسم شب يلدا يا بهتر بگم بزن برقص اومدم.
رفتيم خونه محسن اينا ،محسنم كه دو تا دختر عقد كرده داره ،آقايون داماد(كه يكيش پسر خالمه) براشون ،خنچه و كلي چيزه ديگه آوردند.
اولش ما رفتيم توي مردونه نشستيم، بعدش هي به ما گفتند بيا ،بالا ،منم قبول نمي كردم،آخه قرار گذاشتم ديگه از بعد عروسي داداشم كمتر برقصم(قبلشم زياد مايل به رقصيدن تو مجالس نبودم،فقط جهت شادي) بعد از كلي اس ام اس و دعوت رفتيم ،حالا هنوز وارد خونه نشدي ،دستم رو گرفتند كه بيا برقص ،واي منم حساس ،من خجالتي،روم نمي شد،خلاصه بعد از ده دقيقه كه فهميدم هيچ خبري نيست،گازشو گرفتم به طرف پايين،ديگه هم نرفتم بالا.
امشب شهرام ،عباسعلي و بچه هاش،عيسي،سودابه و زهرا و شهپر و شهره با خانواده اونجا بودند.
اول چاي و بعد ميوه و بعد شيريني و دست آخر هندوانه اي به شيريني قند،مجلس رو به پايان رسوند.
هر كاري مي كنم وارد آيديم باز نميشه ،يا از آيدي است يا از ويروس ،پيداش مي كنم.
راستي يه روز اومدم گفتم الان آخرين لحظات تابستونه ،ننه جونمون مُرد،حالا بيام بگم آخرين لحظات پاييز،شايد ننه جونمون كه نزديكتره ،دعامون كرد،ما تونستيم تو زمستون ،بهترين لحظات رو داشته باشيم.(اميدوارم ايندفعه خودم نيوفتم بميرم)
امروز رو ديوار كلاس اخلاق كاربردي ،يه شعر ديدم خوشم اومد نوشتمش:
                  از اول هم من و تو ما نبوديم
                         من و تو ماله يه دنيا نبوديم
                 تمومش كن بيا از هم جداشيم
                                      بيا كه اينقدر تكراري نباشيم
اس ام اس روح اله: از گرگه مي پرسن چرا اينجوري راه ميري، ميگه رفتم در خونه شنگول و منگول ،گفتم منم منم مادرتون ،باباشون جدي گرفت.
+ نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386لحظه 1:54 توسط لحظه نویس

پراکنده گویی های من تمامی ندارند
بالاخره امروز شروع كردم نوشتن
هر روز مي خواستم بنويسم ولي يه مشكلي پيش مي يومد
كلي چيز نوشتم ويندوز قفل كرد پاك شد،حال ندارم مثل قبل بنويسم.
ميلاد كامپيوترش رو آورد كه درست كنم،اولش نتونستم،بعد برديم پيش متخصص ،اونا هم بلانسبت چيز، مثل چيز توش موندند،كامپيوترو آوردم خونه ،يه بار ديگه بهش ور رفتم ،فهميدم ماله گرد و خاكاييه كه تو فن سي پي يوشه،خلاصه درستش كردمو،زنگ زدم بهش و اونم نه به خاطر اينكه درست شده ها،بلكه
به خاطر اينكه پول نميده خيلي خوشحالو شنگول ،اومد كامپيوترشو برد،ولي خوب يه مشت گرد و خاك، چهارتا و نصفي آدمو سر كار گذاشته بود.
سه شنبه هم تست دو براي پروش اسب دادم،و تو شش دقيقه و سي و پنج ثانيه،هزارو ششصد متر دويدم،تو گروه خودم اول شدم و فقط يك نفر تونست زير شش دقيقه بره،به استاد غيور گفتم همه كاري تو اين دانشگاه باهامون كردن اينم يه نمونش بود،آخه دور آخرو با نعره و قسم و آيه رد كردم.
اما آقا فيروز كريمي كه اين روزا بدجور درگير باخت به صنعت نفته، دست به كار ابتكاري زد و بازيكنان رو بعد از بازي دور زمين دووند، من با اينكه از باخت خيلي ناراحت بودم ،ولي اين كارش رو پسنديدم و يكم باعث تسكين اعصابم شد.اميدوارم بازي جمعه رو با ذوب آهن تو جام حذفي ببره.(مرگ من ببر ديگه)
اين روزا خيلي برنامه زندگيم بهم ريخته،تو خونه به خاطر اينكه مهدي(داداشم) مي خواد خونه بخره، و پولش نميرسه ،هر شب جر و بحث داريم.
يه جورايي خيلي اعصابم ريخته بهم،خيلي كم درس مي خونم ،شايد يكي از دلايلش همين وبلاگ باشه ،چون فكر و ذكرم خيلي بهشه،مثلاً من فردا صبح اول صبح كلاس دارم ولي هنوز بيدارم.
ديگه تصميم دارم ،كارت نخرم و همين چند ساعت شبانه كه برام مونده رو استفاده كنم،البته دانشگاهم اينترنت داره كه بشه استفاده كرد.
امروز يا بهتر بگم ديروز، صبح امتحان تفسير سوره لقمان رو داشتم، كه دير از خواب بلند شدم و نرفتم اگه نمرم بالاي شصت مي شد،دو نمره به يكي از درساي عموميم اضافه مي كردند.
امتحانامم كمتر از يك ماه ديگه شروع ميشه و من روي فيزيك و آمار خيلي ميترسم.
ديگه بهتره برم بخوابمو اينقدر اراجيف نبافم.
يه جك:يه رشتيه با رتبه 500000 ،دندانپزشكي تهران رو مياره تحقيق مي كنند،مي بينند فرزند چهارتا شهيد بوده.
ديگه داره دانشگاه تو ذوقم ميزنه.

راستی فردا٫به مناسبت شب یلدا همه فامیل خونه محسن(پسر عمم) جعمیم٫انشااله که نرقصم.
يه اس ام اس از هادي (با مهدی دوقلواند)
آدمك آخر دنياست بخند
 آدمك مرگ همين جاست بخند
    دست خطي كه تو را عاشق كرد
             شوخي كاغذي ماست بخند
                    آدمك خر نشوي گريه كني
                          كل دنيا سراب است بخند
                           آن خدايي كه بزرگش خواندي
                               به خدا مثل تو تنهاست بخند

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386لحظه 1:15 توسط لحظه نویس

مي نويسم تا بداني تا بدانم تا بدانند كه هستم

مي نويسم تا بداني تا بدانم تا بدانند كه هستم،مي مانم،مي توانم،مي خواستم،مي شد،پس اگر من نتوانستم تو آن را از پيش گير،دلم را رهروي كارت كن،و اين را بدان كه تو هم بايد،بنويسي تا بداني تا بدانند كه مي خواستي،پس آنان تو را رهروي كارشان كنند،شايد روزي اين زنجيره به ثمر نشيند،و همه بدانند كه همه مي خواستند،پس شد.

ديروز تست دراز و نشست براي تربيت بدني(پرورش اسب) داشتم،فكرشو نمي كردم ولي تونستم، تو چهل ثانيه ،چهل تا برم،خيلي بهم حال داد،ولي هفته ديگه بايد ،دو هزارو شيصد متر برم،خيلي سخته ،ميترسم نفس كم بيارم.

يه چيز جالب ،يه قاتل وارد شهر ما شده و كل شهرو در ناامني قرار داده،اين قاتل حرفه اي كه با برادرش و دو نفر ديگه ،سه تا طلافروشي رو زدند و سه طلافروش را به قتل رساندند،در سرقت آخرشون گرفتار شدند،ولي يكيشون تونسته در بره(هموني كه سه تارو كشته)،حالا اون يكي كه فرار كرده،به خاطر آزادي برادرش ،با همكاري مادر و يكي ديگه از برادرانش ،يك تبعه فرانسوي و يك دانشجوي دختر و يك پليس را تا حالا كشته،و گفته كه اگر برادرم را ،كه حكم اعدام دارد،آزاد نكنيد،در مناطق عمومي،نارنجك و مواد آتشزا مي اندازم،او كه در شيراز زندگي مي كرده،ظاهراً آنجا هم چند نفري را كشته،حال كه سفير فرانسه آمده،قاتل گفته من كه آب از سرم گذشته است،تا مي توانم آدم مي كشم،به گزارش خبرگزاري لحظه نويس،قصد او فقط دانشجويان و ماموران پليس است،حالا كه چند بار هم تصويرش را از تلويزيون به عنوان اطلاعيه پخش كردند،مردم در وحشت و ناامني به سر مي برند،جوري كه امروز در دانشگاه يا اتوبوس يا خيابان مردم حرفش را مي زدند.

حالا ببين اين آدم چه جور جونوريه،كه دو گروه كماندو از تهران آوردند و حفاظت اطلاعات ايران كه اينقدر قويه هنوز اثري ازش پيدا نكرده،در تمام اتوبوس واحدها و بانك ها عكسشو زدند.

خلاصه اگر من ديگه ننوشتم،بدونيد مقتول بعدي من بودم.

ديروز خيلي حالم گرفته بود،خيلي تو هم بودم،رفتم به مسجد دانشگاه كه نماز بخونم،تا وارد مسجد شدم انگار يكي بغلم كرد،انگار يكي دلگرمم كرد،يه احساس خوبي بهم دست داد،ديگه دوست نداشتم،ازش برم بيرون،دوست داشتم،همونجا بشينم گريه كنم،نماز و قرآنمو خوندم،وقتي اومدم بيرون ديگه حال قبلمو نداشتم،يه جورايي اعتقادم به اينكه وقتي دلتنگي برو سراغ خدا از حرف در اومد،و تبديل به يه باور شد تو وجودم.

بغض تمام وجودم رو گرفته بود

ناگهان،بوسه اي  بر رستنگاهم را حس كردم

سرم را بالا گرفتم و به آسمان نگاه كردم

حال عجيبي داشتم،داد زدم،با دو دست گره كرده بر زمين كوبيدم

همانجا،اشكهايم كه انگار به درياچه اي متصل بود،روانه سجاده شد

سرم را بلند كردم،اطرافم را نگاهي انداختم

خودم را سبكتر از پر قو حس كردم

با آستينم اشكهايم را پاك كردم

بوسه اي به مهر زدم،و جا نمازم را برچيدم.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386لحظه 18:18 توسط لحظه نویس

خداوند روز اول آفتاب را آفريد،

خداوند روز اول آفتاب را آفريد،

روز دوم دريا،

روز سوم صدا را،            

روز چهارم رنگها را،

روز پنجم حيوانات را،

            روز ششم انسان را،

                                                                                    و روز هفتم خداوند انديشيد ديگر

                                                                                                                          چه چيزي را براي من نيافرده است،

                                                                                                 و آنگاه تو را براي من آفريد.

تو را به جاي تمام كساني كه نشناخته ام دوست مي دارم،

             تو را به جاي تمام روزگاراني كه نمي زيسته ام دوست مي دارم،  

                        براي خاطر عطر نان گرم

                                    و عطر آويشن

                                                و براي خاطر نخستين گل ها

                                                            تو را به خاطر دوست داشتن دوست مي دارم

                                                     تو را به خاطر تمام كساني كه دوست نمي دارم،دوست مي دارم

يه ضرب المثل فلسطيني ميگه كسي كه بيهوده سرشو مي چرخونه ،روحش باهاش همراهي نمي كنه.

زندگي تو اين سالها بهم ياد داده يا بايد از آدما به خاطر نقطه ضعفهاشون متنفر باشي،يا اونارو با همه محدوديتاشون بپذيري.

يكي ازم پرسيد عشق چيه،نتونستم بهش جواب بدم،ولي يه شب كه داشتم درس مي خوندم،چيزي به ذهنم رسيد،كه همون جا روي دفترم نوشتمش:

عشق: وابستگي شديد به يك موجود يا جسم ،كه حتي قطره اي از آن تا دم مرگ با آدم مي ماند،اين وابستگي به طوري است،كه زاويه ديد طرف ،از دريچه چشمان معشوق است(پس عاشق خدا باش)،و عاشق بدون آنكه بداند،به نوعي دارد در تمام تصميماتش،نظر معشوق را جويا مي شود.

عشق تنها چيزيست كه باعكسش يعني نفرت،همسايگي تنگاتنگي دارد، و عاشق ممكن است در هر لحظه صاحب يكي از اين خانه ها شود،

علي رغم اينكه ،آدم تا عاشق نشود ،عاقل يا كامل نمي شود،بايد بگويم كه عشق،با هوس رابطه متقابل دارد،شايد اين در ابتدا اين جور به نظر نرسد اما،در انتها مي تواني،چشمه هايي از آن را در وجود معشوق تماشا كني.

اينها همه نظريات من از ديد روانشناسانم بود كه مطمئناً،اشتباهم دارد،ولي نظر واقعي خودم:

عاشقي بد درديه، كه آدمو از كارو زندگي مي اندازه و انسان را كوته نظر مي كند،اگر مي خواي بداني كه كسي عاشق واقعي است يا نه،

او را مدت مديدي از ،معشوق دور كن و در فضايي قرار بده ،كه امثال معشوق زياد باشند،شايد بعد از گذراندن آن مرحله، عاشق با ديد بازتري به معشوق نگاه كرده، و معشوق در صورت وجود عشقي ،به آن كاملاً مطمئن مي شود.

به اميد روزگاري که همه عاشق خدا باشند.

خودت عاشقي: يه زمان عاشق يه دختر شدم ،پانزده سالم بيشتر نبود،آنقدر آتيشم تند بود كه همه فهميدند،ولي جالبيش اينجاست كه با اينكه ازش خيلي دور بودم،ولي سه سال اين آتيشش شعله ور بود،طوري كه وقتي مي ديدمش تابلو مي كردم،حالا چند باري ديدمش ،و اون با نگاهش بهم ،علامت مثبت ميده ،ولي من ديگه نمي تونم بهش علامت بدم،دليلش اينه كه عاشق يكي ديگه شدم و اون با غرور زيادش منو از خودم دور كرد،وقتي تابستون ديدم كه ،داره منو با غرورش خورد مي كنه،و حتي اشك من رو هم در آورد، ديگه تصميم گرفتم عاشق نشم و فقط درس بخونم،فارغ از اينكه اون عشق درس خوندن هم از من گرفته بود.

بعضي موقع ها وقتي فكرشو مي كنم،مي بينم شايد آه نفر اول منو گرفته، با اينكه براي آخرين باري كه ازش دل كندم، حركت سرد و بچه گونه خودش باعثش شد.

سختي كشيدي: نسبت به سنم ،بايد بگم خيلي،من تو بروجرد، در شرايطي كه از خانوادم دور بودم، آدماي اونجا خوب نبودند، همكارام همينطور،همه پاچه خواري مي كردند و مردم شرايط زلزله رو در پيش داشتند،آنقدر سختي كشيدم ،كه به جرات مي تونم بگم،زود چهل سالگي رو تجربه كردم.

خانواده : خانوادمو خيلي دوست دارم ،من از دبستان تا دانشگاه ،وقتي كلاسم تمام مي شد، مي دويدم تا زودتر به خونه برسم،هميشه كانون گرم خانواده من رو در آغوش خودش داشته.

خوشكلي: آره ،بچگي هام دخترا تو كوچه و خيابون دنبالم مي دويدند تا بوسم كنند، همه دختراي فاميلم، خيلي از من خوششون مياد، به جرات مي تونم بگم ،تمام اونايي كه سنشون از من كمتره يا همسنيم ،به ديد ازدواج بهم نگاه مي كنند،حتي چندتا دخترهاي دانشگاه اين پيشنهادو بهم دادند، و وقتي من رفتم بروجرد بچه ها مي گفتند همه سراغ تو رو مي گرفتند، مامانم ميگه تو الان با اينكه صورتت جوش مي زنه ولي، از خوشكليت نتونسته بگيره، با اينكه خودم معتقدم ،بعد از عمل دو سال پيشم ،چشمام به درشتي قبلش نيست.

دوست دختر داشتي: نه،اصلاً ،با اينكه تو دختر بازي مي كردم،ولي دوستي نداشتم يا بهتر بگم نمي خواستم داشته باشم،ولي رابطم با بقيه دخترا بسيار عاليه،جوري كه همه يه حس خوبي به من دارند و با من احساس راحتي مي كنند، و من معتقدم اگه به اونا به ديد بد نگاه كنم، يكي ديگه به خواهر من به ديد بد نگاه مي كنه.

بازيگري يا فوتباليست يا خواننده: اولن دوست دارم ،مدرك دكتراي كامپيوترم بگيرم،ولي از بين اينا، شايد بازيگري رو بيشتر دوست داشته باشم.

سياست : اگه بگم كه در وبلاگو تخته مي كنند،ولي من معمولاً اخبار زياد گوش ميدم ، و در حدي كه از اوضاع دور و برمون در حد خودم بدونم كافيه.

شغل : وقتي رفتم تو كار دولتي ،از شغل پاچه خواري بدم اومد،براي همين دوست دارم يه تيم نرم افزاري داشته باشم و در آينده برنامه نويسي كنم، با اينكه بدم نمي ياد در فولاد مباركه هم روزي استخدام بشم.

ازدواج: مي كنم، ولي نمي دونم ،شايد بهتر باشه بزرگتر بشم و بعد دربارش بنويسم، چون الان بيشتر خوشكلي يه دختره كه نظر آدمو جلب ميكنه و تو رو مهياي صحبت با اون مي كنه.

رفاقت: در موردش حرف نمي زنم ،چون ازش ضربه خوردم و مي خوام در يه چارچوب خاصي ارتباط با دوستام برقرار كنم،نه زياد خودموني.

حرف آخر : حرف آخرو وقتي پست آخرمو گذاشتم ،مي نويسم.

 

                                                             نظرو ولش ماله بچه پولداراس

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386لحظه 11:27 توسط لحظه نویس

امروز بد نبود

امروز صبح آرش زنگ زد،كه برا بازي سپاهان(در جام باشگاه هاي جهان) بيا خونمون،اُميد هم مي ياد،خلاصه رفتيم اونجا ،آقا اُميدم كه بساط قليونش رو آورده بود،و من بعد چند ماه،قليون كشيدم،از قليون بدم نمي ياد،كلي هم قهوه خورديم،خلاصه سپاهانم كه برد و آرش كلي خوشحال شد،و از اون طرف استقلال برد و  منو اُميد خوشحال شديم،بعدشم رفتم خونه ميلاد(پسر،دختر داييم) ، تا كامپيوترشو درست كنم ،كه البته به خاطر ويروسي كه كامپيوتر خودم هم دچارش شده ،و من خيلي ناراحتم،نتونستم درستش كنم،ولي حال داد ،چون ميلاد پرسپليسي بود و بعد از اينكه پيروزي برد را با مساوي عوض كرد،من كلي خوشحالي كردم و ميلاد داشت اشكش در مي يومد،ديگه من سر از پا نمي شناختم.

الانم هادي اينا برا شام اينجا بودند،ساندويچ خورديم.

ولي جدا از اين حرفا ،من دو روزه درس نخوندم،و خيلي دارم شل مي گيرم،تو پرانتز(آقاي لحظه نويس چوبشو مي خوريا).

يه اس ام اس: تو اون فرشته اي هستي ، كه وقتي در فصل بهار قدم مي زني ،برگ درختان انتظار پاييز رو مي كشند تا، به جاي پاهات بوسه بزنند.

يه اس ام اس ديگه :كلاس اول كه بوديم ،گفتند آن مرد در باران آمد،حالا فهميدم تا آن مرد نيايد باران نمي بارد.(براي ظهور آقام امام زمان صلوات بفرست)

يه آف زيبا:

از يه ديوونه مي پرسن چرا ديوونه شدي ؟ميگه: من يه زن گرفتم كه يه دختره 18 ساله داشت. دختر زنم با بابام ازدواج كرد.پس زن من مادر زن پدرشوهرش شد.دختر زنه من پسر زاييد كه داداشه من و نوه زنم بود پس نوه ي منم بود پس من پدربزرگ داداشم بودم.زن من پسري زاييد كه زن پدرم خواهر نتيجه پسرم و مادربزرگ اون شد پس پسرم داداش مادربزرگش بود و من خواهرزاده پسرم شدم.

                                   

تمام آرزوهاي مني،

                                                            كاش منم يكي از آرزوهاي تو باشم.
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386لحظه 20:40 توسط لحظه نویس

ورزشكاران نمي ميرند

آره يه دو ساعتي ميشه كه از فوتبال اومدم،با آرش و ميلاد و رفقاي شيش ميلاد رفتيم فوتبال ،امروز روي اوج نبودم ،شايد به خاطر اين بود كه ،يكشنبه رفتم استخر و سه شنبه كه آخرين جلسه تربيت بدني (پرورش اسب) بود،به قول استاد بهمون حال داد و يه توپ در اختيارمون گذاشت و روي چمن با بچه ها فوتبال كرديم،يكي از بچه ها مي گفت ما الان داريم چوگان بازي مي كنيم(مثل اسبايي كه دنبال توپ مي دوند).

سه شنبه كه من اتفاقي صبحش زود رفتم دانشگاه براي دانلود چندتا فايل،در طبقه دوم فني يك ،متوجه جمع شدن عده اي از دانشجوها شدم،ديدم كه شورش مي خوان بكنند،جمعيت كم كم زياد شد،چراغ ها رو خاموش كردند ،تا كسي شناسايي نكنه،اولش دختر و پسر اومدند وسط ،رقصيدند،بعد با شعارهايي مثل "حراست عقده اي نمي خوايم  نمي خوايم" مجلس رو گرمش كردند و بعد كار به جاهاي باريك كشيد و ميكروفون آوردند و يه دختر كه احتمالاً ترم پاييني بود،اومد حرف زدو(چه بلايي كه به سرش نيارن)،خلاصه بعد از سه چهار ساعت جمعيت متواري شدند،اين وسط چه بلبشوري بود، فكر كنم همشون صيغه محرميتو جاري كرده بودند كه اينقدر ريلكس بودند،من  و بچه هاي ترم بالايي كه خودمونو ازشون جدا كرديم و از كنار وضعيت را برانداز مي كرديم ،من به بچه ها گفتم ،همينجوريش شش ترم اينجام ،ديگه اگه دو ترمم تعليقي برام بزنند،قطعاً مدرك كارشناسي رو بايد بهم بدند.

راستي يه چيزي يادم رفت

مدار صفر درجه تمام شد،همون جوري كه فكرشو مي كردم،واقعاً زيبا بازي بود،همشون زيبا بازي كردند،پرزيدنت فتحي خيلي روي هر صحنش وقت گذاشته بود، بازي شهاب حسيني هم محشر بود،من ديگه از بعد اتمام اون فيلم ،براي سريال هاي جديدي كه پخش مي كنند،بسيار حساسيت به خرج ميدم ،تا حالاشم هيچ كدوم به دلم نشسته.

فردا يا بهتر بگم امروز، اس اس بازي داره ،اميدوارم ببره و از اون طرف باخت پيروزي خيلي منو شاد مي كنه.

امروز یا بهتر بگم دیروزم رفتم مامانمو بغلش کردم بوسش کردم و از دلش در آوردم.(مامان ببخشید)

اينو چند وقت پيشا حسش گرفت نوشتم

   به نام خداوندي كه من را آفريد

من امروز زيستن را شناختم

خودم را فهميدم

با خودم درد و دل كردم

زندگيم را بررسي كردم

ديروزم را بازسازي كردم

امروزم را  درك كردم

                  و

                                 همه اش را توشه راه  فردايم كردم

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386لحظه 0:17 توسط لحظه نویس

نوشتم تا ماندگار بماند

خدا رو شكر ،بالاخره بعد هفده روز اومدم دوباره اين حرفا كه سر دلم مونده بود رو بنويسم،چقدر دلم تنگ شده بود برات،چه خوبه آدم يه سنگ صبور داشته باشه.

چها كه بهم نگذشته توي اين مدت،اولاْ كه امتحاناي ميانترممو دادم و يه جورايي فهميدم كه، نه واقعاٌ از ترم قبلم فاصله گرفتم البته با توجه به اينكه اين ترمم خيلي درسام سخت تره و استادام يكي از يكي اُسگل ترند.

رياضيمو از پنج شدم،سه و نيم ،فيزيكم رو از شش شدم،سه و بيست و پنج و آمارم رو از دو گرفتم ،شش دهم. نمره پايگاهم رو كه فكر مي كنم بهترين نمرم باشه هنوز اعلام نكرده (از بس ....).

تو اين مدت يه تحقيق سي چل صفحه اي در مورد پرينتر ها واسه سخت افزار دادم، كه شش نمره داشت ،و يه تحقيق با موضوع وبلاگنويسي واسه درس شيوه ارايه ام دادم كه اونم پنج نمره داشت.

لحظه نويس سخت اعصابش خورده ،حالشو گرفتن ،از رفيقاش تا درساش تا استاداش تا خانوادش و و و و ...

يه رفيق داشتم اسمش امين بود ،خيلي باهم جور بوديم بچه هاي خوابگاه بروجرد به ما مي گفتن زن و شوهر،وقتي از بروجرد اومديم ،همه درسامونو با هم گرفتيم ،تو طول ترم قبل هم ،همش با هم بوديم ،جوري كه بچه ها مي گفتن، همه مي شينن با دخترا تو كريدورا لاس مي زنن اينا هم با هم نشستن.اما اين تابستون يه جورايي چون امين ،واحد نگرفت و خونشون شاهين شهر بود، ما رو از هم دور كرد،امين يه روز با كيوان رفته بود توي كافي نتي كه كيوان اونجا كارورزي مي رفت(تو خميني شهر)از يه دختره خوشش اومد و با كلي زحمت باهاش يه جورايي رفيق شد. از اونجا كه امين قبل من بم بوده و با يه پسري به نام اسكندري ،مثل اون موقع ما كلي رفيق بوده ،و با اون هم بهم زده بود،و چون امين اخلاقي داره كه هيچوقت نمي تونه با دو نفر رفيق باشه،(امين آدم عجيبي بود،من باهاش ساختم،اون خيلي ديوونه بود،چند بار مي خواسته خودكشي كنه،با خانوادش رابطه خوبي نداشت،خيلي وقت رفت زير نظر روان پزشك و خودش مي گفت كه حالش خوبه خوبه،پسر بدي نبود و سرش تو كار خودش بود ،فقط تنها مشكلي كه داشت روابط اجتماعيش صفر بود،نمي تونست با دختر حرف بزنه يا با يه پسر رفيق بشه) واسه همين دور ما رو خط كشيد و جالبيش اينه كه به كسي كه عمرشو تا حالا يك ساعت از حالش بي خبر نبوده به راحتي قطع ارتباط كرد،خيلي بي وجدانه،يه روز سر همين بحث باهاش بحثم شد (البته با اس ام اس) و با كلي فوش قرار گذاشتيم ،كه ديگه ريخته همديگرو نبينيم، اما از اونجا كه ظاهراٌ با دختره بهم زده، بخاطر همين اخلاق گندي كه من باهاش ساختم،و از اين بابت خوشحالم چون فهميدم كه خيلي استقامتم بالاست،بهم اس ام اس زد كه دلم برات تنگ شده ،ولي من واسش تره هم خورد نكردم و نمي كنم،حالا چند روز پيشا شهرام از من احوال امين رو پرسيد گفتم امين كه رفته خانم باز شده، و اين به گوشش رسيده بود و همين چند ساعت پيش اس ام اس زده كه اگه بخواي اين حرفارو بزني ،زهرمو بهت مي ريزم و تو دانشگاه برات مشكل درست مي كنم(احتمالا از اوجا كه  يوزر و پسورد فايل دانشگاهم رو داره مي تونه درسامو پاك كنه و بهم ضربه بزنه)، به خدا قسم اينقدر دوست دارم يه كتك سفت بهش بزنم،كه حد نداره،تو فكرشم كه يه روز برم تا مي خوره بزنمش تا اجدادش رو به ياد بياره،ولي مي ترسم كه كرمش بگيره فايلم رو مشكل ساز كنه،ولي اينو مي دونم از اونجا كه خودم رو مي شناسم و مي دونم چه آدم كينه اي هستم،يه روز كاري باهاش مي كنم كه نتونه رو پاهاش وايسه.

حالا امينو ولش كن، يكي دو هفته اي ميشه كه سواد كوهي تصميم گرفت ، يه گروه برنامه نويسي بزنيم و يه پروژه طراحي سايت فروش نرم افزار و يه برنامه بيمه رو بنويسيم ،گروهمون شامل چهار تا پسر و دو تا دختره،كه منم رفتم كتاب اسكيو ال سرور را گرفتم تا خودم رو قوي كنم ولي هنوز چيزي از تشكيلش نگذشته ،همه پي درسو زندگيشون رفتن و احتمالاٌ زياد اين گروه دوام نخواهد داشت.

اما من خودم ترم بعد كه درسام سبك شد ،اگه شد يه گروهي راه مي اندازم كه چار تا آدم پاكار بيان و بتونيم ،با هم برنامه هاي بزرگ بنويسيم.

استقلال هم كه هنوز ميگم اول بشه آخر بشه دوستش دارم ،مربيش فيروزخان شده،كه اميدوارم اين تيم رو بسازه، ولي خيلي از اين آقاي مديرعامل ترك اس اس هم بدم اومده،كه اميدوارم زودتر راشو بگيره بره پي پارو كردنه پولاش.

رفيق هاي اين ترمم هم كه اصلاْ بويي از معرفت و رفاقت نبردند،كه اصلاْ من از رفيق، زده شدم و تصميم گرفتم با هيچكي خودموني نشم و سعي كنم ،باهمه خوب و رفتاري ملايم داشته باشم.فقط ميلاد و آرش رفيقاي دوره راهنماييم خوب هستند كه واقعاْ حجت رفاقت را با من تمام كردن و من خيلي بهشون مديونم.

همين الان از دانشگاه اومدمو و ناهار سالاد الويه داشتيم ، ديروز وقتي خسته و كوفته از دانشگاه اومدم ،مامانم غذاي ديروزشو نشونم داد ،كه رفتاري نشون دادم كه الان پشيمونم، كلن آدمي هستم كه وقتي گرسنه هستم خيلي به اعصابم فشار مي ياد.

يه اعتراف:دوشنبه با علي عسكري داشتيم از سلف مي يومديم ،سيگارشو ازش گرفتم و دو تا پك زدم،علي كه يكي از فاميل هاي دورمون هم ميشه ،تازه سيگارو شروع كرده و ميگه به خاطر عشقيه كه بهش نمي دن(كه البته رفيق ناباب اصلاْ بي تقصير نبوده و چه بسا ذغال خوب هم باعث بالا گرفتن اون بشه)،من اولين بار كلاس چهارم با بچه هاي محله از روي كنجكاوي يه پك زدم ، كه دودش چنان حلقم رو سوزوند كه از دود و دم زده شدم، تا پارسال هم لب به سيگار نزدم كه امين تو بروجرد اعصابم رو خورد كرد و من از لجبازي دو پك به سيگار زدم كه امين سيگارو روي لبم ،له كرد تا.... دوشنبه اين هفته كه دوباره از روي نمي دونم چي لبم بهش خورد البته خيلي كم.

انگار خيلي دلم پر بود،ولي يكم سبك شدم ، خداي خوبم بهم كمك كن ، تو خودت منو مي شناسي،پس امتحانامو آسون بگير،خدا شب هايي كه نماز امام زمان مي خونم  و روي سجاده پهن مي شم ،احساس مي كنم مي خوام بتركم و با صداي بلند گريه كنم،رب من به من كمك كن،خدا اگه خودتو بذاري جاي من و بدوني يه خدايي به اون بزرگي داري،چي ازش مي خواي ،همونو من ازت مي خوام.يا حق

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386لحظه 19:4 توسط لحظه نویس