تبليغاتX
لحظه های زندگی من
عشق اساطیری سپهر و سپیده

دختري زيبا، به قول سپهر خوشكل ترين آسمونا يا نه به قول خود سپيده،خوشكل ترين دختر پايين شهر، و پسري بي آلايش ،از جنس آفتاب،به قول سپيده با پرستيژترين پسر وسط مسطا.

خيلي با هم خوب بودن، خيلي همديگرو دوست داشتن، خيلي، وقتيايي كه با هم بودن ،هر وقت مي ديدمشون انگار هيچ غم و غصه اي تو دلشون نبود،از بس چرت و پرت مي گفتن و مي خنديدن،جفتشون به قول سپهر ديوونه ديوونه بودن. يه هفت هشت ماهي


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386لحظه 20:45 توسط لحظه نویس

هیچی بابا کارتام ته کشید

من فردا كوييز دارم و هيچي نخوندم،داشتم خير سرم تحقيق چاپگر برا درس سخت افزارم آماده مي كردم،كه اونم خيلي كار مي بره،هفته ديگه هم امتحان ميانترم فيزيك و رياضي،احتمالاً تلفات داره.

از سي و هفت تا كارت اينترنتي كه زن داداشم برام آورد و من مدام تو اين مدت كانكت بودم،فقط دو تا ديگش مونده،احتمالاً مي خوام اگه تموم شد ،دير به دير بيام،هزينه هام خيلي بالاست،اين خط تلفن اتاقمم احتمالاً با اين اوصاف سري بعدي قطعه.

خيلي دوست داشتم از 7ماهي كه تو زلزله بروجرد بودم و هر لحظه اش تجربه يك عمر زندگي بود، بنويسم ولي وقت نكردم،يا حال نداشتم،ولي يه داستان اومده تو ذهنم،اگه شد اونو مي نويسم و بعد مي رم.كاشكي از زلزله مي نوشتم،چون خيلي جالب و غيرملموسه.

اينم وبلاگ يه عده دانشجوي حسابداري كه عاشق رشتشونن

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386لحظه 17:53 توسط لحظه نویس

سه استاد و دو كله پوك

ديروز امتحان ميانترم پايگاه داده داشتم، تقريباًخوب دادم چون خيلي خوندم ولي بچه ها كه خيلي هاشون فكر مي كردند هفته ديگه امتحانه،بر اثر اعتراضات شديد،استاد روعصبي كردند جوري كه با فرياد گفت اگه كسي ديگه حرف بزنه حذفش مي كنم.ولي يه جاش جالب بود استاد رفت بيرون سه دقيقه(سيگار بكشه)، همه ريخن به تقلب.

بعدش چون سوادكوهي ماشين آورده بود،سه تا اساتيد رو سوار كرديم تا برسونيمشون به منزل،آرش سلطانپور(پايگاه داده) و فرهاد ايمانپور(عشق من) و مسعود ستاري(مديرعامل چاوش)،اما جالب اينجاست كه نيست سه تاشون مخ بودند و كارمند مجتمع فولاد بودند،تا اومديم برسيم آنقدر از اصطلاحات خارجي و مخفف استفاده كردند، كه مخم سوووت كشيد.

ولي به خدا حال كردم نيست عشق من رسيدن به مدرك اوناست و اونا هم كامپيوتري حرف مي زدند،من كفم ساب رفت.

ستاري،يه گروه برنامه نويسي هم داشت و برنامه هاي بزرگ مي نوشتند،من ديگه مي خواستم بگم تو رو خدا زير ديپلم حرف بزنيد،ولي خدايييش حرفاشون به دلم مي نشست.

آقا، ايمانپور كه نفر آخر بود رو تا رسونديم تا در خونه با سوادكوهي مي خنديديم و از هنگ كردن مخامون مي گفتيم.(كاش منم اونجوري بشم به همون با سوادي) خيلي دوست دارم اگه مدركم، فوق ديپلم هم باشه ولي سوادم و برنامه نويسيم رو طوري قوي كنم كه به مدركم نياد.

ديشب پس از اينكه از برد استقلال بسيار خوشحال شدم ،با دوستاي آرش رفتيم فوتبال،(منم فوتبالم خوبه)واي اينقدر ديشب قشنگ بازي كردم،كه خودم حال كرده بودم.

چند شب پیشا هم رفتم تو نظرسنجی مدار صفر درجه و رای مثبت خودم رو اعلام کردم.

امروزم ساعت دو،مي خواهيم چهلمين روز درگذشت بزرگم(ننه جونم) رو به پا كنيم،ننه جونه خوب و مهربونم خيلي دوستت داشتم و دارم،كاش پيشم بودي،كاش مي توانستم نوازش دست تو را بر صورتم و بوسه اي كه بر رستنگاهم مي زدي را دوباره حس كنم،ولي نمي شود،قانون زندگي اين اجازه رو به من نمي دهد.    

 

چرا وقتي كه آدم تنها ميشه

غم و غصش قده يك دنيا ميشه

ميره يك گوشه اي پنهون ميشينه

اونجارو مثل يه زندون ميبينه

غم تنهاايي اسيرت مي كنه

 تا بخواي بجنبي پييرت مي كنه

وقتي كه تنها مي شم اشك تو چشام پر ميزنه

غم مياد يواش يواش خونه دل در ميزنه

ياد اون شبا ميوفتم زير مهتاب رها

توي جنگل لب چشمه مينشستيم منو يار

غم تنهاايي اسيرت مي كنه

 تا بخواي بجنبي پييرت مي كنه

مي گن اين  دونيا ديگه مثل قديما نميشه

دل آدما زشتو، ديگه زيبا نمي شه

اين بالاها باد داره زاقه ابرارو چوب ميزنه

اشك اين ابرا زياده ولي دريا نمي شه

غم تنهاايي اسيرت مي كنه

 تا بخواي بجنبي پييرت مي كنه

غم تنهاايي اسيرت مي كنه

 تا بخواي بجنبي پييرت مي كنه

                                    فريدون فروغي.خیلی زیباست

از لادن خانم هم ممنون که ارج نهاد و مطلب قبلی من رو لینک کرد.(واقعاْ ممنون)

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آبان 1386لحظه 9:56 توسط لحظه نویس

کاش ...........

كاش مي توانستم همه چيز را بفهمم، تا همه چيز را ننويسم.

كاش اينترنتم نامحدود و بدون هزينه بود.

كاش سرعتش به صورت ADSL2 بود.

كاش ديگر هيچ دغدغه اي جز نوشتن نداشتم.

كاش ديگر رها مي شدم و فقط به خودم،به خوشي هام و به سرورم فكر مي كردم.

كاش هيچكس عاشق نمي شد و اگر مي شد به عشقش مي رسيد و اگر مي رسيد

به يادش و در كنارش تا آخرين لحظه مي مرد.

كاش همه چيز بر اساس تفكر خودمان شكل مي گرفت،به همان لطافت،سادگي و خوشمزگي

شايد روزي به بزرگترين هدفم برسم ، كاش آن روز دست يافتن به ديگر اهدافم نا ممكن نباشد

كاش آن روز او را ببينم با خشونت نگاهم را به نگاهش بيندازم،طوري كه غرورش به صورت چرك به يكباره از بدنش بر زمين بريزد،تاب نياورد و سرش را به زمين بيندازد،اما من كماكان با خشونت و تنفر بيشتر

به او بنگرم، طوري كه اگر يك بار ديگر براي يك لحظه هم شده به من بنگرد ترس تمام وجودش را بگيرد.

كاش مي توانستم آنقدر بالا بروم تا ديگر موقع جواب دادنش؛از اينكه او همه چيز دارد كم نياورم.

مي رسم،مي رسد،به خدا مي رسد، با گريه داد مي زنم، مي گويم روزي آنقدر پايين مي آورمت تا ناي سر بالا آوردن نداشته باشي ،هميشه روبرويت سبز مي شوم،تا با خجالت از جلوي چشمام گورت رو گم كني.

ديگه كم آوردم،چقدر غرور،واسه كدوم از افتخاراتت،آخه گوسفند صد بار گفتم بزار به يه جا برسي بعد

به داشته هاي خودت افتخار كن.

خيلي پستي مي خوام نهايت سعي خودم رو بكنم تا ديگه به فكرم راهت ندم،

            خدااااااااااااااااااااااااا!!!!!!!!!!!!!!!!!

كاش هيچكس تنها نبود

كاش عاشقي ساده نبود

كاش لحظه هام يادش نبود

كاش مرگ در هر لحظه بود  

                        في البداعه_لحظه نويس(به امید روزگاری بدون وابستگی ها)

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386لحظه 20:13 توسط لحظه نویس

يادي كه هرگز از يادم نمي رود
دختر و پسر جوون چيزي از آشناييشون نمي گذشت.اما توي همين مدت كوتاه براي هم بت شده بودند ديگه به اين نتيجه رسيده بودند كه براي هم زاده شده اند ديگه هميشه قبل از خواب كسي رو داشتند كه بهش فكر كنند و به ياد اون آروم آروم خوابشون ببره.قصه از اونجا شروع شده بود كه اين استاد زاده روزي براي كاري به دانشگاه مي ره تا باباشو ببينه و باهاش صحبت كنه و از اون قراري كه پسرك خيلي به اين استاد ارادت داشته همراه با اون قدم زنان در كريدور ها همراه مي شده كه
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386لحظه 15:16 توسط لحظه نویس

جايي كه بي قانوني قانونه قانون خودش يه بي قانونيه

از امروز مي خوام بيشتر از خودم بنويسم و زود به زود يعني هروقت حال كردم بيام بنويسم و بيشتر هم مي خوام از اتفاقات روزمره ام بنويسم و كمتر به نگارشش توجه كنم و احتمالا مي خوام كامنتمم ببندم كه احساس مال خودم هستم و فقط براي خودم مي نويسم بيشتر در من تشديد بشه.شايدم دلم نخواست هيچ كدوم از اين كارا رو انجام بدم.

 

تو اين مدت كه دوباره اومدم و تو لحظه نويس نوشتم كسايي مثل پرديس و محمد عليجاني و سیاوش و یاسر و بانوی برفی خيلي بهم لطف داشتند از همشون ممنونم.

تو اين مدت ياد گرفتم كه بايد مطالب ديگران را بخونم(براي ديگران ارزش قائل شم).ياد گرفتم بهتر به زندگي و مسايل روزانم توجه كنم و فهميدم كه مردم ايران عجب حس نوشتنشون قويه حالا هر جاي دنيا كه باشند.

تو وبلاگ هايي كه خوندم وبلاگ عاشق باران با مطالب قشنگش بهم حال داد و وبلاگ عاطفه هم كه در مورد مسائل روزانش مي نوشت خيلي نظرم رو جلب كرد طوري كه يك ساعته همه پستاشو خوندم.از اين به بعد به معني واژه وبلاگ درست عمل مي كنمو هر وبلاگي كه خوشم اومد رو مي نويسم.

اما يكمم لحظه نويسي كنم.الان با خواهرم دعوام شد و با هم قهر كرديم و مثل هميشه داداشم هم كه دل خوشي ازش ندارم و حدود شش ماه باهم قهريم فزولي كرد و كم بود با اون هم دوباره دعوا كنم. من اصلا فكر نمي كنم آدمي باشم كه زياد مشكل داشته باشم فقط فهميدم حريم ها بين خواهر و برادر ها بايد حفظ بشه ما يا با هم قهريم يا وقتي هم با هم آشتي هستيم آنقدر با هم خوشي و بي مزگي مي كنيم كه دوباره قهر كنيم.

امروز تو راه دانشگاه براي رفتن اتوبوسمون تايرش تركيد براي همين بقيه راهو با يه اتوبوس ديگه رفتيم دسته بر قضا براي برگشتن هم اتوبوسمون تسمه پاره كرد مجبور شديم بقيه راهو خودمون بريم.

حالا كاري ندارم ولي انگار امروز من و مهرداد قرار بوده بميريم كه اينجوري مشكل برامون پيش اومده

زن عمومم كه امروز اومده و من خواب بودم و ولي براي شام فردا شب دعوتش كرديم كه مييادش.

مدار صفر درجه هم مي خواد الان بزاره منم بي صبرانه منتظره ديدنشم تازه ديروز حسن فتحي رو نشون داد گفت براي ساخت اين فيلم دو سال روزي شش ساعت مطالعه داشتم بعدشم چقدر ساختش طول كشيد و از اين حرفا فهميدم حسن جون يه شش سالي دستش بند بوده.

حاج فيروز كريمي هم اومد و مربي استقلال شد با اينكه فيروز رو خيلي دوست دارم ولي فكر نكنم خبريش باشه من هميشه گفتم اين استقلال با امير قلعه نوعي مي چسبه.

امروزم سواد كوهي و مهرداد نیم ساعت آخرو اومدن تو كلاس اسمبلي من واي مگه مي ذاشتن من درس گوش بدم مهرداد هي سك مي زد.

چقدر من نوشتم طوري نيست چون قرار زود به زود بنويسم مي خوام هر چي شد و خواهد شد و قبلا شده رو بنويسم كه وجودم صفا پيدا كنه.

فردا تعطيله به خاطر وفات امام جعفر صادق پس فردا هم من امتحان آمار دارم من خيلي نيازمند درس خوندنم ولي نتونستم اونجوري به خودم حالي كنم كه آقا بسه ديگه درستو بخون.

منم آن عاشق دلخسته ديدار حسين

                                                منم آن خادم دلبسته به دربار حسين    

                                    خواهم اي سرو روان جان بدهم در ره تو

                                                            تا بگويند كه ماييم فداكار حسین

اس ام اس علي شهبازي:در تصاوير حكاكي شده در تخت جمشيد هيچكس عصباني نيست, هيچكس سوار بر اسب نيست, هيچكس را سوار بر اسب نمي بينيم, در بين اين همه پيكر تراشيده شده حتي يك تصوير برهنه هم وجود ندارد.بفرست براي همه ايرانيان تا يادمان باشد چه بوديم و اكنون چي هستيم.

گاهي فراموش مي كنيم كه زندگي خوب سفر كردن است نه زود به مقصد رسيدن.

اگه يه روز شاد بودي آروم بخند تا غم بيدار نشه و اگر يه روز غمگين بودي آروم گريه كن تا شادي نااميد نشه.

آف قشنگ:يه خيار با يه خيار شوره داشتن مي رفتند به خياره مي گن اين كيه ميگه خواهرمه ترشيده

راستي امروز به گفته پرديس عمل كردمو جزوه اصليرو بردم و توش نوشتم.

                                   

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386لحظه 21:20 توسط لحظه نویس

مدار صفر درجه یعنی راهی بی پایان

يعني هروقت به آخر رسيدي مي بيني هه اين همون خونه اوله

اين هفته ي  منم گذشت واي خدا چقدر داره روزا زود ميگذره.

شنبه صبح خوابم مي اومد بلند نشدم برم كلاس فيزيك ولي به جاش يكشنبه دست به كار بزرگي زدم و تمام دروسم رو پاكنويس كردم اينقدر حال كردم كه شبش با خيال راااحت گرفتم خوابيدم.

مدار صفر درجه هم اين هفته خودشو به اوج رسوندو نمي دونم چنتا تلفات داشت(سرگرد فتاحي و خواهر شهاب حسيني و تقي).خيلي از اين سريال خوشم مياد از اولش تا به امروز هر هفته مثل راه بي پايان دنبال كردم آره راه بي پايان هم تموم شد و ابولحسني مرد و مثل هميشه آخر فيلم عاشق و معشوق به هم رسيدند.با خودم گفتم بعده اتمام اين دو تا سريال ديگه سريال رو ببوسم بزارم كنار ولي انگار اين حلقه سبز حاتمي كيا فقط به خاطر اينكه حاتمي كيا كارگردانشه رو نميشه ناديده گرفت.

 

اما هفته ديگه آمار امتحان دارم  و دو هفته ديگه هم پايگاه داده و رياضي كاربردي چه ستمي بر من مي گذرد.

امروز پكيديم از خنده سر كلاس شيوه كه من هفته پيش ارايه شو داشتم امروز خودسياني اومد در مورد ازدواج صحبت كرد واي ي اومد بالا گفت مرد اگه چاق باشه ممكنه با يه قلت اشتباه خانم له كنه يا اينكه خانم مي تونه يه بالشت بگذاره رو شكم آقا و استراحت كنه اما اما انداخت سر دل دخترااا گفت همشون دنبال قد بلند مي گردندو خيلي ياشون ترشيده ميشن و از اين مسايل منو بگو كه سفت خودمو گرفته بودم فقط نخندم مردتيكه با يه تيپ جلف اومده ازدواج ارايه بده. تازه يه سري برگه هم به من داد براش پخش كردم كه توش سخن آدماي موفق رو نوشته بود. مي خوام تو وبلاگم خيليياشو ثبت كنم.

استقلال بي غيرت حالا كه مي خواد اين هفته به پيكان باخت.بدبخت شديم تا حالا اينقدر بازيكناي بي غيرت يه جا نديده بودم فقط فرهاد مجيدي و اميرآبادي غيرت داشتند اين آرش برهاني نفهم پونصد ميليون گرفته چارتا گلم نزده

امير قلعه نوعي اگه بالا سر اينا بود مي گفتم استقلال يعني چي.

من وضعيت خيلي خطرناكي(حسن خطرناكه حسن) در مورد دانشگاهم دارم آخه ترم سه مرخصي گرفتم به تبعيت ازش ترم دو رو درست درس نخوندم و فقط چهار واحد پاس كردم حالا قانون اومده اگه شش ترمه تموم نكنم اخراج ميشم و بايد برم سربازي.من اين ترم بيست واحد گرفتم.ترم بعد هم بيست تا بگيرم هفتا هم مي مونه برا تابستون سال آينده.پس همشو بايد پاس كنم.حالا تو همين گيرو داد كنكورم دو ماه افتاده عقب(ارديبهشت) يعني اگه بخوام برم كلاس كنكور مي يفته وسط امتحاناي اين ترمم اگه هم نَرم كه سال ديگه ساك به دست بايد برم سربازخونه پس چيكار كنم خودم هم نمي دونم.ولي اميد خيلي دارم چون اگه نداشتم ترم پيش معدلمو به بالا هفده نمي رسوندم.

برگه خودسياني: كاري كه مي خواهي فردا انجام دهي امروز انجام بده و كاري كه مي خواهي امروز به انجام برساني همين الان شروع كن.

روزگار گلهاي فرصت را براي ما مي فرستد تا ما از آنها استفاده كنيم اگر استفاده نكنيم آهسته آهسته از ما مي گيرد و به شخص لايق تر مي دهد.

سررسيدم رو هنوز دارم:

موي سپيد را فلكم رايگان نداد

                                                اين رشته را به نقد جواني خريده ام

                                                            گر مي گريزم از نظر مردمان رهي

                                                عيبم مكن كه آهوي مردم نديده ام

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386لحظه 21:12 توسط لحظه نویس

صفر در صفر=هيچ

امروز هر كاري كردم درس نتونستم بخونم وقتمو خيلي الكي تلف كردم.چه پسر دهن سرويسي شدم از خودم دارم بيزار مي شم.دو تا پروژه و يه كنفرانس ديگه برا اخلاق كاربرديم دارم كاريشو نكردم ديروزم كه كنفرانس شيوه داشتم رفتم بالا و خلاصه كلي اعتماد به نفس به خرج دادم و همه مي گفتن بهترين بودي.ولي استاده زد تو پرمون رفتم گفتم استاد من يه هفتس دنباله سالن مستندسازيم و امروزم زودتر اومدم صندلي هارو مرتب كردمو كلي حرفو آخرش استاد مي گه آقاي لحظه نويس من ديگه نمرتونو دادم ولش كن آدم اينقدر خر كه اينقدر خرحمالي كنه بعدش اينجوري بزنن تو پرش.

 

طوري نيست عادت كردم همه اينا برام تجربه مي شه كه ياد بگيرم دفعه بعدي يكي ديگرو بندازم جلو واقعا اگر آدم سياست داشته باشه يعني سياست قوي چقدر خوبه.

اسمبلي هم كوييز گرفت تِر زدم ولي گفت زياد مهم نيست شايد تاثير ندادم.

كلي درس برام مونده پاكنويس نكردم به خدا يا من خيلي خيلي تنه لش شدم يا واقعا وقت نمي كنم يا شايدم هر دوتاش.اگه اينجوري ادامه بدم به نتايج خوبي نمي رسم كاشكي يه روز بيام تو وبلاگم بنويسم همه درسامو پاكنويس كردم و درسامو خوندمو وتحقيقامم انجام دادم.واي ي ي ي چه حالي ميده. مثله اين پسره هست تو فيلم جديده "حلقه سبز" خيلي باحالي خدااا.

من امروز پسره خوبي نبودم خودم مي دونم برا چي.خوبم مي دونم.

استقلالم كه مساوي كرد اعصابم خورد شد آخه حجازي مربي تورو به خدا.

 

ديروز امين دوستم زنگ زد گفت ميايي بيرون منم تو اتوبوس دانشگاه بودم گفتم مامانش تصادف كرده دلش گرفته اومدم باهاش بيرون كلي با هم حرف زديم.اون به من نامردي كرد اون منو يهو گذاشت كنار.خودمم تقصير كار بودم چون تو تابستون كه كلاس داشتم اصلا زياد وقت نداشتم بهش سر بزنم.ولي اون رفاقتي رو بهم زد كه خيلي ها از جمله همكارامون فكرشو نمي كردند كه يه روزي ما اينطوري نسبت به هم بي تفاوت بشيم. آخه اون بي ظرفيت تو كافي نت يه دختريو ديد خوشش اومده پس از كلي التماس بهش رسيد حالا هم آقا ميگه مي خوام ازدواج كنم از دانشگاه انصراف داد كه بره سربازي.بابا اين خيلي ديوونس منو امين شش ماه كنار هم كار مي كرديم كنار هم مي خوابيديم و بعد از اونم رفاقتمونو بيش از پيش حفظ كرديم ولي يوهو اينجوري شد.

 

 

زمونه نامرديه كاشكي يكم يه جوري خيلي خيلي به كاممون مي شد.ولي دوباره كه پهلو امين نشستم دوباره براي هم درددل كرديم خوب نشستيم از بدبختيامون برا هم گفتيم اخه يه زماني خيلي وابسته بوديم. اون سه سال از من بزرگتره ولي خب دليل نمي شه كه وقتي به عشقي رسيد منو قال بزاره.اميدوارم با اين خوب تا كنه چون زياد چشمم آب نميخوره.

 

خيلي باحااااالي خدااااا

الان قباله برون دختر عمومه خودم دختر عمومو با علي شوهرش يه بار تو پارك مچه شونو گرفتم واي چه حالي شدن گفتن كه نامزدنو تا اطلاعه ثانوي كسي نفهمه منم به كسي نگفتم. زن عموم حال كرده بود مي گفت چقدر دهنش قرصه.

اس ام اس:لذت داشتنه يه دوست خوب توي يه دنياي بد مثله خوردنه يه فنجون قهوه زير برفه درسته هوا رو گرم نمي كنه ولي آدمو دلگرم مي كنه

سررسيد از سر رسيد

زاهد ز غم زمانه دلگيرو فكار

ما از غم يار اينچنين زار و نزار

            شك نيست كه هر دورا كشد آخر كار

                                   او را غم روزگارو ما را غم يار

  

+ نوشته شده در جمعه چهارم آبان 1386لحظه 22:14 توسط لحظه نویس