تبليغاتX
لحظه های زندگی من
سلام

الالنم شب است هنوز نخوابید با پسر خالم و دو تا دیگه از فامیلامون که اینجا آمده بودند داشتیم

نا سلامتی چت می کردیم این چت کردن هم عالمی دارد اما اول یک وقت آزاد می خواهد و یک آدم الاف من که می دونید اصلا هیچ کاری ندارم غیر درس و زندگی و هزار تا دیگه بدبختی دیگه

من برم کار دارم امروز ساعت ۵/۴ بازی استقلال است امیدوارم ذوب آهن را ببرد و خیال همه را برای قهرمانی راحت کند به امید برد استقلال هیپ هیپ هورا

من برم بخوابم البته بعد یه کم دیگه ور رفتن به اینترنت من معتاد اینترنت شدم

دعا کنید معتاد چیز دیگه ای نشم

فعلا

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385لحظه 4:59 توسط لحظه نویس

شب زنده داری
من دیشب تا حالا نخوابیدم دارم الان با چند نفر می چتم و  آن یکی وبلاگم را آپدیت می کردم

خدا نکنه یه دختر بیاد تو چت روم پسرا ۲۰ تا پی ام براش می فرستند

پس فردا بازیه استقلال با ذوب آهن است می خواستم برم ولی دیدم دوستام نمی آیند برای همین بی خیال شدم. اما امیدوارم که ببره و مزده زحمتش را بکشد.

فعلا

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1385لحظه 4:58 توسط لحظه نویس

امروز بعد ۴ روز اومدم مطلب بنویسم ولی انگار که ۱۰ روزه این طرفا آفتابی نشودم ولش کن بگذریم

نمی دونم از کجا براتون بگم من تا الان بیدارم هنوز نخوابیدم فردا هم کلاس دارم واویلا نمی دونم چیکار کنم بدبختی یا نمی یاد یا درست می یاد

استقلال هم که داره کم کم قهرمان می شه دمش گرم ۴ تا به فولاد زد روحمو شاد کرد

درس خیلی وقته نخوندم احتمالا ترم ۲ یا همشو حذف می کنم یا مشروط می شم بدبخت بابام که باید پولشو بده

من دارم یه وبلاگ دیگه هم می زنم ولی نمی گم اسمش چیه دوست دارم هرکی مطالب من رو می خونه فقط تا همین حد ازمن خبر داشته باشه

چیکار کنم فکرم خیلی پریشونه از این شاخه به اون شاخه می پرم 

من از بس بیدار موندم دارم به خدا بالا می آرم برم بخوابم بهتره هرچند که باید زود بیدار شم صابون برای جوش های صورتم را بزنم

به امید خوب شدن حال من هیپ هیپ هوووورا

فعلا

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385لحظه 5:18 توسط لحظه نویس

هفته اول
هفته اول دانشگاهم تا چشم رو هم گذاشتم تمام شد واقعا امروز هجدهم است نمی دونم والا خدایا ما را هم جوری کوک کن که با همین سرعتی که روزها می ره حرکت کنیم.

روز اول طبق معمول دست و رو بوسی با برو بچ البته از نوع مذکر و روز های بعد دیدن استادان با قرار میان ترم گذاشتناشون.

من حساب کردم ۱۰ هفته تا اولین امتحانم وقت دارم و ۸ درس پیش رویم است باید اگر می خواهم قبول شوم هفته ای یک درس را فول بشم

نمی دونم چی کار کنم فقط این را می دانم که زود (خیلی زود) دیر شد. یکی از استادام باباش فوت شد انشاالله که خدا بهشون صبر بده من می خوام برم کار دارم

فعلا 

+ نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1385لحظه 5:51 توسط لحظه نویس

سیزده بدر
سلام امروز سیزده بدر است و من الان تو خونه نشستن حقیقتش من دیشب تا ساعت ۳.۵ داشتم با ۲ تا از فامیلام چت می کردم و صبح تا ساعت ۱۲.۳۰ دقیقه خواب بودم بعدش هم رفتم نزدیک پل خواجو یه تاب زدم دیدم ملت ریختن تو پارکا اصلا جا برای راه رفتن نبود بعدش یکی از دوستامو دیدم که زد تو ذوقم بهش گفتم درس چقدر خوندی گفت کلی و من هم که هیچی نخونده بودم با کلی نا امیدی آمدم خونه

الانم حالم گرفتس نمی دونم چیکار کنم

فردا هم باید برم دانشگاه با کلی درس عقب افتاده ونخونده و انجام ندادن پروژه هام نمی دونم واقعا نمی دونم چیکار کنم اشک تو چشمام حلقه زده()

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم فروردین 1385لحظه 17:4 توسط لحظه نویس

چه خوب
الان من خیلی خوابم می آید ولی چون دارم با استادم چت می کنم نمی تونم اون رو ول کنم امروز خونه خالم اینا بودم خیلی خوش گذشت پسردایی من هم از تهران تازه اومده فردا اینجاست می خواهم فردا برای جوش های صورتم برم دکتر البته اگه شد

من دارم می رم تو تاب الافی

فعلا

 

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1385لحظه 0:34 توسط لحظه نویس

گناه پایان!!!
امروز روز آخر ماه صفر بود ظاهرا گناه تمام شد هر چند قبل از آن هم کسی زیاد اعتنا نمی کرد من تازه دیروز چت صوتی را یاد گرفتم یا بهتر بگم هدست خریدم حالا هم دارم همین کار را می کنم خیلی آدم باید الاف باشه که بیاد تو چت روم!!

من هیچی درس نخوندم فردا هم می خواهیم برویم به خانه خالم اینها هیچ کاری نکردم

فعلا

 

+ نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین 1385لحظه 2:24 توسط لحظه نویس

چه زود دیر شد
امروز مهمانان نوروزیمون رفتند عجب روزها زود میروند یعنی چی ؟؟ اعصابم خورد شد چون می بینم ۱۰ روز از عید رفت و من هیچی درس نخوندم ۳ روز دیگه هم مانده اما فکر نمی کنم بازم بخونم فقط کارم شده کامپیوتر-اینترنت-تلویزیون-الافی

واقعا کلافه ام نمی دونم چی کار کنم چون شوخی بردار نیست!!! امید به خدا خدایا خودت کمکم کن

انشاالله همه ما در کارهایمان موفق باشیم

آمین

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم فروردین 1385لحظه 14:59 توسط لحظه نویس

اصفهان زیباست
دیشب با فامیلامون که اومده بودند رفتیم به پل خواجو و سی و سه پل و یه تاب اساسی خوردیم

عجب شلوغ بود این جور که می گن امسال ۵/۴ میلیون نفر به اصفهان آمدند بابا دمشون گرم

شما اگه تونستید بیاید اصفهان من خودم خیلی شهر ها رفتم و خیلی جاها رو دیدم ولی هیچ جا به تمیزی و زیبایی اصفهان پیدا نکردم

 

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم فروردین 1385لحظه 10:54 توسط لحظه نویس

تا حالا
امروز بعد از یه پینگ پنگ مشتی و بردن(بیشتر) و باختنها(کمتر) جنگی پریدم خونه اول مثل همیشه کامپیوتر و اینترنت بعدش یه حمومه دپش حالا با اجازتون کلی مهمون داریم که باید برم سروقتشون با اجازه شوما

فعلا

 

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم فروردین 1385لحظه 19:5 توسط لحظه نویس

امروز من
سلام من همین حالا از خواب بیدار شدم آف هایم را خواندم وبعد به اینجا آمدم بنویسم

امروز خانواده زن داداشم از شهر دیگه ای می آیند بابا ایول هیچ کدومتون از مجتبی ملکی خبر ندارید

 

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم فروردین 1385لحظه 10:8 توسط لحظه نویس

از مجتبی ملکی چه خبر
من الان تو خونه تنهام آخه خانوادم وقتی که من خواب بودم رفتن عید دیدنی

ظهر وقتی تکرار مردان آهنین را دیدم برا مجتبی دلم سوخت کاشکی فلج یا قطع نخاع نشده باشه الاهی آمین

هرکی خبر دست اولی از مجتبی ملکی داره به من بگه آخر نفهمیدیم فلج شده یا نه

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم فروردین 1385لحظه 21:45 توسط لحظه نویس

مسافرت چه حالی می ده
سلام بعد از یه مسافرت یک هفته ای به خوزستان یعنی به ماهشهر و سربندر و آبادان امروز در واقع همین دو ساعت پیش رسیدم و با کلی آرزو دارم در حالی که آهنگ سه شنبه از محسن چاوشی را گوش می دم براتون می نویسم

در ماهشهر یه ۵ روزی بودم بعد به سربندر رفتم و لنج را از نزدیک دیدم عجب جای قشنگی بود حتما سر بزنید بعد به آبادان رفتم آنقدر شلوغ بود که مردم وسط خیابان راه می رفتند

عیدتون مبارک سال خوبی داشته باشید برای من هم دعا کنید(البته انگار یه کم دیر شده)

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم فروردین 1385لحظه 9:7 توسط لحظه نویس