تبليغاتX
لحظه های زندگی من
سلام
حال من خوب است اما تو باور خواستي بكني بكن نخواستي هم نكن،بطو  ري نيس...

كتاباي تمام كلاسامو تموم كردم،اين خيلي خوشحال كننده هست...
هفته ديگه دو روزش رو به امتحان ميگذرونم و يه روزش هم به مرور و تست...

دو هفته ديگه هم كه مدرسه تق و لق هست و الكي ميريم اونجا و توي ايام امتحاناتم چن روزي ميريم اونجا و يكماه مرخصي هم طلب دارم...

دقيقه شش و نيم ماه ديگه از خدمت مقدسم مونده كه كاشكي زودتر تموم بشه...
البته كار هم نيس و من عجيب نگران آينده هستم...

هفته پيش مشهد بودم،با ميلاد رفتيم،يه 4روزي اونجا بوديم،واااي كه چقد حال داد،دوباره اشك تو چشام جمع شد
امام رضا ممنونم كه دعوتم ميكني،مي دونم كه اينقدر گناه كار و بد هستم كه اگه اينسري جور نميشد قبول مي كردم...!

جور شدن اينسري از مرخصي گرفتن تا بليط گير آوردن هزار و يك دردسر داشت...
پول كافي نداشتيم و حقوقم رو ندادند،حتي امروزم چك كردم و هنوز حقوقم رو نريخته بودن،خلاصه اينكه با هزارتا بدبختي رفتيم اونجا اونجا هم كم خرج كرديم و دوكيلو لاغر كردم...

ولي حرم،رواقاش،صحناش همه و همه عاشقشم،عاشقشم...
از روز اول دنبال دري ميگشتم كه چمران گفته بود و نزديكترين جا به قبر امام رضاست و عده كمي ميدونن،حتي خدام هم حرفي ازش نمي زنن..
دو روز كامل گشتم و از هر خادمي رسيدم اومدم اطلاعات بگيرم و بهم نگفت،كاملا نااميد شده بودم كه روز آخر ميلاد گفت بيا بريم اينجاها توي نقشه رو هم چك كنيم و رفتيم و رفتيم و دقيقا آخر مكاني كه نگشته بوديم همونجا بود،دوتا دمش داشتن دعا ميكردم،از يه خادمي پرسيدم اينجا كجاس گفت هيچي نيس تاسيساته...

واي كه چقد خوشحال بودم،چمران گفته بود كه ميگن تاسيساته حواست باشه گول نخوري...
كلمو گذاشتم لاي در،يه بوي خاصي ميومد كه مستم كرده بود،ميخواستم اونجا جون بدم ديگه...چه كيفي داد،چقد حرم امام رضا خوبه،چن روز ميرم اونجا،موبالمو نميبرم و ميشينم خلوت ميكنم،ذكر ميگم ،قدم ميزنم،حال ميكنم...

دوس دارم سري بعد با مامان و بابام برم،راه و چاشم ياد گرفتم كه اونجا چيكار كنم...
كوه سنگي رو رفتيم ديديم و موزه حرمو و اكثر اوقاتم توي حرم بوديم،ايندفه خيلي شلوغ بود...

اردوي دانش آموزي مشهد بچه ها هم همزمان با شهادت حضرت زهرا بود و اتفاق جالبي كه افتاد اين بود كه روز اول از حرم اومدم بيرون ديدم دانش آموزام چند متر اونطرفتر وايسودن و خلاصه به ميلاد گفتم بدو بدو خدا اينجا هم عذابشو از ما بر نميداره :دي

اين چند روز هفته معلم بود،سه شنبه وقتي رفتم توي كلاس دانش آموزا كلي دست و هورا كشيدن و روي تخته هم برام نوشته بودن روزت مبارك...
چهارشنبه هم بچه ها همين كار رو كردن و سه نفرشون برام هديه آوردن،عطربيك و تابلوي معلم روزت مبارك و يه پك تسبيح و جاكليدي و خودكار...

خيلي حال كردم،خيلي دلگرمم كرد،خيلي هديه گرفتن رو كلا دوس دارم،عجيب بهم حال دادن،جوري كه كمي پيش خودم گفتم خوبه يه سال ديگه هم معلم بمونم...
ديروزم بعد از جلسه شوراي دبيران و ناهار با همه همكارا هشت نه تا ماشين شديم رفتيم اطراف شهرکرد،كنار آب توي يه مدرسه شبانه روزي كه مثل ويلا بود،خلاصه تا امروز بعداز ظهر اونجا بوديم،اينقدر واليبال كرديم كه كتفام درد مي كنه و كلي پاسور بازي،شطرنج و عشق و حال...

ولي من چون باهاشون چندان همسن نبودم و همكاراي كامپيوتريم فقط يكيشون دنبالم بود خيلي قاطي نشدم باهاشون،دو نخ سيگار كشيدم :دي كنار آب توي جايي مثل جنگل،بكر و بي صدا
كاشكي نكشيده بودم ولي انگار اينجور جاها حال ميده،اما خيلي كار جالبي نيس،فك ميكنم از اونا باشم كه استعدادش رو دارن معتاد بشن :دي

تازگيا با رويا ميپلكم،دوران دانشگاه خيلي كم ديده بودمش،ولي خب به لطف اينترنت و اف بي پيداش كردم،دختر جالبيه،بازيگري ميكنه،همسن هستيم و اخلاقاي خوبي داره،معلومه يه بار شكست عشقي خورده،معلومه اصلا وابسته نميشه و خلاصه اينكه دوست بدي نيست،خيلي كم باهاش در ارتباطم،شايد يكي دو روز يه بار احوال همو بگيريم و من همينجوري مي خوام چون دوست ندارم يه دختري از صبح بخير تا شب بخير عزيزمش دنبالم باشه و برام دغدغه فكري ايجاد كنه،همين كه وقتي خلاي احساس شد پرش كنه كافيه،گرچه خيلي هم علاقه مند به ادامه نيستم و شايد مثل امروز كه اصلا ازش خبري نداشتم روزاي ديگه هم همينجوري بگذره...

قصه من به سر رسيد كلاغه به خونش نرسيد...
واي كه چقد اين دخترا تابلو هستن،اينو تازگیا فهميدم...فك ميكنن زرنگن

روز معلم بچه ها امتحان داشتن،اينقد دهنشو سرويس كردم و نگذاشتم تقلب كنن كه حسابي ازم شاكي هستن،شنبه كه رفتم امتحان بگيرم ازشون ميزارم راحت تقلب كنن،ديگه دارم مثل معلم با تجربه ها بي خيال ميشم...

برا سرپرستمون احمدي فقط سوغاتي آوردم،اونجا با ميلاد بد نبود،گرچه منو ميلاد زمين تا آسمون با هم فرق داريم و همو تحمل ميكرديم گاهي :دي

 

 

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 0:2 توسط لحظه نویس |

پست دفعه پيشو خوندم
تو ايام عيد نوشته بودم...

بشينم از بعدش بگم...
اينكه بعدش دانيال اومد اينجا،رفتيم بريم سينما فيلم "خصوصي" ،ديدم اونم برداشتن و جاش قلاده هاي طلا رو گذاشتن و خلاصه رفتيم "انتهاي خيابان هشتم" تنها جايي بود كه قلاده هاي طلا نبود،لامصب ها همه سينماها و مكان هاي كوچيك اكران فيلم اين رو گذاشتن
ولي اين فيلمي هم كه رفتيم جالب بود و خوشم اومد...احساس مي كنم شعور تحليل فيلم ايرانيم بالاست...

دو روز با امين و دانيال قرار كوه گذاشتيم و نرفتيم...

مهمترين اتفاق چند سال اخير كه حاكي از اراده من بود،اين بود كه تصميم گرفتم سيزده به در نرم و درس پايگاه بخونم،در حالي كه كل فاميل توي يه باغ 7هزار متري طرف نجف آباد جمع ميشدن و همه ميرفتن

من نرفتم و اون روز نشستم تلافي سيزده روز عيد رو درآوردم و كلي پايگاه خوندم،ديروز هم تقريبا كتاب پايگاه رو تموم كردم و تنها چند صفحه ديگه باقي مونده
اين در حالي بود كه دانيال و همه اومدن دنبالم و به زور مي خواستن ببرنم و نرفتم...

اون روز نشون دادم كه مي تونم به روزاي اوجم برگردم و ارادم رو برگردونم ..!

خلاصه روزا گذشت،جلسه اولي كه بعد از عيد مي خواستم برم سر كلاس پايگاه رو يادم نميره،سه روز با استرس درس خوندم و شبش سه ساعت خوابيدم و داغون رفتم اونجا و بعد حضور غياب ديدم فلشم كه همه كارايي كه توي اين چند روز انجام داده بودم توش بود رو نياوردم و مجبور شدم از اول بسازم،ولي روز خوبي بود...

هنوزم روزايي كه پايگاه دارم شبش درست خوابم نميبره..
چند روز پيش تولد اون بود،توي فيسبوك يه نقاشي براش درست كردم و بهش دادم تا سورپرايزش كنم،باورش نميشد ولي اينكارو كردم كه يكم توي اين تنهايي محض دلش گرم بشه...

البته بگذريم كه بعد رفتم كامنت بازياشو با بقيه خوندم و ديدم كه چقدر بي تربيته و واقعا ديوونه شده...
نمي دونم بايد باهاش چيكار كنم،اگه از اين نمي ترسيدم كه ممكنه هرزه بشه همين الان از ليست دوستام پاكش مي كردم،ولي اون خيلي كله شقه و هميشه توي جو كاري رو مي كنه كه هيچوقت فكرشم نكرده و بعدشم مثل سگ پشيمون ميشه...


هفته ديگه بليط گرفتيم با ميلاد مثل اون سري بريم مشهد،شهادت حضرت زهرا اونجا ميرسيم،همه چيز جوره و انشااله مكان هم اونجا جور ميشه،ولي اين مدير مدرسه يه روز مرخصي كه مي خوام رو بهم نميده و ميگه نميشه كلاس داريد،مرتيكه انگار داره با دانش آموزش حرف ميزنه،من ميرم حتي اگه بهش نگم،ولي كارم خيلي گيرش هست و همه آينده سربازيم به رفتار اون بستگي داره،نميدونم چيكار كنم،خيلي ذهنمو درگير خودش كرده....

خلاصه اينكه كلاس پايگاهم يه جلسه ديگه تمامه و بقيه كلاسام هم اين هفته كتاب رو تموم مي كنم و هفته بعدش امتحان ميگيرم خيلي خوشحال انگيز و آرامش دهنده است..

يه دوبار ديگه با همكارام رفتيم باغ،خوبه بد نيست،اميد به خدا ....
دو هفته ديگه هم يه اردو گذاشتن كوهرنگ يا چادگان كه همه معلما با هم ميريم...

دلم مي خواد سربازيم تموم بشه،رفتم يه جايي اولين فرم استخدام رو پر كردم،احتمالا زياد از اين فرما بايد پر كنم،دلم نمي خواد يه روز بيشترم توي آموزش و پرورش بمونم،و دوست دارم يه كار دولتي با حقوق بالا پيدا كنم...

وقتي سربازيها شد 24ماه من سكته كردم و بعد از خوندن متن خبر خيالم راحت شد كه مال كساني هست كه سال 91 سرباز ميشن،اگه مال من بود سربازيمو ول مي كردم...

رفتم دكتر واسه ريزش موهام،و شنبه ميرم اونجا تا با شانه الكتريكي سرم رو تحريك كنه،جلسه اي 25تومن برام آب ميخوره و بايد سه روز پشت سر هم برم...

دوس دارم بخندم ولي خندم نميگيره،شديدا به يه دوست دختر خوب نيازمندم كه باهام مچ باشه،ولي نيست و جالب اينجاست كه دنبالشم نميرم،ولي توي مخيله خودم به فكرش هستم و جاي خالي يه همراه رو واقعا حس مي كنم...

ديشب بعد كلي وقت رفتم فوتبال،بد نبود...
رفتم براي جهيزيه دختر خالم نزديك دو و نيم ميليون لوازم عمده اي خريدم كه حدود پونصد تومن به نفعشون شد،26تومنم گير خودم اومد... همه ميگن برو تو كار آزاد در حاليكه آشنا دارم ولي سرمايه ندارم ضمنا ترس داره و نميشه انگار...


از استقلالم بگم،تيم محبوبم كه باهاش زندگي مي كنم،ديشب خراب كرد و توي امارات مساوي كرد و صعودش رو به اما و اگر كشوند ولي توي ليگ عالي كار كرد و به نزديك سپاهان رسيد و اگه خستگي و مصدوميت اجازه بده صددرصد قهرمان ليگ هم خواهند شد...
كاش ميبرد،كاش ديشب ميبرد تا جون تازه اي بگيرم...
واي كه روزي كه فرهاد مجيدي پيراهنشو توي ورزشگاه آزادي جلوي 100هزار نفر درآورد و لباس آبيشو بوس كرد و عدد 4رو به همه نشون داد چقدر حال كردم چقدر ذوق كردم،فرهاد خيلي مي خوامت...

به نسل هاي بعدي بگوييد: نسل ما نه سر پياز بود و نه ته پياز...نسل ما خود ِ پياز بود که هرکي ديدتمون، گريه کرد
دلم لک زده واسه خنديدن ....... از اونهايي که به قاه قاه مي افتي ......و دلت رو مي گيري .......و اشک تو چشمات جمع مي شه .........و گونه هات درد ميگيره

بعضيا از برخورد جدي گذشتن،بايد باهاشون برخورد جنسي كرد..

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 13:40 توسط لحظه نویس |

نوشتنم گرفت...
مثله كسي كه دستشوييش ميگيرد...
امروز 5جا عيد ديدني رفتيم
در حاليكه قرار بود عيد ديدني نرم...

ارادم داغوووووونه
چندتا كار قول دادم نكنم توي اين ايام ولي كردم....


ديوانه شدم...
به چيزهاي بيهوده نبايد فكر كنم

قورباغه من،درس پايگاه داده است كه بايد قورتش دهم ولي نمي دهم

فردا صبح عمه اينا ميان،دانيالم هست،قطعا نمي تونم هيچ درسي بخونم
شايد دو روز بمونن
13بدر قطعا يه برنامه اي مي چينن
جمعه احتمالا خاله اينا ميان برا ناهار

خلاصه اينكه تعطيلات داره تموم ميشه و من هيچ گهي نخوردم...
عصبي شدم،عصباني هستم،ناراحتم از خودم

اراده ام فوق لعاده ضعيف شده،زده به سرم


بايد فكري كنم
بايد همتي كنم،بايد قدمي بردارم،من اينجووري از دست خواهم رفت...

يه هفته ديگه بايد برم سر كلاسي كه هيچي بلد نيستم درس بدم

امروز برا ديدن ليلا رفتم عيد ديدني،اميدوار بودم كه كار آيندمو اون پيدا مي كنه ولي كمي دلسردم كرد،گفت يارو سمتش عوض شده و اخلاقش هم همينطور....

امروز عمو علي بهم 10تومن عيدي داد،اولين و احتمالا آخرين عيدي من خواهد بود...
چقد ذوق زده شدم عيدي گرفتم...

الان با علي مي چتيدم،وقتي با علي حرف ميزنم همه حرفمون دختر ميشه،سرم درد ميگيره و به نداشته هام بيشتر ميرسم

پريروز يكي اس ام اس داد كه بعدش فهميدم عسل هست،گفت من بي معرفت نيستم و بعد يوني نميشد به خاطر بعضي شرايط دوستيمون در حد كلاسو يوني ادامه دار باشه...

گفتم كاشكي رابطتو قط نكرده بودي و الانم خوشحال شدم...
من نگران درسم هستم و نمي خونم،تمام روز زهرمارم ميشه و نمي خونم،به خدا دارم كلافه ميشم،رفتم 5صفحه از درسو خوندم ديگه نتونستم،نامفهوم و كسل كننده هست


ديگه انگار دنبال اين نيستم چيز جديد ياد بگيرم...
يعني نمي تونم قبول كنم چيز جديد و كار جديد رو...

چن روز پيش با امين رفتيم كوه ،خيلي حال داد،خيلي وقت بود نيومده بودم،كلي رفتيم بالا،آسياب بادي جديد زدن ،يه غار جديد پيدا كرديم و كلي مسخره بازي،آخرشم اومديم پايين حليمو كه خريده بوديم با نون محلي زديم تو رگ...حال داد...من اگه ماشين داشتم خيلي كوه ميرفتم...ولي ندارم...خدا به من ماشين نداده...شايد من بي عرزه هستم نمي دونم....من از روزهايي كه مثل باد ميره شاكيم...

خداوندا به من آرامش بده...همين امروز..همين لحظه..به من راه آرامش رو نشون بده....
من ديگه داره ميزنه به سرم ...پير شدم پير تو اي جووني

چقد افكار منفي دارم،اصلا نمي تونم فكر كنم كه خوب ميشه يا خوبم،من دارم بالا ميارم
هر روزم شده تا 3خوابيدن،تا صبح بيدار بودن و فيسبوك و بازي پي اس،من دارم هرز ميرم


من عقب افتادم از سنم از زندگيم،كي جبران ميشه،هفته ديگه اين درسمو چيكار كنم!!ببين بايد فرار كنم چون اينقدر تنبلم كه ديگه نمي تونم ادامه بدم

سال 91 انگار خيلي تخميه،اصلا چيز لذت بخشي برام نداره...

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم فروردین 1391ساعت 3:16 توسط لحظه نویس |

الان دير وقته...
يكساعت ديگه بايد برم كوه با امين و هنوز نخوابيدم...

5روز از سال 91گذشت،اصلا حال نكردم با اين سال...
هيچي درس نخوندم،هيچكاريم نكردم.....

بايد برم باشگاه،هيكلم خيلي گند شده...
واقعا ديگه نمي دونم چي بگم،يهو ميبينم ساعت 12شبه و هيچ كاري نكردم،روزا دارن همينطور ميرن...

پريروز عمو اينا اينجا بودن،رضا و بچه كوچكش،نافش كه زده بود بيرون باعث ناراحتيم شد و مامان بيخيالش رو از اون روز به ياد دارم...

روز دوم عيد عروسي احمد بود،با پاپيون رفتم،داشتم خفه مي شدم،رقصيدم،پيمانم كه يه دو روزي اينجا بود،اومد...
خيلي حال نكردم،فقط عروس كشون نصف شبش خوب بود،دم كوه صفه رقصيدن و تويوتايه كه يه مشت بچه باحال تهران توش بودن و ريختيم وسط رقصيدن رو از اون شب دارم...

طرفو دوباره دیدم،اگه ميشد يه كاري كرد كه هيچ وقت نبينمش،هيچ خبري ازش نداشته باشم و دلمم نخواد كه اخبارش رو دنبال كنم خوب بود،آخه اين چه حسيه كه نمي خوام يه لحظه ببينمش ولي حاضر نيستم زير دست نااهل بيوفته،اگه عروسي كنه واقعا راحت ميشم واقعا ...

يكم حالم ناجور بهم ريختس.....
اصلا نمي دونم چيكار كنم،حتي روي كاغذ هم كه ميارم نمي فهمم بايد چيكار كرد....

امروز مسعود اينا اينجا اومدن،امين يه مودم وايرلس خريد و خونه بهنام اينا هم با آسيه اينا رفتيم و من بازم آوا جونيم،جيگر دايي رو ديدم...

من خيلي نگران پايگاه داده هستم كه بايد درس بدم و بلد نيستم و گذاشته بودم كه بخونم توي عيد،تازه امتحانشم مي گفتند انداختن آخر فروردين،منم كلي درسم عقب هست...

كاش درس پايگاه داده رو تموم كنم به خوبي و خوشي،مشهدم رو برم،مهر و آبان رو بهم كلاس ندن تا از شر سربازي  و مدرسه خلاص بشم...

خيلي چيزا دوست دارم كه پول ندارم و پول نداشتنم به اين خاطر هست كه كار ندارم و كار نداشتنم به اين خاطر كه سربازم ...

صورتم پر جوش شد به چند دليل،يكي اينكه بعد چندين ماه صورتم رو با تيغ زدم و تيغش خوب نبود،يكي ديگه اينكه تيغ رو برعكسم كشيدم،يكي ديگه اينكه كلا بهار صورتم جوشي ميشه،خلاصه ناراحتم به خاطر اين جوشاي ريز ...

استقلال با ذوب آهن مساوي كرد،واقعا ناراحت شدم،امروز دپرس بودم به همين دليل،همه تيما تا نهم رفتن مرخصي،استقلال تا اون موقع دوتا بازي عقب افتادش رو بايد انجام بده،واقعا براي تيمم ناراحتم،با اين بضاعت رده سوم هم خوبه،واقعا رفتن فرهاد مجيدي و جباري به ضرر استقلال شد...

 

+ نوشته شده در یکشنبه ششم فروردین 1391ساعت 4:48 توسط لحظه نویس |

انشاالله كه به پا هم پير بشيم...

اينجا جايي هست كه من راحت تايپ مي كنم يعني راحت حرف مي زنم...

يكم الان افكارم بهم ريخته هست...

امروز اولين روز از سال 1391 هست...
از امروزم راضي نيستم،چون هيچ كاري نكردم و انسان مفيدي نبودم..

ششمين سال تاسيس وبلاگم 24اسفندماه بوده و من الان متوجه شدم،اين اولين پست در سال هفتم لحظه نويسيم هست..
بدون شك يكي از با دوامترين وبلاگنويسان ايران هستم،شايد دليلش اينه كه زياد از وقت بيكاريم رو در اينترنت مي گذرونم...

 

الان اتفاقي يكي از پست هاي سال 88 رو خوندم و جالب بود،خداوكيلي خودم باورم نميشه كه حدود 6ساله دارم لحظه نويسي مي كنم و در اين لحظه براي خودم دست مي زنم..

ديشب تا 5صبح بيدار بودم..صبح چند دقيقه مونده به سال تحويل بيدار شدم و موقعي كه سال تحويل شد يه دستم قرآن بود،يه دستم كتاب كنكور ارشد و جانماز هم جلوم پهن بود...

بگذريم كه توي لحظات آخر سفره رو چيديم و دور هم جمع شديم و فقط من و بابا و مامانم بوديم...
امشبم همه خونه هادي جمع شديم
يكم انگار نوشتنم تحت تاثير وبلاگاي ديگس چرا!اين احساسو الان دارم...

فيسبوك خدا ريشتو بكنه كه از كار و زندگي انداختيمون و هيچ كار خاصي هم با تو نداريم ولي اكثر اوقات وقتمون رو باهات مي گذرونيم...

چند روز پيشا به آرزو كه داشت توي محلمون برا تحقيقش آمار مي گرفت شماره دادم و خيلي دوست دارم زنگ بزنه،گرچه با اين آماري كه به اين دادم عمرا نميزنگه..خوشكل و تودل برو بود و احساس خوبي داشتم باهاش...

ديشب 4تا ماهي قرمز خريديم كه يكيشو بهنام برد..
ديشب حنابندون احمد بود،و حسابي زدن و رقصيدن و ماهم كمي همكاري كرديم...

خيلي رفتارام داره با طرف عادي ميشه و اميدوارم به نتيجه خوبي هم براي بهتر كردن اخلاقم برسم...

بعد تحويل سال چندين ساعت خوابيدم...
شايد فردا پيمان بياد اينجا
بهتره الان برم لباسم رو بشورم...

پريروزا با علي رفتيم كفش بخرم كه همه بالا صدتومن بود و نخريدم،يه كفش طبي باب دلم پيدا كردم 245هزار تومن،كه اگه پولدار بودم صددرصد مي خريدم...
يه پاپيون خريدم واسه عروسي فردا...

فردا صبح ميرم آرايشگاه...
نماز قضا تا اين لحظه ندارم و كاش توي سال جديد برا نماز صبح بيدار بشم هميشه...

نوروز يعني هيچ زمستاني ماندني نيست،حالا فكرشو بكنيد من بجا زمستانش اشتباهي بهار تايپ كردم و واسه كلي آدم اس ام اس كردم،ولي بعدا دوباره يه اس ام اس ديگه برا همه فرستادم...!


اين هفته دوبار رفتم سينما،آخرين باري كه رفته بودم سينما جدايي نادر از سيمين و اخراجيها3 بود..
با امين رفتيم فيلم "يه چيزايي هست كه تو نمي دوني" و فرداش با ميلاد رفتيم " گشت ارشاد"
از نقش علي در فيلم اول،خيلي چيزا ياد گرفتم،كلي حال كردم با شخصيتش،فيلم گشت ارشاد هم كه پايه خندس و من توصيه مي كنم براي اينكه لحظات شادي رو داشته باشيد حتما بريد و مطمئنم سواي از پايان بدش فوق العاده خنده دار بود..

بايد يه كاري بكنم،بايد درس بخونم،بايد از اين ايام عيد استفاده كنم،والا نشون ميدم كه هنوز هم بزرگ نشدم...
سال 91 بدون دوست دختر شروع و به پايان رسيد و هيچكس در اين سال به اون صورت به دلم ننشست...

به اين نتيجه رسيدم كه با ميلاد هم كار نكنم فعلا چون اصلا كارش ربطي به من نداره و شريك صددرصدي نيست...

عليرضا رو توي رفيقام خيلي دوست دارم،خيلي اخلاقش باهام جوره،خيلي آدم با درك و شعوريه،دنبال اينه كه يه آتليه بزنه و اميدوارم توي سال جديد به آرزوهاش برسه،اگر همه حواسش به دخترا نبود و اگر اينقدر گشاد نبود درجه يكتر مي شد...

من به اين نتيجه رسيدم كه خيلي گشادم و كاليبرم بالاس،چون هيچ كار خاصي نمي كنم و اينترنت بلاي جان من هست....

به تقویم ها اعتباری نیست ، اگر خودت متحول شدی ، نوروزت مبارک .

كتاب بازيها رو دارم براي خوندن،درساي بچه ها و درساي كنكور،من بايد كارشناسي ارشدم رو بگيرم،همين:دي

استقلالم امروز خوب نبود و مشكل گلزني داره و فرهاد مجيدي جاش خاليه،رحمتي هم گفته آخر فصل ميرم چون قلعه نوعي هي برام پيغام ميفرسته،خلاصه اينكه استقلال يكم پشت صحنه اش به هم ريخته است ولي من اميدوارم و دوست دارم بازي با ذوب آهن و ملوانش رو ببره و به قهرماني ليگ نزديك بشه

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم فروردین 1391ساعت 4:3 توسط لحظه نویس |

سلام با عشق
خوبيد؟سلامتيد؟
من خوبم...استقلال دو ساعت پيش قهرمان شد...
هيچ كيفي توي اين روزا و اين زمونه بي تفريح و بي دلخوشي، بالاتر از قهرماني استقلال نيست برام...

كتاب آخر خانم سردفترم خوندم يكشنبه و دوشنبه رفتم محل كار قبليم،متاسفانه خودش اون روز مريض بود و نديدمش،ولي همه همكارا خوشحال شدن و زن مهردادم كه رفته جاي من سر كار....
البته عصرش با خانم سردفتر حرف زدم و گفت كه بايد بياي ببينمت و دلم برات تنگ شده و خدايي هم خودم بيشتر همه مي خواستم اونو ببينم...

رفتم امام زاده قديمي سه تا نمازي كه نذر كردمو خوندم و يكي از كاراي عقب موندمو انجام دادم گرچه امروز سر پنالتياي اس اس هم يه نماز ديگه نذر كردم...

5روز از نمازاي قضامم مونده و مي خوام امسال تمامش كنم و توي سال جديد نماز قضا نداشته باشم...

الان حس خوبي دارم،گرچه رفتم توي اف بي و اون معشوقه سابق نوشته بود كه از يكي توي ليستم متنفرم و اين حس كه ممكنه من باشم دچار سردرگميم كرد،گرچه هيچگاه ديگه بهش فكر نمي كنم و خيلي وقته از سرم افتاده...

خدا همه چيو خودش جور مي كنه و يه حكمتي توي هر كاري هست،ميلاد بهم پيشنهاد كار تحقيقي كرده و قراره با هم كار كنيم،نمي دونم چي ميشه ولي امروز فال حافظ گرفتم و گفت به كمال مي رسوندت و پيشنهاد خوبي بهت شده...


اميدم به خداس....
چهارشنبه سوري مي خواستيم بريم شاهين شهربا علي،ولي رضا گفت خبري نيست و رفتيم ساختمان بهنام اينا،كلي از رو آتيش پريدم،كلي هم رقصيدم،ولي جوشون حال نميداد،اكثرا بچه بودن،همه دختراشون يه سگ دنبالشون بود نميشد بهشون نزديك شد..:دي


مدرسه هم شنبه رفتم،بچه ها مكانيك مثل مرد همشون نيومده بودن و كلاس بعديمو 6تا بودن،سه شنبه هم رفتيم با چنتا معلما و دانش آموزا فوتبال كرديم و حسابي از بازي من حال كرده بودن،7هشتا گل به كريمي زدم و گفت خودت برو ديگه :دي


خونه تكوني كمك كردم به خانواده...آوا كوچولومو ديدم ديشب،مهراد كوچولو هم زبونش داره راه ميوفته و بهش ميگم بگو پ نه پ ، ميگه اَ بَ بَ ..:دي

خدايا،يكم گيجم
يه جووريم،علي مي خواد اكيپ درست كنه كه همه جا با هم بريم،ببينيم چيكا مي كنه...

كتاب بچه هارو بخونم،كتاب "بازيها" از اريك برن كه چن روز پيش خريدم رو شروع كنم و هواي كار ميلادم داشته باشم و اميدوارم كه خدا توي سال جديد سعادتمندمون كنه....

چه خوشند انسان هاي خوب...
همانهايي كه حالشان خوب است..
همانهايي كه كاه را كاه ميپندارند و كوه را كوه
هماني كه دغدغه امروز من را ندارد
و امروز را طوري مي گذراند كه فردا مي فهمم بايد اينطور ميبودم....
و فردا را طوري كه فرداها ..
خلاصه اينكه دوست دارم انسان خوبي باشم
خداوندگارا مددي فرما...!

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 20:35 توسط لحظه نویس |

آخ جووون
مي خوام شروع كنم به نوشتن
فكر مي كنم اين تنها راهيه كه الان مي تونم درس خوندن رو بپيچونم

چن وقتي هس كه ننوشتما...
كليد كنكور بهم گفت كه نخونده ملا نمي شي...

اين چن وقت درگير انتخابات بودم،يكي از بستگانم كه حسابي هم مديونش بودم كانديد يكي از شهرستانها شد و منم چند روزي واسش وقت گذاشتم و كمك حال ستادش بودم...

اينكه اون نفر يكي مونده به آخر شد بماند،اينكه استراتژيشون اين بود كه تعداد بيشتري كانديد بشوند تا تعداد بيشتري حضور پيدا كنند نيز بماند،حتي اين قضيه كه يكسري از ترسشون و مهر شناسنامشون اينكارو كردند نيز بماند،ولي باور كنيد اين آقايي كه فقط 50 تا 100تا بيشتر از يك چهارم آراء رو آورد و به مجلس راه يافت عمرا بدون دسيسه راه پيدا كرده باشه...
من كل شهر و شهرهاي اطراف و همه رو رفتم و از مردم و از همه پرسيدم و توي مردم بودم و مي ديدم كه اين آدم چون قبلا كاري براشون نكرده بود،طرفدار كه نداشت هيچ،دشمن هم داشت ولي در عين ناباوري انتخاب شد و ما كه تا ساعاتي از شب دم فرمانداري رفتيم و درگير بوديم،حسابي جا خورديم...

مي دونستم كه فاميل ما نخواهد شد،چون هيچ ربطي به هيچ گروه  و حزبي نداشت،ولي فكر نمي كردم اينم باز راي بياره.....
مهم نيست،به قول پيرمرده كه پاش دم گور بود،مهم مهر بود كه خورد تو شناسناممون...

يه دوستي ملقب به "ستايش" واسه ما كامنت گذاشته كه استاد ايمانپورو ميشناسي يا نه و آدرس و اينا مي خواد!!!!
دوست خوبم،ستايش يا هركسي كه هستي،اين عزيز فقط استاد من بود و الانم چند سالي هست كه ازش بي خبرم،شرمنده عذر مي خوام كه نمي تونم كمكت كنم...

حسابي استرس كلاس چهارشنبه هامو دارم،به خدا قسم شب چهارشنبه عزا گرفتم كه فردا چيكار كنم و بعد از اينكه از كلاس به هر نحوي و با هر نارضايتي خارج ميشم ميگم يه هفته وقت دارم كه آماده بشم...
ولي ولي ولي،باور كن مثل امروز ميشه سه شنبه و من به اين ميرسم كه فقط فردارو وقت دارم و واقعا نمي دونم چطوري هفته سپري ميشه و هر موقع هم مثل الان مي خوام برم پاي پي دي اف كتابشون،سرگيجه ميگيرمو دوس دارم به يه كار ديگه خودمو مشغول كنم...
به هر حال من واقعا از خودم راضي نيستم و معتقدم ترم قبل كه سخت افزار داشتم مي شد يه چيزي گفت و گذشت،ولي اين ترم اصلا نمي تونم يه صفحه بيشتر جلو برم چون اصلا بلد نيستم .........

به خودم قول دادم كه عيد رو بشينم خوب بخونم و از پسش بر بيام ولي همين دو جلسه اي كه يكيش پس فرداس رو هيچ چيز آماده اي واسش ندارم....من چقدر تنبلم،شايدم ..نمي دونم،نمي دونم چي بايد گفت....

مهري كه يه زماني اومد جام كار كرد الان ديدم كه عكسشو با شوهرش گذاشته و خوشحال شدم و احتمال داره بهش تبريك بگم...

هفته پيش هم با هما و فائقه و علي و حميد رفتيم كافي شاپ،تعدادي از دانشجويان كارشناسي كه بعد از تقريبا يكسال همديگه رو ديديم،كاش تعداد اين قرارا بيشتر ميشد و كاش تعدا نفرات و گروه ها هم بيشتر ميشد...

اينكه پول كافي شاپ رو انداختيم گردن حميد خيلي باحال بود،اينكه بعدش دخترا برا بچه خواهرم كادو خريدند و دادن ببرم هم باحال بود،باحالتر از اون اين بود كه شبش با مهدي قرار گذاشتيم و به خاطر ارشد و استخدام رسميش به زور برديمش خانسالار با علي يه شام انداختيم گردنش و شبش از اينكه دهن حميد و مهدي رو سرويس كرديم چقد خنديديم...

يعنيا خود چتريم...:دي(در چت شکل خندس)


يه روزايي ديوونم يه روزايي خوب
آخرين كتاب نخونده سر دفترم 150صفحش مونده و 5شنبه تحت هر شرايطي ميرم بهش ميدم،واقعا شرمندم واقعا نمي دونم چي بگم...

فعلا چيز خاصي ندارم،ولي اين مدت كه درگير انتخابات بودم،تجربه جالبي بود و من فقط صرف ديني كه نسبت به خودش داشتم رفتم براش كار كردم...

یه دو شب تو این مدت رفتیم باغ،چندباری قليون كشيديم و زيتوني كه اون شب خوردم و حالم رو خوب كرد هم فراموشم نميشه....

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 21:26 توسط لحظه نویس |

بعد يه ماهي باز فيسبوكمو چك كردم....

اين كه نوتيفيكيشنم در حد يه بز هم نبود بگذريم،ولي اصلا ديگه با فيسبوك حال نمي كنم....

خطري كه سايتهاي اجتماعي براي آدما داره،سايتهاي مستهجن نداره
اينو كسي ميگه كه 11ساله مداوم ميره تو اينترنت و انواع و اقسام سايتها رو عضو شده

چون كسي كه توي سايت مستهجن ميره،هدفش مستهجن هست و برا اين كار رفتهو حالت دفاعيش فعاله
ولي كسي كه توي سايت اجتماعي ميره،جوري فرهنگش،افكارش و نگرشش متزلزل ميشه كه همه چيزشو ميبازه
تاثير ميگذاره،در حالي كه تاثيرگذار نيست و تاثير مي گيره از اونايي كه تاثير گذار نيستند...


امشب رفتم خونه خواهرم،بچه عزيزشو ديدم،آوا مو ديدم،ناز و جيگر
مي خنده و گريه مي كنه و دست و پا مي زنه
البته يه وقت ديدي اسمش تغيير كرد...


امروز با ميلاد رفتيم بيرون،پولشم دادم
نيم ساعتم قليون كشيدم،لامصب انگار داشتند خون بهم تزريق مي كردند
بدم نمياد سيگاري بشم،احتمالا يه روزي ميشم...

همكارم كه رفته بودم جاش مكه اومد 70تومن بهم داد،جاكش مرتيكه كم بهم داد
گفت مي خوام حقوق يه ماهتو بدم،فكر كرده من خرم مرتيكه چرب زبون
منم گفتم باشه حلالت بابا
حقوق 5ماهمم دادند...

قبل اهوازم رفتم لباس خريدم،يه شلوار برداشتم 95تومن
يه تيشرت 42تومن يه شيوشرت 58تومن يه كمربند 38تومن
كلا 170 دادم،شلوارش مي ارزه،ولي بقيه اش خيلي پول آب و برق و گازو تلفن دوست دخترش روش تاثير گذاشته بود
پولامو دادم بعد عمري لباس خريدم،از اونورم داداشم و شوهر خواهرم تا تونستند فحشم دادند،هركيم مي بينه ميگه خاك تو سرت :دي
تازه آخرش داداشم گفت اگه خرپول بود بابات چي مي پوشيدي،گفتم همينارو مي پوشيدم ديگه قرار نيست چيزي كه دوست ندارمو بپوشم كه
ولي دمشون گرم مامان بابام كه هيچي بهم نگفتند تازه تعريفم كردند و گفتند اين چيز الكي نمي خره تازه سالي يه بارم مي خره،خدايي همينطورم هست

فعلا مامانم دنبال خواهرمه
تن ماهي ،همبرگر و گشنه پلو غذاي اين روزامه
نخوندن كتاب ماندن در وضعيت آخر ناجور رو مخمه
پايگاهم كه ز كل بلد نيستم برم درس بدم

اتاقم خيلي بهم ريختس،كامپيوترم بيشتر
كاشكي يه هفته اي همه كارامو مي كردم،از اونورم خدا يه پول قلمبه از وسط آسمون ميذاش تو بغلم مي گفت داداش برو حال كن...

حسابي لاس زدن عشق اسبقم (به قول ميلاد) رو اعصابمه،الانم نمي دونم دارم نصفه شبي چي مي نويسم،نمي دونم چيكار كنم
يعني اگه با كله برم تو مانيتور مطمئنم حالم خوب ميشه،ولي حيف كه اين كار ارزشي نيازمند يه جيب پر پول و يه خيال راحت و يه خُليه عجيبه

يه چيزي ميلاد گفت خلاصه مي نويسم..
ميگه يه بار يه گنجشكه تو زمستون از سرما يخ مي زنه ميوفته رو زمين
يه گاوه رد ميشه يه تاپاله ميندازه روش،گرم ميشه شروع مي كنه به جيك جيك كردن
يه گربه هه صداشو ميشنوه تاپاله هارو ميزنه كنار و اونو درش مياره

نتيجه اخلاقي اينه كه:اگه يكي يه روز ريد بهت شايد قصد بدي نداشته و بهت لطف كرده و اگه يكي از وسط گه ها دستتو گرفت كشيدت بيرون حتما قصدش خير نيست شايد مي خواد بخوردت :دي

برد فرداي استقلال عزيز خيلي خوشحالم مي كنه،كاش تهران بودم و ميرفتم ورزشگاه،كاش ببره نه فقط اين بازيو كه همه بازياشو

لمس تن تو شهوت است وگناه !حتي اگرخدا عقدمان راببندد
داغي لبت،جهنم من است حتي اگرفرشتگان سرود نيکبختي بخوانند
هم آغوشي باتو،هم خوابگي چرک آلودي ست حتي اگرخانه خدا، خوابگاهمان باشد
فرزندمان،حرام نطفه ترين کودک زمين است حتي اگرهزارسال عاشق توباشم
يک بوسه يک نگاه حتي حرامم باد اگر توعاشق من نباشي

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 2:19 توسط لحظه نویس |

سلام
منم من دايي لحظه نويس

امروز صبح دايي شدم،آواي عزيزم به دنيا اومد...خدارو شكر

سالم،تپل،سفيد،كچل ...بزنم به تخته

دايي شدم،داااايي

پنجشنبه عروسي دختر عموم بود رفتم اهواز،چهارشنبه شب راه افتادم
دو روزم خونه عمم ماهشهر بودم و دوشنبه با عمو اينا راه افتاديم اومديم...

سه شنبه و 4شنبه هم با كمال ناآمادگي وارد كلاس شدم...

البته امروز شانسم سر قضيه جشن دهه فجر و زايمان خواهرم دو زنگ آخرو پيچوندم....

 

كتاب ماندن در وضعيت آخر جلوي روم هست و هنوز نخوندمش و ديگه بايد تمومش كنم بدم دست خانم سردفتر..واقعا ديگه آبروم رفت


پايگاه داده هيچي بلد نيستم و بايد برم سر كلاس يادشون بدم....عجب روزگاريه...كلاسايي كه بلدم بهترين كلاساي مدرسه هستند از لحاظ علمي
ولي اينو كه بلد نيستم،خودم ناراحت ميشم...
من دلسوز دانش آموزم...


5شنبه وسط عروسي استقلال يهو تو ده دقيقه 3تا گل خورد و باخت....پسر عمه هام،پسرعموم و همه فاميل دهن منو صاف كردند....
يعني فقط من استقلاليم تو فاميل با يه عمو و يه پسر عمو..كل فاميلام پرسپوليسي هستند...تازه من تنها غيرتي هستم...


واقعا باخت ناراحت كننده اي بود...استقلال با اين همه مصدوم داغون شده...خدا كنه ذوب آهن و الاتفاق رو ببره بره آسيا خدااا كنه


يه اتفاق نادر افتاد...
پسورد فيسبوك اوني كه عاشقش بودم به دست آوردم و رفتم توي كامنتاي خصوصيش،خلاصه ديدم با اون پسره كه بهش شك دارم خيلي لاو شده بودند و جالب اينجا بود كه پسره فقط قصد سوء استفاده داره
خلاصه با خوندن كامنتا كه البته در مورد منم براش نوشته بود
فهميدم بي محلي هاي من اونقدر سوزوندش كه داشت مي تركيد،خلاصه اينكه ديدم خيلي تنهاست و از تنهايي به اون پسره پناه آورده
پسره هم كه تا بحث سي.كسي و همه چي رفته بود،قرارم گذاشته بودند كه بره خلاصه زير دست و پاهاي آقا پسر

اينكه من وقتي اينارو ديدم چه حسي دارم،فقط اينو بگم كه از شوك بازي استقلال رفتم تو يه شوك ديگه كه واقعا تا همين امروز گيج گيج هستم.
مي خوام تنهاييشو پر كنم،يعني مي خوام خيلي خوب و معمولي باهاش رفتار كنم و تحويلش بگيرم...كه بيشتر از اين هرز نره
به خدا فكرم خير هست،دلم براش سوخت، برا پسره نوشته بود مي ترسم و تا حالا از اين كارا نكردم...راست ميگه اولين نفري كه دستشو گرفت من بودم...

حيف اين آدماست كه هرز برن،البته فكر مي كنم تا امروز چندباري رفته باشه زير دست و پاي اون جاكش و تا دلتم بخواد وب بهش داده...

نمي دونم چيكار كنم،اگرم اينارو به مشاور بگم با لگد بيرونم مي كنه و ميگه خيلي خري كه دلت واسه اين آدم مي سوزه،ولي من مي دونم كه وقتي يه نفر با پدربزرگ و مادربزرگ 80 ساله زندگي مي كنه و از خانوادش دوره و بي اف نزديك نداره چه حسي داره...

به امام حسين اگه همين الان بگن ازدواج كرده مي خندم و خدارو شكر مي كنم،انگار مثل خواهرم مي خوام حفظش كنم...فكر مي كنم بي محلي هاي زياد منم توي بي بند و باري امروزش بي تاثير نبوده...


در هر حال، باخت بد استقلال،سك..س عشقم و ديدن صورت خواهرزاده ام براي اولين بار اتفاقاتي بود كه منو هنوز گيج نگه داشته و فكر نمي كنم حالا حالاها هم از اين شوك در بيام و فقط دنبال يه قليون مي گردم و شايد سيگار خلاصه دود مي خوام دود مي خوام ناجور....

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 0:38 توسط لحظه نویس |

بدنت رو نمي خوام ،به افكارت هم كاري ندارم،شخصيتت واسم مهمه ...!

اين الاني كه عكس لخت گلشيفته رو ديدم اومد تو ذهنم.
راستش اول با شنيدن خبرش شوكه شدم ولي بعد بهش حق دادم كه هر جور دوس داره زندگي كنه..


من لحظه نويسم
هموني كه لحظه هاشو مي نويسه.
راستش الان داشتم به اين فكر مي كردم كه اگه با عشقم ازدواج كردم،چطوري اين وبلاگ رو آپديت كنم كه اون نفهمه.

چه فكر ..تخيلي كردم..
همه برگه هامو صحيح كردم غير سخت افزارامو،امتحان عمليشم اون هفته گرفتم...
تقريبا يه هفته اي ميشه كه رفتم سر كلاس.

دو هفته ديگه عروسي دخترعمومه اهواز و نمي دونم برم يا نرم...

يه چيزي بگم جالب..
پريروز نشستم با خواهرم درد دل كردم...
يهويي نشستم از همه عشقم و رابطه عاشقانه و جداييمون حرف زدم واسش
خب خواهرم اون دختر رو مي شناخت و بهتر مي تونست كمكم كنه و از حرفاي من به وجد اومده بود....

باورش نمي شد..
اگر؛؛اگر همون موقع كه باهاش رابطه داشتم به خواهرم گفته بودم،رابطمون اينقد پنهان كاري و اينا نمي شد...

مامانم كه ميديد ما نزديك 4ساعت داريم با هم حرف مي زنيم خيلي كنجكاو شده بود و فرداشم كلي از خواهرم پرسيد ولي آبجيمون دست رو قرآن گذاشت كه به كسي نگه...

خواهرم نهايتا تا 3هفته ديگه زايمان ميكنه...يه دختر خوب و پاك و انشااله خوشكل

راستش اون روزي كه با خواهرم درد و دل كردم داشتم از حرفايي كه توي گلوم مونده بود خفه مي شدم...
خوب شد بهش گفتم...
راستش از بعد از رابطه و از وقتي كه پيش مشاور رفتم بي پرده تر با خانواده ام صحبت مي كنم و همه چيزو ميگم،حتي اون موقع كه با دختر مي خواستم برم بيرون بهشون مي گفتم...
ولي از اين رابطه به هيچكس هيچي نگفته بودم...

يه هفته بيشتره كه توي فيسبوك نرفتم و قراره تا دو هفته ديگه هم نرم.
راستش اينجوري بهتره كمتر بررسيش مي كنم و كمتر ناراحت ميشم..
از اون طرف بيشتر به كارام مي رسم...
خيلي درگير فيسبوك شده بودم و الان چند وقتي هست كه بيشتر احساس تنهايي مي كنم...

كتاب بيا دريا بشيم رو كامل خوندم و كتاب "ماندن در وضعيت آخر" رو شروع كردم.
پول چندماه سربازيمونم هم هنوز نريختن و اميدوار بوديم كه اين سري بريزند.

دست زدم به سرم الان،ديدم جلوي سرم كچل شده،بايد برم دكتر دارم كچل ميشم ناجور.

5روز جاي احمدي كلاساي اصفهانشو رفتم و خيلي كلاساي پرباري بود و منم چيزاي جديدي ياد گرفتم،گرچه چون با اسم يكي ديگه بودم خيلي معذب بودم.

چند وقت پيش رفتم دكتر واسه جوش داخل نافم،گفت صبح بايد بخوابي واسه عمل،كيست چربيه.

خانوادم قبول نكردند و رفتم يه دكتر ديگه،دارو داد بعد ده روز رفتم پيشش دوباره دارو داد و خلاصه الان اون دونه هه محو شده ولي نمي دونم كه بازم در بياد يا نه..
مامانمو اينا كه خودشو نو كشتن و كلي راز و  نياز و نذر كردند...

اين هفته بايد شروع كنم پايگاه داده درس بدم و اصلا بلد نيستم...دوباره مثل اون روزا بايد با عزا برم سر كلاس...


همكارم پولم رو نداده و به احمدي گفتم كه يادش بندازه...
استقلال اين روزا خيلي بد نتيجه ميگيره و منو ديگه بيشتر ناراحت كرده و بازم بوي قلعه نوعي مياد و خدا كنه استقلال توي بهمن همه بازيهاشو ببره،چون ماه سختي داره و هر 4روز يه بازي.

يه پارچه خريدم دادم شلوار بدوزن،يه پيراهنم خريدم،يكمم پول بياد دستم برم لباس بخرم و آكواريومم رو درست كنم،ولي حيف پولام اصلا جمع نميشه،يعني پول قلمبه اي نيست كه بشه پس انداز كرد،همش بايد خرج زخماي زندگيمون كنيم.


كتاب بيا دريا شويم باعث شد من اون عشقم رو از ته قلب ببخشم.
كتابي بود كه اولش خيلي جالب نبود ولي وقتي تمومش كردم،تا چند روز اينقدر حس خوبي داشتم كه خدا ميدونه.

بشينم همه نمره هامو رد كنم.
كتاب پايگاه داده ام رو بخونم.
كتاب وضعيت آخر رو هم بخونم.
اتاقمو جمع و جور كنم.
يكم خودمو و ريزه كاريامو سر و سامون بدم و انشااله روزي برسه كه واسه ارشد دانشگاه آزاد شروع كنم خوندن.

"ما بدون شك براي عشق ورزيدن زاده شده ايم"

اين آخرين جمله صفحه ۴۸۰ كتاب بيا دريا شويم بود،عشقي بدون قيد و شرط و افكار منفي.

+ نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 19:31 توسط لحظه نویس |