از كجا بگم از درسم از دور و برم يا از فوت زن داييم.
از امتحانات ميانترمم بگم كه دوتاشو دادم،يكي معادلات كه حسابي خراب كردم و 34 از 120 گرفتم و دومي امتحان رياضي گسسته،كه بد نبود و استاد از ترس اينكه زير آبش خورده بود،تصميم گرفته بود سوالات رو عوض كنه و آسون بگيره.
خلاصه يكشنبه امتحان گرافيك دارم و هيچي نخوندم.
يه چيزي بگم،تازگيا با دختري دوست شدم،بالاخره بعد از عمري،يه بار شماره دادم،و اما نكته جالب اينجاست كه غزاله دختري كه باهاش دوست شدم،خيلي چيزهايي داره كه من مي خواستم، يه دوست دختر داشته باشه و خيلي چيزها هم نداره.
مومنه(نماز صبح بيدارم مي كنه)،تقريبا زيباست، اولين بار است كه با پسر دوست ميشه(واقعي)،و اخلاق آروم و حساس،ولي خب تحصيلاتش رو هنوز شروع نكرده و خيلي سطحي نگره،اطلاعات عمومي ضعيفي داره،چندان كه من مي خوام بهم توجه نمي كنه،راهش يكم بهم دوره و غيره.
البته من فكر مي كردم،مي تونم يه رابطه شوخ و شنگي مثل تجربه قبلي باهاش داشته باشم،اما وقتي متوجه مومن بودن خودش و خانوادش شدم،بيشتر در موردش فكر كردم.
اما در مورد ازدواج بايد بگم اولا من خيلي بچه ام،و بعد از اون اخلاق هاي ما بهم ديگه نمي خوره،من دختر خيلي شيطون دوست دارم،كه بتونه پس كاراي من بر بياد،كه اون آروم و متينه،توي اين دو سه هفته هم،خيلي باهم دعوا كرديم،و چند بار دل سردم كرده،اما از رفتارامون مشخصه كه دوست نداريم هم ديگه رو از دست بديم.
من فكر مي كنم مي تونم بهتر از اين گيرم بياد،ولي بعد از كلي فكر مي بينم خب قطعا نفر بعد خيلي از شرايط اينو نداره.
تو اين مدت فقط يه بار رفتيم بيرون،جالبه جفتمون دفعه اولمون بود و اون حسابي مي لرزيد،رفتيم باغ گلها،يه دو ساعتي اونجا با هم حرف زديم،روز تولدش بود بردمش ناهار علي بابا،خيلي معصومه،خيلي احساس مي كنم دوست دارم كمكش كنم تا بكشمش بالا ولي طوري كه زياد شيفته من نشه.(توي دانشگاه ديدمش و چند هفته اي توي كارش بودم)
خب بگذريم،فقط به اين قناعت كنم،كه حسابي منو درگير خودش كرده و در روزاي اول اينقدر ذهنم درگيرش بود كه درس نمي خوندم،و جالبه درست وسط ميانترمام با هم آشنا شديم.
و اما از زن دايي عزيزم بگم،زن دايي كه هيچيش نبود،حتي سرما خوردگي هم نداشت،اما به يكباره فوت كرد،كل فاميلش اينطوري فوت مي كنن،پريروز رفتيم اونجا،دختراش و نوه هاش مخصوصا ميلاد،خودشونو كشتن،واقعا غير منتظره فوت كرد،خدايا مي دانم بندگان عزيزت را اينچنين دعوت مي كني،اما همه ما را ببخش.
از دورو برم بگم،از وبلاگ دانشگاهمون كه بچه ها دارند،روز به روز فعاليتشون رو بيشتر مي كنن و رضا كه خودشو كشته،از راه رفت و برگشت دانشگاه بگم كه خيلي حال ميده و توي اتوبوس خيلي خوش مي گذره.
راستي يكشنبه شب رفتيم خوابگاه بچه ها خوابيديم،با عليرضا و رضا،واي چيكار كه نكرديم،كلي آهنگ و بي مزه بازي و خنده،ولي خب واسه امتحان فرداشم خوب خونديم،خوبه از ايوب و شهرام و عليرضا و مصطفي و سركاري سوسانو هم يادي بكنم.
اما از چي نگفتم از انتخابات كه قطعا شركت مي كنم و راي مي دم،مناظره ديشب رو ديدم و برام جالب بود،مناظره امشب هم كه محسن رضايي ميوه پوست مي كند و ميرحسين هم دهن ملت مي گذاشت و مردمم هلپ هلپ مي خوردند.
تورو خدا يكي راهنماييم كنه،با اين دختر چيكار كنم،چطوري درسامو بخونم،واسه آيندم چيكار كنم،كلي پروژه انجام نداده دارم،پروژه تري دي مكس،تي بي پي اس،و آز مهندسي كه در مورد بي پي ام است.
عليرضا مي گفت اگه با يه دختر ديگه دوست بشي ميلت به اين كم ميشه و ديگه اونقدرا درگير اين نيستي،نظريه جالبيه ولي من نمي تونم.
همه مي گويند من،پس چرا كسي به من اشاره نمي كند.لحظه نویس
چه خبري به من رسيد،انگار بند دلم پاره شد،شايد فكر مي كردم كه چنين انسانهايي نبايد مي رفتند.
بدون اختيار چشمانم اشك آلود شد،با اينكه حتي يك درصد ايشان را درك نكردم.
ارتحال عالم رباني حضرت آيت الله العظمي محمد تقي بهجت را به تمام مسلمين جهان ،مخصوصا شيفتگان ايشان تسليت عرض مي نمايم.
زندگينامه آيتالله العظمي محمدتقي بهجت فومني(ره)
گفتگو با آيتالله مصباح يزدي درباره زندگى آيتالله العظمي بهجت
شايد اينجا شروعي بشود براي شناخت هر چه بهتر ايشان
حالا 21 سالته،با كلي ياد و خاطره،كه همش به تو ثابت مي كنه كه ساده بودي،همش به تو ثابت مي كنه كه ثابت نبودي،همش به تو ثابت مي كنه كه مهره سرباز واسه شطرنج بازا بودي و همه اينا به تو مي فهمونه كه الان هركي جاي تو بود،واسه خودش حداقل يه ماشين خريده بودو بوي عطرش كليا رو مست كرده بود و كلياي ديگه واسه رفاقت باهاش سر و دست مي شكوندند.
تهشو بگم،عقبي،در حالي كه روزي جلوترين بودي.
وضومو گرفتم،برم نماز بخونمو قرآن.
يه روزه ديگه هم نزديكتر شدم به ميانترما و پايانترمهام،ولي هيچي نشد.
امروز از صبح شروع كردم براي بار چندم،كتاب "چه كسي پنير منو جا به جا كرد" رو خوندم،كتاب 70 تا 80 صفحه اي كه يه ضرب تمامش كردم.
نكاتشو بگم،باشه مي گم:
اگر تغيير نكني،از بين مي روي.
اگر نمي ترسيدي،چه مي كردي.
پنير را بو كنيد تا از زمان كهنه شدن آن آگاه شويد.
هرچه سريع تر پنير كهنه را رها كني،زودتر پنير جديد را پيدا خواهي كرد.
توجه به موقع به تغييرات كوچك،به تو كمك مي كند كه خود را براي تغييرات بزرگتري كه در راه است آماده كني.
تغييرات رخ مي دهد،خواه بخواهي يا نخواهي.
خب من برم ديگه،اصلا از وضع درسيم راضي نيستم،افكارم رو بايد يكم تغيير بدم،قرآن خوندن هميشه به من كمك كرده،من توي سه روز گذشته اصلا آدم خوبي نبودم،من امروز خط ايرانسلم رو برداشتم و مي خوام يه مدت از آشناهام دور باشم.
ولي ديگه نمي خوام مثل قبل بترسم،شوخي نكنم،اين در حاليه كه رقص رو كامل گذاشتم كنار و اصلا قصد ندارم رفتارم رو با خانوادم و بقيه اصلاح كنم،تازه فهميدم كه بايد اينجور زندگي كرد تا حسابت كنن،بايد اينجور لباس پوشيد تا قبولت داشته باشن و البته فكر نكني از پوشيدن و انجام چنين رفتارهايي در عذابما،نه برعكس من عمرم فكر مي كردم،اينجوريم و همه هم باهامن،ولي تازه فهميدم،اينجوري نبودم و كلي هم حسابم نمي كردن،تازه شدم قلعه شطرنجشون و واسه مات كردن ،بايد سربازاي بدبخت رو برسونم آخرو وزيرو به اسم خودم بيارم تو.
پس به اميد،حالا چه اميدي رو نمي دونم،ولي به اميد بهتر از اينها،ما ناشكر نيستيم،ولي بايد با پنير حركت كنيم و لذت ببريم،هادي خونه رو پس فردا تخليه مي كنه و نمي ره توي اون خونه اي كه خريديم بشينه،واسه همين شايد بياد پيشه خودمون.
باي.
امروز يا همون ديروز(از بس نصفه شب نوشتم،هي امروز ديروز مي كنم)،امتحان تربيت بدني داشتم.
تست اول روپايي بود،تو كمتر از يك دقيقه 60تا زدم ولي هنوزم باورم نمي شه،تست دوم شوت به ديوار بود،تو 30ثانيه،29 تا زدم و ركورددار شدم،تست سوم هم دريبل بود،در15/3 ثانيه رفتم،اينم ركورددار شدم،تست چهارم،دو سرعت بود،توي اين، نفر دوم شدم،چون خسته هم شده بودم.
حالا با اين اوصاف مي تونم اميدوار باشم كه 20 بيارم.
خيلي حالم يه جوريه،نمي دونم به خاطر صبح كه نايينيه خرابم كرد،ناراحتم يا به خاطر بعدازظهر تو اتوبوس كلي حال كرديم خوشحالم.
واقعا الان حتي نمي دونم گرسنه هستم يا نه،تازه هم شام خوردما،مي تونه حالم هم به خاطر سرما خوردگي باشه،شايد.
واي واي آقا آقا عقبيها،مي افتي ها،من همش يا اولشو خراب مي كنم و يا آخرشو،نكته جالبش اينه كه حتما يه جاييشو خراب مي كنم و نكته بعد اينه كه اون جاهاييرو كه خراب نمي كنم،فوق العاده و دور از باور عمل مي كنم.
حالا به نظر شما من آدم عادي هستم.
جالبه ،غريبه كه تو جمعمون نيس،چند وقته هي دوست دارم ،بگن آقا اين با بقيه فرق داره،اين آقاي لحظه نويس اصلا يه طور ديگه است،انگار از يه كره ديگه اومده،همه چيزش تكه،همه چيزش منحصر به فرده،خيلي باهاله،حالا كه كسي نيس ،اصلا ديوانه كننده اس اين لحظه نويس.
راستي تو كف موندم ببينم تكليف استقلال و امير قلعه نوعي و جذب بازيكناش چي ميشه.
ميگما،هيچي،هي دوست دارم تايپ كنم،
مي خوام دستم رو الان از روي كيبورد بردارم
چه خبر از روزايي كه گذشت؟
-اي بد نبود،خلاصه گذشت.
چه كارايي كردي؟
احترام نگذاشتن به داماد و خانواده،يكم معادلات آرش باهام كار كرد،و مهمتر از همه امروز ارايه دادم و خيال خودمو راحت كردم.
بزار يكم از امروز(ديروز) بگم كه كلي،ديروزش خودمو آماده كردم كه جلوي آقايون و خانم ها ضايع نشوم،و رفتم سر كلاس،اولش خانم مظلومي ارايه داد،منم بعد از اون شروع كردم،اولش صدام مي لرزيد،ولي زود جمعش كردم،يكم قدم ميزدم و كمي مي ايستادم و بعضا به پاور پوينتم اشاره مي كردم،حدود 20 دقيقه شد كه براشون صحبت كردم و با سوالم،فهميدم كه درس رو گوش مي دادند.
خلاصه تمام شد و براتي سوالي كه بهش گفته بودمو،با تاخير البته ازم پرسيد و منم جواب دادم و با تشويق حاضرين نشستم.
خدارو شكر به خير گذشت،يه ارايه ديگه هم دارم كه اونو اصلا وارد نيستم،بازم اين در مورد وبلاگ بود و من تجربه شو داشتم.
جالب اينجاست كه براتي ،سوتي هامو يادداشت كرده بود،بعد بهم گفت،از جمله "اغراق" به جاي "اغرار" و كلي خنديدم.
و در آخر هم وبلاگي كه براي دانشجوهای کامپیوتر ساختم رو معرفي كردم و چندتا از خانمها برا همكاري بهم پيشنهاد دادند.
براتي و پيرمرادي،كمي حسادت به خاطر ارايه خوب،ايوب كمي تعجب به خاطر استرس قبلش و نصر كه كلي حال كرده بود و مي گفت خيلي از ريلكسيت خوشم اومد.(نظر نصر خيلي واسم مهمه)
خب آقا لحظه باشي انگار خيالت يكم راحتتره،مشكلت با خانوادت حل شد؟
-نه،هنوز قهرم و دلم نمي خواد ديگه باهاشون صحبت كنم،هنوز اكثر وقتم رو در اتاقم مي گذرونم و اينكه اتاقم رو خوشكل چيدم،خودش باعث اين موندگاري هم شده.
قبول داري خيلي داري فاصله دار از كاردانيت عمل مي كني؟
-نه اونقدارا،من همون آدم قبلم،قطعا نمي تونم 90% تغيير كنم،ولي قطعا چون قبلا چنين شرايطي رو درش بودم،حالا با تجربه تر و با ديد متفاوت عمل مي كنم،در مورد خانواده ام بايد بگم ،خيلي وقت بود كه چنين دعوايي باهاشون نكرده بودم و حالا مني كه آدم قبلي نيستم و بزرگتر از قبل شدم ،ديگه نمي تونستم چنين وضعي رو قبول كنم،
و مهمتر از همه آدمي شدم ،كه حاضره بدبختي و گشنگي بكشه اما زير منت كسي مثل داماد و غيره نره و ديگه خيلي زود،دور آدمايي كه بهم بي توجه اي مي كنند روخط مي كشم و درصدد جبران و شكستشون بر ميام.
از درسات بگو؟
-تعريفي نيست،متاسفانه درساي اين ترمم حجم فوق العاده بالايي داره و اگر براي مثال تمام نوزده واحدم رو پاس كنم،شايد گرفتن كارشناسي كار سختي نباشه.
از خودت بگو؟
-امروز رفتيم با نصر و براتي خونه ايوب اينا ناهار خورديم و كمي از فيلم زنها فرشته اند رو ديديم و خيلي زودتر به طرف دانشگاه راه افتاديم.
جمعه اين هفته هم امتحان تربيت بدني دارم و اميدوارم كه اولين بيستم رو در اين دانشگاه بگيرم،هفته اول و دوم ماه بعد هم ميانترمهاي معادلات و گسسته ام است و اونا سخت برنامم رو بهم ريخته.
همينطور فكر BPM و ساخت تيزر با فلشي كه هنوز هيچي بلد نيستم،شديدا كار رو برام سخت كرده.
از اس استون چه خبر؟
-استقلال روزاي بدي رو گذروند و كساني بودند كه مي خواستند با قهرمان نشدن استقلال،اون رو بيشتر به حاشيه ببرند،كه حالا با وجود قهرماني هم ،كمي از نقشه هاشون داره عملي ميشه.
امير قلعه نوعي استفا داد،و شايد بهتر شد، چون اون ديگه اشباع شده بود،البته خبرا رسيده كه قلعه نوعي همين روزا سپاهاني ميشه و قطعا سپاهان مقتدري رو مي بينيد.
واعظ هم كه مدير كارآمديه،كارت تمام ليدر ها رو باطل كرده و مي خواد با اين كار فرهنگ رو به ورزشگاهها بياره،و همينطور مي خواد سقف قراردادهاي استقلال را روي 200ميليون نگه داره،پس بايد براي فصل بعد انتظار استقلالي رو بكشيم كه خيلي از بازيكنهاي قبليشو نداره،بازيكنهاي جديدش چندان خوب نيستند و مربي خارجي هم كه هر روز با حواشي متفاوت در صدد اخراجشند،كلا واعظ آشتياني براي يك تيم شهرستاني مناسبتره.
اما از صميم قلب اميدوارم،استقلالمون خراب نشه و سال ديگه براي آسيا بسته بشه.
راستي از تمام مردم عزيز مي خوام مايلي كهن ديوانه رو يه جور آرومش كنند،حرفاي بعضا درست اون هيچ كمكي به مردم و ورزش نمي كنه.
لحظه نويس من،حرف آخرتو بزن؟
-دوست دارم هرچه زودتر مواردي كه رو ي كاغذ آوردم و اكثرا درسي هستند رو خيلي زود و به سلامت اجرايي كنم و هنوز بحث يه همدم خوب برام مطرحه،گرچه ديدم، عوض شده،اشتهام زياد شده،و انتخاب برام فوق العاده سخت.
دوست داشتن رو دوست دارم چون باعث میشه دوستم داشته باشند.
اما از حق نمی گذرم که ابراهیم زاده یکی از مربیان با دانش و خیلی خوبیه که تجربه این موقعیت رو نداشته.
من تو خونه دعوام شده و چند روزيه باهاشون قهرم و اين تو بميري از اون تو بميريا نيستو و كوچكترين چيز من رو عصبي مي كنه،شايد برد استقلال اولين خنده واقعي رو بعد چند روز بر لبانم گذاشت،البته من بيشتر روز رو تو اتاقم هستم و مواقع ضروري ميرم پايين،دارم به سمتي ميرم كه توش نبودم ولي ديگه مي خوام تجربه كنم و البته من با رويكرد مثبت و منطقي دارم به اون سمت ميرم و فكر مي كنم اين دعوا با بقيه قبلياش فرق داشت،فقط توي اين خونه برا بابام دلم مي سوزه و اگر فكر اون نبود توي اين چند روز كارايي مي كردم كه تا حالا نكرده بودم،وضعيت بغرنجه.
ديشب خيلي خوشحال بودم و به همه زنگ زدم و دهنشون رو سرويس كردم،مجيد مطالبات و امين و عمو علي و علي و محمد(سهيلا)،ميلادي كه گوشيشو بر نيم داشتو من زنگ زدم مغازه و سوتي داد و منم حالشو گرفتم،اينا دوهفته پيش تو باغ اعصابم رو خورد كردند و با هر باخت استقلال اس ام اس هاشون رو روانم مي كردند،الانم اونقدر ناراحتن كه كاردشون بزني خونشون در نمياد.
مي خوام يه حال اساسي از بعضيا از جمله خواهرم و شوورش بگيرم،كه منتظر گذشت زمان و فرصتم.
درسا سخت شده و منم عقبم و خلاصه وضعيت بدجوري سگ شده،اما اگر برنامه ريزي كنم و دور رفقا رو خط بکشم،مي تونم تا يك ماه آينده خودم رو كامل مسلط كنم.
امير قلعه نوعيه سرور هرچي لنگيه
اتفاقات بدي در شرف وقوع در فوتبال ماست.
مي خوام و دارم كاراشو مي كنم كه يه لبتاپ خوب بخرم و ديگه هيچ وابستگي به اين خونه ندارم،و برا ترم بعد 100% خوابگاهيم.
عيد"
از كجا بگم،از عيدي كه گذشت و اونقدرا خوش نگذشت و از همه مهمتر درسامو زياد بهش نرسيدم.
ولي خب داماد گرفته بوديمو و توي عيد باهاشون اينطرف و اونطرف ميرفتيم.
دو روز قبل از، 13به در ،مامانم و مهدي رفتن كرج ،عروسي معصومه بود و خيلي هم بهشون خوش گذشته بود و من با ديدن فيلماش،واقعا كف كردم و گفتم كاشكي منم اومده بودم،علي كه ماشااله اون وسط به چشم برادري با همه فيض برد.
شب سيزده هم من حسابي حالم بد شد و جاي دشمنتون خالي اسهال و استفراغ پشت سر هم و صبحش بيمارستان و سرم و كلي آمپول و در نهايت از دست دادن 13به در.
دانشگاه"
دانشگاهم رفتم و بچه هاي گل رو ديدم و البته از اينكه خيلي عقب بودم نگران و ناراحت.
الان كلي از جلسات رو پاكنويس نكردم و بعد از اون قطعا بايد شروع به خوندن كنم ، كه محقق نشده.
استاد معادلات ديفرانسيل كه قربونش برم،شوخي شوخي مي خواد همه رو بندازه و سر كلاس خيلي مي خنده و در آخر هم ميگه بريد حذف كنيد،تاريخ ميانترم هاش رو انتخاب كرده و من كلافه كه حداقل رياضي گسسته رو مي فهمم ،ولي معادلات رو نه.
بعدش دست به دامن آرش شدم كه ديدم هيچي حاليش نيس.
پروژه گرافيك هم غير درس خودش،ساخت انيميشن با فلش است كه من كتبش رو دارم و خوندن رو شروع نكردم.
پروژه درس شيوه و آز مهندسي هم كه كي حالشو داره.
استقلال"
از همه اونا مهمتر دوستاي من،عزيزاي من، كه اين استقلال كره خر،باباي ما رو در آورد،خواب و خوراك برامون نگذاشت،بيچارمون كرد،توي دو هفته،هم صدر نشيني در ليگ رو از دست داد و هم با باخت در جام باشگاههاي آسيا قعر نشين شد.
به خدا اشكم رو آورد دم مشكم،اونقدري كه حرص خوردم از دست اين اكبرپور آشغال و بقيه تيم كه به همه مي پريدم.
اين آقا اميرخان قلعه نوعي هم نشون داد مرد روزاي سخت نيست،و خيلي داره تا بزرگتر بشه،و بازيكن هاي استقلال هم نشون دادند كه چيزي به نام غيرت و هم دلي ندارند.
وقتي توي همون دو هفته ميايند،مي گن قلعه نوعي مربي تيم ملي است و روز قبل بازي استقلال در آسيا يكدفعه ،مايلي كهن رو انتخاب مي كنند،وقتي زرينچه بي پدر به قلعه نوعي تهمت تباني مي زنه،روز قبل بازي ،آقاي بهرام شفيعي(دشمن خوني قلعه نوعي)،توي برنامش دعواهارو بين اونا بيشتر مي كنه و زرينچه مي گه منتظر دادگاهم تا شواهدم رو نشون بدم،و همون جا آقاي تاج نايب رييس فدراسيون كه همه مي دونند كه با اون لهجه اصفهانيش ،قبلا هيات مديره تيم بوده و توي همين به هم ريختگي،در تمام سايتها و روزنامه ها و رسانه ها،اعلام ميكنه مي خواهم جلسه اي براي مبارزه با تباني برگزار كنم،و درست زماني كه استقلال به رده دوم ميره و كارشون عملي ميشه،زرينچه مياد توي كميته انضباطي جلوي 50تا دوربين ميگه ببخشيد و من بي تجربگي كردم،همون جاست كه همه به جاي قلعه نوعي،آدم بديه،ميگن آدم خوبيه و همه چيز تموم ميشه،به جز اينكه اونا توي اين مدت استقلالي كه يكسال قهرمان بود رو در هفته آخر آوردنش پايين،و حالا با يك سناريوي زيبا شاهد اين باشيد كه قلعه نوعي از استقلال كنار بره و با آوردن يك مربي خارجي،موج جديدي به راه بيفته.
آقايون خانم ها ،زمونه بدي شده.
ولش.
اتاق تكوني"
دو هفته پيش خانواده دامادمون اينارو،دعوت كرديم و بهترين پذيرايي رو به عمل آورديم،آخرشم با كلي رقص و فيلم و عكس به پايان رسيد منم قبلش باورتون نميشه ،سه روز دستم به اتاق بند بود،ديوارهارو تا 5 صبح كاملا تميز كردم،تمام پوسترهاي كامپيوتر رو كندم و پوسترهاي خيلي زيبايي كه خريده بودم رو باسليقه چسبوندم،تختم رو گذاشتم و تغيير دكوراسيون دادم،من حتي توي كمدها و توي كيسم رو تميز كردم،يعني كامل هرچي تو كيس بود آوردم بيرون و سشوار كشيدم.
خلاصه آرش مي گفت جون ميده واسه دوتايي خوابيدن.البته من يكيشم زوري ميام مي خوابم.
مهموني"
پريشب خونه داداش دامادمون دعوت بوديم ،بد نبود،من و محسن و فرزين بيشتر تو اتاق فرزين بوديم.
ديروزم به دعوت عمه از تمام تازه عروسها و خانواده هاشون،رفتيم باغ شوهر زهرا، خلاصه چندتا خانواده بوديم،حسابي بزن و برقص و بخور و بكش داشتيم.(بخور=غذا،بكش=قليون)،مهدي خالم هم زنگ زديم اومد،از چاقاله خورديم تا غيره.ماشين سواري هم حال داد،من توي اين جشن از زهرا خيلي خوشم اومد و با شوهرش خيلي قاطي شدم،حدوداً 5تا عروس داماد اونجا بودند.
خودم"
آدم بدي شدم و توي اين چند روزه خيلي گناه كردم.
تازگيها رها شدم،از وقتي كه مينا،جوجه فسقلي به مهدي جواب رد داده،به خودم گفتم ،بيا اين آدم پاك و خوب برسه به 30 سالگي ،اينطوري بشورنش،مگه دختر كيه،مگه مي خواد چيكار برامون بكنه،چرا همش ما بايد ناز بكشيم،چرا در حالت عادي، 30 % مغزمون مشغول دختره،منم اتاقم رو شيكش كردم،لباسهاي جور وا جور ديگه هم، با اين كه داشتم بازم خريدم،تمام چيزهايي كه من رو به اون وصل مي كرد و يادش مي انداخت،از جمله آيديش رو پاك كردم و از اين به بعد هم مثل مجلس ديروز،هر دختر خوب و خوشگلي مي بينم سعي كردم دلم نره،و دارم يكم فراموشي مي گيرم،كاش فراموشيم به اعلا برسه و ديگه به دختر با عشق نگاه نكنم.
من يه ماشين و يه لبتاپ خوب ميخوام،اميدوارم زودتر بهش برسم.
آف"
دلم مي خواست بهانهاي باشي براي فراموش کردن همه چيز... اما حالا دلم ميخواهد بهانهاي باشد براي فراموش کردن" تو" !...
دلم مي خواست بهانهاي باشي براي فراموش کردن همه چيز... اما حالا دلم ميخواهد بهانهاي باشد براي فراموش کردن" تو" !...
دلم مي خواست بهانهاي باشي براي فراموش کردن همه چيز... اما حالا دلم ميخواهد بهانهاي باشد براي فراموش کردن" تو" !...
ديروز ناهار و شام بهنام اينجا بود و قراره الانم برا ناهار بياد اينجا.
از عقد بگم كه توي خونه خواهر بهنام گرفتيم و منم كلي رقصيدم و كلي هم عكس گرفتيم،بهنام هم كه رقص بلد نبود،بالاخره توي راه آورديمشو ،يكم يادش داديم،داداشش ابراهيم و مسعود(پسر داييم)خيلي ضايع مي رقصيدند.
منم توي هفته قبل برا روز پنجشنبش كه عقد بود،رفتم يه شلوار دوختم،كفش و پيراهنم خريدم و البته كت خوشكل رضا رو گرفتم،چون هر چي گشتم كت خوشكل پيدا نكردم.
درسام خيلي روي هم تلنبار شده،يكي منو نصيحت كنه،كلي پروژه و كتاب گفتن كه بخرم و بخونم و بسازم،اما من هنوز نخريدم،واقعا دارم ديگه خيلي نگران ميشم.
راستي از كارم بگم،كه ديگه تمامش كردم و روز بيست و نهم آخرين روزي بود كه من رفتم سر كار و با همه خداحافظي كردم،و با دست و روبوسي و گرفتن اشانتيون ها ،با كمال ميل كارم رو ترك كردم،خيلي از اين بابت خوشحالم،چقدر حال ميده ،من ديگه دوست دارم فقط به درسم فكر كنم و به غير اون هيچ مشغله اي نداشته باشم.
الانم زنگ زدم آقاي شهيدي،و صداي گلش رو شنيدم،آقاي شهيدي شما خيلي از اعتقادات من رو شكل دادي،ازت ممنونم.
از تيم استقلال از من نپرسيد كه اعصابم خورد ميشه،واقعا اين عليزاده نفهم چطوري تا اينجا رسيده كه تونسته در تيم هاي استقلال و شانسپوليس بازي كنه،اين آقا از دو قدمي توپ رو زد بيرون،توي اين هفته مجيد كامكار و ارژندي منو كچلم كردن،آخه شانسپوليس ،رو حساب شانس با 3تا تيم آبگوشتي افتاده،فكر كرده حالا داره با الاتحاد عربستان با اون همه تماشاگر بازي مي كنه،من مطمئنم اگه استقلال از گروهش صعود كنه كارش راحتتر از شانسپوليسه.
راستي سال نو مبارك،امسال منو و بهنام و مامان و بابام و خواهرم در كنار هم سال رو نو كرديم،مهدي خونه خالم بود و هادي با زنش رفتن تهران خونه زنش.
شبكه تهران از بهرام رادان دعوت كرده بود،كه من داشتم با اشتياق اونو مي ديدم،وقتي از بهرام پرسيد آدم صادقي هستي،بهرام گفت،يه درس داشتيم كه استادش مي گفت،تمام بيزينسمن هاي موفق دنيا بارزترين خصوصيتشون ،صداقتشونه.
يه چيزي ،من روز عقد نشستم كلي آهنگ شاد و بندري گلچين كردم،پسرداييمم هرچي گفت بزار گروه اركسم رو بيارم،بهنام گفت نه،انشااله برا عروسي.
پس فردا هم عقد زهرا است.
من موقع سال تحويل تو دستم قرآن و جزوه ام دستم بود.
راستي نگفتم،من قبل عقد رفتم خونه آرش اينا تا اتو مو بكشه برام،واي كه چه فيلمي داشتيم،يكم اتو مي كشيد بعد ژل مي زدم و دوباره اتو كشيد و يكمم تافت زدمو و قرار بود چسب مو هم بزنم و خلاصه ،بعد از اينكه دهن موهامو سرويس كردم،مثل اين برق گرفته ها رفتم عروسي.
خب ديگه كاري ندارم.
فقط دستا بالا،خدايا توي سال جديد اتفاق هاي جديد و خوب بيفته،خداي من تمام جوانهاي دم بخت مثل داداشم ،سر و سامان بگيرند،خداي خوبم تمام دانشجوها توي درساشون موفق باشند و تو خودت توي راه حولمون بده،تا موتورمون روشن روشن بشه و ديگه تا اتمام كارها روشن بمونه،خدايا تمام مريضها رو شفا بده،خدايا تمام شاديها رو به خونه ما بيار و تمام غمها رو از خونه ما دور كن،خدايا چنان كن سرانجام كار تو خشنود باشي و ما رستگار.
یه اس ام اس از فتحی و پیمان گل
سال نو را پیشاپیش، پس و پیش ، پیشو پس، از راست به چپ ،و از چپ به راست تبریک عرض، طول و ارتفاع آن را حساب کنید.
یه آف
دخترها مثل سيب هاي روي درخت هستند. بهترين هايشان در بالاترين نقطه درخت قرار دارند. پسرها نمي خواهند به بهترين ها برسند چون مي ترسند سقوط کنند و زخمي بشوند، بنابراين به سيب هاي پوسيده روي زمين که خوب نيستند اما به دست آوردنشان آسان است، اکتفا مي کنند. سيب هاي بالاي درخت فکر مي کنند مشکل ازآنهاست درحالي که آنها فوق العاده اند. آنها فقط بايد منتظر آمدن پسري بمانند که آن قدر شجاع باشد که بتواند از درخت بالا بيايد
خدا من هيچي نمي تونم بگم،خدا من نوكرتم،يادمه چند ماه پيش توي اين وبلاگم داد مي زدم،و مي گفتم كه "خداااااا قسمتم رو به من بفهمون"،و حالا دونستم اين همون قسمت منه.
بگذريم..
خوابم مياد شديد
ديروز با كلي دوندگي ،نامه معافيت تحصيليمو گرفتم و همون روز رفتم از پيام نور انصراف دايم دادم.
امروزم ديگه رفتم مدركو ارايه كردم،و با شركت در جلسه معارفه،كه مهمترين بخش برنامشون ،طارف موز و كيك و سانديس بود،بعد از كلي درس خوندن فهميدم كه بايد حجابم رو رعايت مي كردم.
حالا بگذريم كه اونا منو از ديدن فوتبال استقلال محروم كردند،اما با ياسر سرتاسر مسير رو فوتبال رو از طريق راديو دنبال كرديم.
ولي يه چيزي بين خودمون بمونه،خوراكي خوب توي يه مجلسي به تمام افراد طبقات مختلف جامعه حال ميده.
امروز فهميدم،كه حداقل شصت درصد،كارشناسي كامپيوتر از راه هاي دور مثل،لرستان،خوزستان،كرمانشاه و يزد و تهران و غيره اومدند،و اكثرا دخترن،كه خوب راضي شدن بيان.
ولي واقعا اينجا ديگه كارشناسيه،يعني تا آخر ترم براي هر درسي بايد دو تا نرم افزار كاربردي رو ياد بگيري و پروژتو ارايه بدي،يعني من با توجه به اين فكر نكنم تا بيستم عيد بيشتر برم سر كار،اونم سر يه قضيه اي.
استقلالم اميدوارم تو باشگاههاي آسيا موفق باشه،تا چند دقيقه پيش هادي و زن داداشم اينجا بودند و البته قبلشم بهنام(ديگه دامادمون) و مامانش اومده بودند.
يادتو نره من ايد گرفتم،ديگه بشكن نزنم.
شب بخير،خواب يه خورده از سرم پريد،با باي
هيشكي اونو يه لحظه پاش نمي كرد
هيشكي يه لحظه هم نگاش نمي كرد
مي گفت كه تنهايي و بي وفايي
يه روز به آخر برسه الهي
تو شعراي سپيد من
جايي نمونده واسه تو
سياهي و در به دري
از روزگار من برو
عزيزم يادت مياد كه گريه هات
چه جوري آتيش به جون من ميزد
نمي شد بهت بگم دوست دارم
تا مي خواستم زبونم بند ميومد
كوچه هاي خلوتو قدم زدم
توي هفته هاي تلخ و بي صدا
حالا روزا همشون سه شنبه ان
لعنت خدا به اين سه شنبه ها