تبليغاتX
لحظه های زندگی من
همه مي گويند من،پس چرا كسي به من اشاره نمي كند
سلام
چي شد من امشب اومدم به عشقم به گلم به ماهم به وبلاگم سر بزنم،خودم هم نمي دونم.

از كجا بگم از درسم از دور و برم يا از فوت زن داييم.
از امتحانات ميانترمم بگم كه دوتاشو دادم،يكي معادلات كه حسابي خراب كردم و 34 از 120 گرفتم و دومي امتحان رياضي گسسته،كه بد نبود و استاد از ترس اينكه زير آبش خورده بود،تصميم گرفته بود سوالات رو عوض كنه و آسون بگيره.
خلاصه يكشنبه امتحان گرافيك دارم و هيچي نخوندم.
يه چيزي بگم،تازگيا با دختري دوست شدم،بالاخره بعد از عمري،يه بار شماره دادم،و اما نكته جالب اينجاست كه غزاله دختري كه باهاش دوست شدم،خيلي چيزهايي داره كه من مي خواستم، يه دوست دختر داشته باشه و خيلي چيزها هم نداره.
مومنه(نماز صبح بيدارم مي كنه)،تقريبا زيباست، اولين بار است كه با پسر دوست ميشه(واقعي)،و اخلاق آروم و حساس،ولي خب تحصيلاتش رو هنوز شروع نكرده و خيلي سطحي نگره،اطلاعات عمومي ضعيفي داره،چندان كه من مي خوام بهم توجه نمي كنه،راهش يكم بهم دوره و غيره.
البته من فكر مي كردم،مي تونم يه رابطه شوخ و شنگي مثل تجربه قبلي باهاش داشته باشم،اما وقتي متوجه مومن بودن خودش و خانوادش شدم،بيشتر در موردش فكر كردم.
اما در مورد ازدواج بايد بگم اولا من خيلي بچه ام،و بعد از اون اخلاق هاي ما بهم ديگه نمي خوره،من دختر خيلي شيطون دوست دارم،كه بتونه پس كاراي من بر بياد،كه اون آروم و متينه،توي اين دو سه هفته هم،خيلي باهم دعوا كرديم،و چند بار دل سردم كرده،اما از رفتارامون مشخصه كه دوست نداريم هم ديگه رو از دست بديم.
من فكر مي كنم مي تونم بهتر از اين گيرم بياد،ولي بعد از كلي فكر مي بينم خب قطعا نفر بعد خيلي از شرايط اينو نداره.
تو اين مدت فقط يه بار رفتيم بيرون،جالبه جفتمون دفعه اولمون بود و اون حسابي مي لرزيد،رفتيم باغ گلها،يه دو ساعتي اونجا با هم حرف زديم،روز تولدش بود بردمش ناهار علي بابا،خيلي معصومه،خيلي احساس مي كنم دوست دارم كمكش كنم تا بكشمش بالا ولي طوري كه زياد شيفته من نشه.(توي دانشگاه ديدمش و چند هفته اي توي كارش بودم)

خب بگذريم،فقط به اين قناعت كنم،كه حسابي منو درگير خودش كرده و در روزاي اول اينقدر ذهنم درگيرش بود كه درس نمي خوندم،و جالبه درست وسط ميانترمام با هم آشنا شديم.

و اما از زن دايي عزيزم بگم،زن دايي كه هيچيش نبود،حتي سرما خوردگي هم نداشت،اما به يكباره فوت كرد،كل فاميلش اينطوري فوت مي كنن،پريروز رفتيم اونجا،دختراش و نوه هاش مخصوصا ميلاد،خودشونو كشتن،واقعا غير منتظره فوت كرد،خدايا مي دانم بندگان عزيزت را اينچنين دعوت مي كني،اما همه ما را ببخش.

از دورو برم بگم،از وبلاگ دانشگاهمون كه بچه ها دارند،روز به روز فعاليتشون رو بيشتر مي كنن و رضا كه خودشو كشته،از راه رفت و برگشت دانشگاه بگم كه خيلي حال ميده و توي اتوبوس خيلي خوش مي گذره.
راستي يكشنبه شب رفتيم خوابگاه بچه ها خوابيديم،با عليرضا و رضا،واي چيكار كه نكرديم،كلي آهنگ و بي مزه بازي و خنده،ولي خب واسه امتحان فرداشم خوب خونديم،خوبه از ايوب و شهرام و عليرضا و مصطفي و سركاري سوسانو هم يادي بكنم.

اما از چي نگفتم از انتخابات كه قطعا شركت مي كنم و راي مي دم،مناظره ديشب رو ديدم و برام جالب بود،مناظره امشب هم كه محسن رضايي ميوه پوست مي كند و ميرحسين هم دهن ملت مي گذاشت و مردمم هلپ هلپ مي خوردند.

تورو خدا يكي راهنماييم كنه،با اين دختر چيكار كنم،چطوري درسامو بخونم،واسه آيندم چيكار كنم،كلي پروژه انجام نداده دارم،پروژه تري دي مكس،تي بي پي اس،و آز مهندسي كه در مورد بي پي ام است.

عليرضا مي گفت اگه با يه دختر ديگه دوست بشي ميلت به اين كم ميشه و ديگه اونقدرا درگير اين نيستي،نظريه جالبيه ولي من نمي تونم.

همه مي گويند من،پس چرا كسي به من اشاره نمي كند.لحظه نویس

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388لحظه 2:2 توسط لحظه نویس |

آسمان خورشید را از ما گرفت
اي واي
كه رفتي و نماندي.
اي واي برمن كه اگر تو 1000 بودي ،من 2را هم احساس نكردم.

چه خبري به من رسيد،انگار بند دلم پاره شد،شايد فكر مي كردم كه چنين انسانهايي نبايد مي رفتند.
بدون اختيار چشمانم اشك آلود شد،با اينكه حتي يك درصد ايشان را درك نكردم.

      ارتحال عالم رباني حضرت آيت الله العظمي محمد تقي بهجت را به تمام مسلمين جهان ،مخصوصا شيفتگان ايشان تسليت عرض مي نمايم.

زندگي‌نامه آيت‌الله العظمي محمد‌تقي بهجت فومني(ره)

گفتگو با آيت‌الله مصباح يزدي درباره زندگى آيت‌الله العظمي بهجت

شايد اينجا شروعي بشود براي شناخت هر چه بهتر ايشان

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388لحظه 0:26 توسط لحظه نویس |

تو چقدر ساده بودي
صداي كامپيوتر ديزلي اي كه بعضي وقتا اعصابتو خورد مي كنه.
سرعت اينترنتي كه گاهي انگار داري مي فهمي كه راس راسي عمرت تلف شده.
ياد بروجردي كه ،واقعا نمي خوام يادش كنم.
ياد پاختري كه فقط يه وجب ديگه تا گرفتنش فاصله داشتم و اون از ترس دستاي من، خودش رو به شيشه زد و مرد و در لحظات آخر چه قرآني بالا سرش خوندم.
الان يادم افتاد،وقتي توي صف سينما واسه ديدن فيلم آدم برفی ايستاده بوديم،مرده زد تو صف و وقتي مردم اعتراض كردن،اون ناخودآگاه به بچه اش گفت،مگه نه بابا،بچه كوچك از همه جا بي خبر گفت،آره ،و همه قبول كردن كه اونجا جاي اونا بوده،يادش بخير عجب بستني اي بابايه به خاطر دروغ بچه اش براش خريد،بستني اي كه بعد براش گرون تموم ميشه.
راستيا يادش بخير من سي دي خوبامو تو مدرسه مي فروختم،يادته مدير مدرسه اومد سر كلاس و كلي ازم تعريف كرد،يادته شورا شدي و فكر كردي خيلي جايي خبريه،يادته چقدر تيپ معمولي و ساده مي زدي و بدون ژل و مل مي رفتي و با همه هم جور بودي.
آخ كه تو چقدر ساده بودي.
يادمه
آره يادمه ،ماه آخر توي بروجرد در حالي كه امين تنهات گذاشته بود و برگشته بود،چه عذابي سر چكهاي برگشتي كشيدي،هيچ وقت يادم نمي ره كه بعد از 4سال دوباره حتي توي خواب انگشتامو مي خوردم و اين كارو هنوزم مي كنم.
يادته رفتي سر كاري كه شوخي هاي عباس و جمال بي فرهنگ رو نمي تونستي تحمل كني،يادته چقدر جوش الكي زدي.
يادته توي كارداني با افتخار قدم مي زدي و فكر مي كردي همه دارن نيگات مي كنن،ولي حالا كه فكرشو ميكنم مي بينم عزيزم
تو چقدر ساده بودي.
يادته وقتي روزاي آخر مي خواستن ازت سفته بگيرن،تو خلوت خودت چقدر گريه كردي و گفتي بيار تا امضا كنم،و اونا هم نياوردن.
الان كه فكرشو مي كنم مي بينم ،كلي از اون آدما اطلاعاتي و جاسوس و پاچه خوار بودنو
 و تازه يادش مي افتم كه گله،تو چقدر ساده بودي.
يادته امين با حسيني مي تابيد،به من بد اونو مي گفت،به اون بد من رو مي گفت و بين ما شده بود واسه خودش رييس حسابداري،يادته امين واسه هر چيزي فكر ميكرد و تو همه واست فكر مي كردن،وقتي يادش مي افتم به خودم مي گم خيلي ساده بوديا.

حالا 21 سالته،با كلي ياد و خاطره،كه همش به تو ثابت مي كنه كه ساده بودي،همش به تو ثابت مي كنه كه ثابت نبودي،همش به تو ثابت مي كنه كه مهره سرباز واسه شطرنج بازا بودي و همه اينا به تو مي فهمونه كه الان هركي جاي تو بود،واسه خودش حداقل يه ماشين خريده بودو بوي عطرش كليا رو مست كرده بود و كلياي ديگه واسه رفاقت باهاش سر و دست مي شكوندند.

تهشو بگم،عقبي،در حالي كه روزي جلوترين بودي.
وضومو گرفتم،برم نماز بخونمو  قرآن.
يه روزه ديگه هم نزديكتر شدم به ميانترما و پايانترمهام،ولي هيچي نشد.
امروز از صبح شروع كردم براي بار چندم،كتاب "چه كسي پنير منو جا به جا كرد" رو خوندم،كتاب 70 تا 80 صفحه اي كه يه ضرب تمامش كردم.
نكاتشو بگم،باشه مي گم:
اگر تغيير نكني،از بين مي روي.
اگر نمي ترسيدي،چه مي كردي.
پنير را بو كنيد تا از زمان كهنه شدن آن آگاه شويد.
هرچه سريع تر پنير كهنه را رها كني،زودتر پنير جديد را پيدا خواهي كرد.
توجه به موقع به تغييرات كوچك،به تو كمك مي كند كه خود را براي تغييرات بزرگتري كه در راه است آماده كني.
تغييرات رخ مي دهد،خواه بخواهي يا نخواهي.

خب من برم ديگه،اصلا از وضع درسيم راضي نيستم،افكارم رو بايد يكم تغيير بدم،قرآن خوندن هميشه به من كمك كرده،من توي سه روز گذشته اصلا آدم خوبي نبودم،من امروز خط ايرانسلم رو برداشتم و مي خوام يه مدت از آشناهام دور باشم.

ولي ديگه نمي خوام مثل قبل بترسم،شوخي نكنم،اين در حاليه كه رقص رو كامل گذاشتم كنار و اصلا قصد ندارم رفتارم رو با خانوادم و بقيه اصلاح كنم،تازه فهميدم كه بايد اينجور زندگي كرد تا حسابت كنن،بايد اينجور لباس پوشيد تا قبولت داشته باشن و البته فكر نكني از پوشيدن و انجام چنين رفتارهايي در عذابما،نه برعكس من عمرم فكر مي كردم،اينجوريم و همه هم باهامن،ولي تازه فهميدم،اينجوري نبودم و كلي هم حسابم نمي كردن،تازه شدم قلعه شطرنجشون و واسه مات كردن ،بايد سربازاي بدبخت رو برسونم آخرو  وزيرو به اسم خودم بيارم تو.

پس به اميد،حالا چه اميدي رو نمي دونم،ولي به اميد بهتر از اينها،ما ناشكر نيستيم،ولي بايد با پنير حركت كنيم و لذت ببريم،هادي خونه رو پس فردا تخليه مي كنه و نمي ره توي اون خونه اي كه خريديم بشينه،واسه همين شايد بياد پيشه خودمون.
باي.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388لحظه 0:38 توسط لحظه نویس |

تو کفم
سلام
خوبين
الان حالم گرفته بود يهو دلم خواست بنويسم.
مي گما من خيلي درس دارم،خيلي هم پروژه و تحقيق و ميانترم و چيزاي ديگه دارم.
واقعا نمي دونم،چيكار كنم،تازه مهمترين نكته اش اينجاست كه بلد نيستم و از درساي مهم فقط اندازه سي درصد يا كمتر رو بلدم.
ولي همين الان از خيلي از پسراي كلاس سرم،ولي خب من خودم تجربه قبلي دارم و مي دونم كه الان كجا وايسودم و اگه يكم شل بجنبم،قطعا مي افتم و دردسر هاي ديگه،همينطور بعضي بچه هاي كلاس خيلي شوتن،و منم خيلي بهشون مي گم ولي ديگه خسته شدم،توش موندم چجوري كارداني گرفتن.

امروز يا همون ديروز(از بس نصفه شب نوشتم،هي امروز ديروز مي كنم)،امتحان تربيت بدني داشتم.
تست اول روپايي بود،تو كمتر از يك دقيقه 60تا زدم ولي هنوزم باورم نمي شه،تست دوم شوت به ديوار بود،تو 30ثانيه،29 تا زدم و ركورددار شدم،تست سوم هم دريبل بود،در15/3 ثانيه رفتم،اينم ركورددار شدم،تست چهارم،دو سرعت بود،توي اين، نفر دوم شدم،چون خسته هم شده بودم.
حالا با اين اوصاف مي تونم اميدوار باشم كه 20 بيارم.

خيلي حالم يه جوريه،نمي دونم به خاطر صبح كه نايينيه خرابم كرد،ناراحتم يا به خاطر بعدازظهر تو اتوبوس كلي  حال كرديم خوشحالم.
واقعا الان حتي نمي دونم گرسنه هستم يا نه،تازه هم شام خوردما،مي تونه حالم هم به خاطر سرما خوردگي باشه،شايد.
واي واي آقا آقا عقبيها،مي افتي ها،من همش يا اولشو خراب مي كنم و يا آخرشو،نكته جالبش اينه كه حتما يه جاييشو خراب مي كنم و نكته بعد اينه كه اون جاهاييرو كه خراب نمي كنم،فوق العاده و دور از باور عمل مي كنم.

حالا به نظر شما من آدم عادي هستم.

جالبه ،غريبه كه تو جمعمون نيس،چند وقته هي دوست دارم ،بگن آقا اين با بقيه فرق داره،اين آقاي لحظه نويس اصلا يه طور ديگه است،انگار از يه كره ديگه اومده،همه چيزش تكه،همه چيزش منحصر به فرده،خيلي باهاله،حالا كه كسي نيس ،اصلا ديوانه كننده اس اين لحظه نويس.

راستي تو كف موندم ببينم تكليف استقلال و امير قلعه نوعي و جذب بازيكناش چي ميشه.

ميگما،هيچي،هي دوست دارم تايپ كنم،
مي خوام دستم رو الان از روي كيبورد بردارم

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388لحظه 1:17 توسط لحظه نویس |

دوست داشتم اينجوري شروع كنم
سلام
بسم الله الرحمن الرحيم
دوست داشتم اينجوري شروع كنم.

چه خبر از روزايي كه گذشت؟
-اي بد نبود،خلاصه گذشت.
چه كارايي كردي؟
احترام نگذاشتن به داماد و خانواده،يكم معادلات آرش باهام كار كرد،و مهمتر از همه امروز ارايه دادم و خيال خودمو راحت كردم.
بزار يكم از امروز(ديروز) بگم كه كلي،ديروزش خودمو آماده كردم كه جلوي آقايون و خانم ها ضايع نشوم،و رفتم سر كلاس،اولش خانم مظلومي ارايه داد،منم بعد از اون شروع كردم،اولش صدام مي لرزيد،ولي زود جمعش كردم،يكم قدم ميزدم و كمي مي ايستادم و بعضا به پاور پوينتم اشاره مي كردم،حدود 20 دقيقه شد كه براشون صحبت كردم و با سوالم،فهميدم كه درس رو گوش مي دادند.
خلاصه تمام شد و براتي سوالي كه بهش گفته بودمو،با تاخير البته ازم پرسيد و منم جواب دادم و با تشويق حاضرين نشستم.

خدارو شكر به خير گذشت،يه ارايه ديگه هم دارم كه اونو اصلا وارد نيستم،بازم اين در مورد وبلاگ بود و من تجربه شو داشتم.
جالب اينجاست كه براتي ،سوتي هامو يادداشت كرده بود،بعد بهم گفت،از جمله "اغراق" به جاي "اغرار" و كلي خنديدم.
و در آخر هم وبلاگي كه براي دانشجوهای کامپیوتر ساختم رو معرفي كردم و چندتا از خانمها برا همكاري بهم پيشنهاد دادند.
براتي و پيرمرادي،كمي حسادت به خاطر ارايه خوب،ايوب كمي تعجب به خاطر استرس قبلش و نصر كه كلي حال كرده بود و مي گفت خيلي از ريلكسيت خوشم اومد.(نظر نصر خيلي واسم مهمه)

خب آقا لحظه باشي انگار خيالت يكم راحتتره،مشكلت با خانوادت حل شد؟
-نه،هنوز قهرم و دلم نمي خواد ديگه باهاشون صحبت كنم،هنوز اكثر وقتم رو در اتاقم مي گذرونم و اينكه اتاقم رو خوشكل چيدم،خودش باعث اين موندگاري هم شده.

قبول داري خيلي داري فاصله دار از كاردانيت عمل مي كني؟
-نه اونقدارا،من همون آدم قبلم،قطعا نمي تونم 90% تغيير كنم،ولي قطعا چون قبلا چنين شرايطي رو درش بودم،حالا با تجربه تر و با ديد متفاوت عمل مي كنم،در مورد خانواده ام بايد بگم ،خيلي وقت بود كه چنين دعوايي باهاشون نكرده بودم و حالا مني كه آدم قبلي نيستم و بزرگتر از قبل شدم ،ديگه نمي تونستم چنين وضعي رو قبول كنم،
و مهمتر از همه آدمي شدم ،كه حاضره بدبختي و گشنگي بكشه اما زير منت كسي مثل داماد و غيره نره و ديگه خيلي زود،دور آدمايي كه بهم بي توجه اي مي كنند روخط مي كشم و درصدد جبران و شكستشون بر ميام.

از درسات بگو؟
-تعريفي نيست،متاسفانه درساي اين ترمم حجم فوق العاده بالايي داره و اگر براي مثال تمام نوزده واحدم رو پاس كنم،شايد گرفتن كارشناسي كار سختي نباشه.

از خودت بگو؟
-امروز رفتيم با نصر و براتي خونه ايوب اينا ناهار خورديم و كمي از فيلم زنها فرشته اند رو ديديم و خيلي زودتر به طرف دانشگاه راه افتاديم.
جمعه اين هفته هم امتحان تربيت بدني دارم و اميدوارم كه اولين بيستم رو در اين دانشگاه بگيرم،هفته اول و دوم ماه بعد هم ميانترمهاي معادلات و گسسته ام است و اونا سخت برنامم رو بهم ريخته.
همينطور فكر BPM و ساخت تيزر با فلشي كه هنوز هيچي بلد نيستم،شديدا كار رو برام سخت كرده.

از اس استون چه خبر؟
-استقلال روزاي بدي رو گذروند و كساني بودند كه مي خواستند با قهرمان نشدن استقلال،اون رو بيشتر به حاشيه ببرند،كه حالا با وجود قهرماني هم ،كمي از نقشه هاشون داره عملي ميشه.
امير قلعه نوعي استفا داد،و شايد بهتر شد، چون اون ديگه اشباع شده بود،البته خبرا رسيده كه قلعه نوعي همين روزا سپاهاني ميشه و قطعا سپاهان مقتدري رو مي بينيد.
واعظ هم كه مدير كارآمديه،كارت تمام ليدر ها رو باطل كرده و مي خواد با اين كار فرهنگ رو به ورزشگاهها بياره،و همينطور مي خواد سقف قراردادهاي استقلال را روي 200ميليون نگه داره،پس بايد براي فصل بعد انتظار استقلالي رو بكشيم كه خيلي از بازيكنهاي قبليشو نداره،بازيكنهاي جديدش چندان خوب نيستند و مربي خارجي هم كه هر روز با حواشي متفاوت در صدد اخراجشند،كلا واعظ آشتياني براي يك تيم شهرستاني مناسبتره.
اما از صميم قلب اميدوارم،استقلالمون خراب نشه و سال ديگه براي آسيا بسته بشه.
راستي از تمام مردم عزيز مي خوام مايلي كهن ديوانه رو يه جور آرومش كنند،حرفاي بعضا درست اون هيچ كمكي به مردم و ورزش نمي كنه.

لحظه نويس من،حرف آخرتو بزن؟
-دوست دارم هرچه زودتر مواردي كه رو ي كاغذ آوردم و اكثرا درسي هستند رو خيلي زود و به سلامت اجرايي كنم و هنوز بحث يه همدم خوب برام مطرحه،گرچه ديدم، عوض شده،اشتهام زياد شده،و انتخاب برام فوق العاده سخت.

دوست داشتن رو دوست دارم چون باعث میشه دوستم داشته باشند.

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388لحظه 3:22 توسط لحظه نویس |

به کوریه چشم دشمنان استقلال قهرمان شد
سلام به خودم و خودت
اين يه تيكه از متني بود كه واسه ي خيلي از پرسپوليسيهاي سوراخ تايپ كردم.
ديروز با بچه ها از راه دانشگاه ،مستقيم رفتيم چيز و ميز و ناهار خريديم و رفتيم خونه مهدي اينا،بهارستان،ناهارو زديم ،رضا كياني ژل رو ،روي سر حميد خراب كرد،كلي هم ليم بازي،دو بارم ژل رو حميد رو سر من خالي كرد،و كلي ليم بازيه ديگه،بعد بازي اس اس هميشه قهرمان رو ديديم ،و من تا زماني كه فولاد گل سوم رو نزده بود،هيچ خوشحالي نكردم ،از اونجا بود كه اميدوارانه به بازي نگريستم و بعد گل نكردن پنالتي برهاني احمق،بيشتر نگران شدم،خلاصه بچه ها رفتن و من شب رو خونه مهدي موندم و رفتيم بيرون و مردم ريخته بودن تو خيابون با پرچمهاي آبي و من مثل ديوونه ها مي رفتم وسط خيابون و باهاشون خوشحالي مي كردمو بعد قليون و خريد و خوابيدن و صبح با هم رفتيم دانشگاه و سر كلاس خسته كننده و گيج كننده رياضي گسسته.
خلاصه عزيزان استقلال قهرمان شد به لطف برد فولاد خوزستان،فولادي كه با مجيد جلالي خيلي چيزا رو ثابت كرد،دستتون درد نكنه.
امروز آمار و ارقام پايان ليگ رو ديدم،استقلال:تيم اول،بهترين گلزن،بهترين خط حمله و بهترين خط دفاع،بيشترين برد،بيشترين برد متوالي و خيلي چيزاي ديگه كه همه نشون ميده استقلال به حقش رسيد با اميرخان قلعه نوعي كه واسه اولين بار چشمان اشك آلودش رو ديدم.

اما از حق نمی گذرم که ابراهیم زاده یکی از مربیان با دانش و خیلی خوبیه که تجربه این موقعیت رو نداشته.

من تو خونه دعوام شده و چند روزيه باهاشون قهرم و اين تو بميري از اون تو بميريا نيستو و كوچكترين چيز من رو عصبي مي كنه،شايد برد استقلال اولين خنده واقعي رو بعد چند روز بر لبانم گذاشت،البته من بيشتر روز رو تو اتاقم هستم و مواقع ضروري ميرم پايين،دارم به سمتي ميرم كه توش نبودم ولي ديگه مي خوام تجربه كنم و البته من با رويكرد مثبت و منطقي دارم به اون سمت ميرم و فكر مي كنم اين دعوا با بقيه قبلياش فرق داشت،فقط توي اين خونه برا بابام دلم مي سوزه و اگر فكر اون نبود توي اين چند روز كارايي مي كردم كه تا حالا نكرده بودم،وضعيت بغرنجه.

ديشب خيلي خوشحال بودم و به همه زنگ زدم و دهنشون رو سرويس كردم،مجيد مطالبات و امين و عمو علي و علي و محمد(سهيلا)،ميلادي كه گوشيشو بر نيم داشتو من زنگ زدم مغازه و سوتي داد و منم حالشو گرفتم،اينا دوهفته پيش تو باغ اعصابم رو خورد كردند و با هر باخت استقلال اس ام اس هاشون رو روانم مي كردند،الانم اونقدر ناراحتن كه كاردشون بزني خونشون در نمياد.

مي خوام يه حال اساسي از بعضيا از جمله خواهرم و  شوورش بگيرم،كه منتظر گذشت زمان و فرصتم.

درسا سخت شده و منم عقبم و خلاصه وضعيت بدجوري سگ شده،اما اگر برنامه ريزي كنم و دور رفقا رو خط بکشم،مي تونم تا يك ماه آينده خودم رو كامل مسلط كنم.
امير قلعه نوعيه          سرور هرچي لنگيه
اتفاقات بدي در شرف وقوع در فوتبال ماست.
مي خوام و دارم كاراشو مي كنم كه يه لبتاپ خوب بخرم و ديگه هيچ وابستگي به اين خونه ندارم،و برا ترم بعد 100% خوابگاهيم.

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388لحظه 23:50 توسط لحظه نویس |

تازگيها رها شدم
سلام
بالاخره وقت كردم بيام بتايپم.
خيلي وقت بود خيلي اتفاقا افتاده و خيلي دوست داشتم بيام ،خيلي هم سعي كردم،ولي خب خيلي دير شد.


عيد"
از كجا بگم،از عيدي كه گذشت و اونقدرا خوش نگذشت و از همه مهمتر درسامو زياد بهش نرسيدم.
ولي خب داماد گرفته بوديمو و توي عيد باهاشون اينطرف و اونطرف ميرفتيم.
دو روز قبل از، 13به در ،مامانم و مهدي رفتن كرج ،عروسي معصومه بود و خيلي هم بهشون خوش گذشته بود و من با ديدن فيلماش،واقعا كف كردم و گفتم كاشكي منم اومده بودم،علي كه ماشااله اون وسط به چشم برادري با همه فيض برد.
شب سيزده هم من حسابي حالم بد شد و جاي دشمنتون خالي اسهال و استفراغ پشت سر هم و صبحش بيمارستان و سرم و كلي آمپول و در نهايت از دست دادن 13به در.


دانشگاه"
دانشگاهم رفتم و بچه هاي گل رو ديدم و  البته از اينكه خيلي عقب بودم نگران و ناراحت.
الان كلي از جلسات رو پاكنويس نكردم و بعد از اون قطعا بايد شروع به خوندن كنم ، كه محقق نشده.
استاد معادلات ديفرانسيل كه قربونش برم،شوخي شوخي مي خواد همه رو بندازه و سر كلاس خيلي مي خنده و در آخر هم ميگه بريد حذف كنيد،تاريخ ميانترم هاش رو انتخاب كرده و من كلافه كه حداقل رياضي گسسته رو مي فهمم ،ولي معادلات رو نه.
بعدش دست به دامن آرش شدم كه ديدم هيچي حاليش نيس.
پروژه گرافيك هم غير درس خودش،ساخت انيميشن با فلش است كه من كتبش رو دارم و خوندن رو شروع نكردم.
پروژه درس شيوه و آز مهندسي هم كه كي حالشو داره.

استقلال"
از همه اونا مهمتر دوستاي من،عزيزاي من، كه اين استقلال كره خر،باباي ما رو در آورد،خواب و خوراك برامون نگذاشت،بيچارمون كرد،توي دو هفته،هم صدر نشيني در ليگ رو از دست داد و هم با باخت در جام باشگاههاي آسيا قعر نشين شد.
به خدا اشكم رو آورد دم مشكم،اونقدري كه حرص خوردم از دست اين اكبرپور آشغال و بقيه تيم كه به همه مي پريدم.
اين آقا اميرخان قلعه نوعي هم نشون داد مرد روزاي سخت نيست،و خيلي داره تا بزرگتر بشه،و بازيكن هاي استقلال هم نشون دادند كه چيزي به نام غيرت و هم دلي ندارند.
وقتي توي همون دو هفته ميايند،مي گن قلعه نوعي مربي تيم ملي است و روز قبل بازي استقلال در آسيا يكدفعه ،مايلي كهن رو انتخاب مي كنند،وقتي زرينچه بي پدر به قلعه نوعي تهمت تباني مي زنه،روز قبل بازي ،آقاي بهرام شفيعي(دشمن خوني قلعه نوعي)،توي برنامش دعواهارو بين اونا بيشتر مي كنه و زرينچه مي گه منتظر دادگاهم تا شواهدم رو نشون بدم،و همون جا آقاي تاج نايب رييس فدراسيون كه همه مي دونند كه با اون لهجه اصفهانيش ،قبلا هيات مديره تيم بوده و توي همين به هم ريختگي،در تمام سايتها و روزنامه ها و رسانه ها،اعلام ميكنه مي خواهم جلسه اي براي مبارزه با تباني برگزار كنم،و درست زماني كه استقلال به رده دوم ميره و كارشون عملي ميشه،زرينچه مياد توي كميته انضباطي جلوي 50تا دوربين ميگه ببخشيد و من بي تجربگي كردم،همون جاست كه همه به جاي قلعه نوعي،آدم بديه،ميگن آدم خوبيه و همه چيز تموم ميشه،به جز اينكه اونا توي اين مدت استقلالي كه يكسال قهرمان بود رو در هفته آخر آوردنش پايين،و حالا با يك سناريوي زيبا شاهد اين باشيد كه قلعه نوعي از استقلال كنار بره و با آوردن يك مربي خارجي،موج جديدي به راه بيفته.
آقايون خانم ها ،زمونه بدي شده.
ولش.

اتاق تكوني"
دو هفته پيش خانواده دامادمون اينارو،دعوت كرديم و بهترين پذيرايي رو به عمل آورديم،آخرشم با كلي رقص و فيلم و عكس به پايان رسيد منم قبلش باورتون نميشه ،سه روز دستم به اتاق بند بود،ديوارهارو تا 5 صبح كاملا تميز كردم،تمام پوسترهاي كامپيوتر رو كندم و پوسترهاي خيلي زيبايي كه خريده بودم رو باسليقه چسبوندم،تختم رو گذاشتم و تغيير دكوراسيون دادم،من حتي توي كمدها و توي كيسم رو تميز كردم،يعني كامل هرچي تو كيس بود آوردم بيرون و سشوار كشيدم.
خلاصه آرش مي گفت جون ميده واسه دوتايي خوابيدن.البته من يكيشم زوري ميام مي خوابم.

مهموني"
پريشب خونه داداش دامادمون دعوت بوديم ،بد نبود،من و محسن و فرزين بيشتر تو اتاق فرزين بوديم.
ديروزم به دعوت عمه از تمام تازه عروسها و خانواده هاشون،رفتيم باغ شوهر زهرا، خلاصه چندتا خانواده بوديم،حسابي بزن و برقص و بخور و بكش داشتيم.(بخور=غذا،بكش=قليون)،مهدي خالم هم زنگ زديم اومد،از چاقاله خورديم تا غيره.ماشين سواري هم حال داد،من توي اين جشن از زهرا خيلي خوشم اومد و با شوهرش خيلي قاطي شدم،حدوداً 5تا عروس داماد اونجا بودند.

خودم"
آدم بدي شدم و توي اين چند روزه خيلي گناه كردم.
تازگيها رها شدم،از وقتي كه مينا،جوجه فسقلي به مهدي جواب رد داده،به خودم گفتم ،بيا اين آدم پاك و خوب برسه به 30 سالگي ،اينطوري بشورنش،مگه دختر كيه،مگه مي خواد چيكار برامون بكنه،چرا همش ما بايد ناز بكشيم،چرا در حالت عادي، 30 % مغزمون مشغول دختره،منم اتاقم رو شيكش كردم،لباسهاي جور وا جور ديگه هم، با اين كه داشتم بازم خريدم،تمام چيزهايي كه من رو به اون وصل مي كرد و يادش مي انداخت،از جمله آيديش رو پاك كردم و از اين به بعد هم مثل مجلس ديروز،هر دختر خوب و خوشگلي مي بينم سعي كردم دلم نره،و دارم يكم فراموشي مي گيرم،كاش فراموشيم به اعلا برسه و ديگه به دختر با عشق نگاه نكنم.
من يه ماشين و يه لبتاپ خوب ميخوام،اميدوارم زودتر بهش برسم.

آف"
دلم مي خواست بهانه‌اي باشي براي فراموش کردن همه چيز... اما حالا دلم مي‌خواهد بهانه‌اي باشد براي فراموش کردن" تو" !...
دلم مي خواست بهانه‌اي باشي براي فراموش کردن همه چيز... اما حالا دلم مي‌خواهد بهانه‌اي باشد براي فراموش کردن" تو" !...
دلم مي خواست بهانه‌اي باشي براي فراموش کردن همه چيز... اما حالا دلم مي‌خواهد بهانه‌اي باشد براي فراموش کردن" تو" !...
 

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388لحظه 19:5 توسط لحظه نویس |

بغض تمام وجودم رو گرفت
درست زماني كه تمام حواسم به مرتب كردن كامپيوترم بود،ناگهان با اين فايل ركورد كه سوره واقعه رو خونده بودم برخورد كردم،تمام محتويات مغزم پاك شد،اشك توي چشمام حلقه زد،چشمامو بستم،انگار مثل زماني شده بودم كه آهنگ مورد علاقم آرومم مي كرد،يه لحظه به خودم برگشتم،گفتم هووي پسره ،كجايي ،اينه اينه اون ...ي كه همه دوستش داشتن،اينه اون ...ي كه بدون حركات موزون و حرفاي بي خودي و پاچه خواري،هر جا مي نشستن ازش تعريف مي كردند،چطور مي تونم به خودم برگردم،مي خوام ديگه با اين دوستاي دانشگاهم توي مسير همراه نباشم،مي خوام خيلي جدي كنار بقيه بشينم،فوقش تا يه مدت مي گن چرا اينجوري شده يا باهام قهر مي كنن،يا اينقدر از من بدشون مياد كه ازم بد ميگن،اما مهم اينه كه 1-خودم ميشم 2-هر كاري كه خودم علاقه دارم و ممكنه تو كره زمين فقط خودم علاقه داشته باشم رو انجام ميدم.
دوست دارم حرف بزنم دوست دارم يادداشت كنم،دوست دارم دستمو از روي كيبورد بر ندارم،چيه بابا يهو زده به سرم،نشنيديد طرف تو يه ثانيه از همه چيز بدش مياد.
يه حسي ميگه تو تمام عمرت اشتباهي بودي.
يه حس ديگه ميگه خيلي ليمي.
يه حس ديگه ميگه خيلي بي محتوا شدي.
امروز راضيه(دخترعموم)،اينجا بود،خيلي تحويلش گرفتم،خيلي هم خوش گذشت،هي مي خواست بگه اون و خواهرش مي رن تو اينترنت(اينو فقط من مي فهمم)،آخر كارم منو بهنام و خواهرم و اون ،حكم بازي كرديم و راضيه با شانس فوق العادش ما رو به پيروزي رسوند.
امشبم شهرام اينا اينجا بودن و بعدش رفتيم خونه عمو علي،تقريبا خوب بود.
يه چيزي مي گم بين خودمون بمونه،وقتي مي بينم خواهرم با شوهرش گرم ميگيرن و به هم دست ميزنن حس خوبي بهم دست نمي ده،خيلي غيرتي بودم و اين حركات خيلي معمولي هم باز منو تو دلم ناراحت مي كنه،البته به مرور زمان جا مي افته.
خيلي از ازدواج زده شدم،وقتي هم ،فكر ارتباط با دختر به سرم مي زنه،حالم بهم مي خوره،نمي دونم چيكار كنم،داره اين سردرگمي هم منو آزار ميده،من واقعا به روانكاو احتياج دارم،خوبه برم پيشه برادر دامادمون كه دكتراي اين كارو داره،واقعنا،ديگه دوست ندارم عاشق باشم،وقتي هم به ارتباط بي خودي با دوست دختر فكر مي كنم ،حالم بد ميشه،حالا پس چيكار كنم.
پريشبا عروسي زهرا بود،واي كه چقدر توي مسير تالار تا خونه،رقصيدند،هر دو دقيقه جلوي داماد رو مي بستند و وسط خيابون شروع به رقص مي كردن،دوستاي دامادم ماشااله مست بودند.
5 روزي از عيد رفتو من هيچكاري نكردم.
پريشبا ساعت 2 از بي خوابي پا شدم و كاري كه توي اين چند ماه دلم مي خواست رو تا ساعت 5 انجام دادم،يعني تمام كارهايي كه مونده بود و بايد انجام مي دادم رو نوشتم،شد 41 عدد،و به ترتيب اجرا براشون شماره گذاشتم،حالا هم توي عدد 2 هنوز دارم درجا مي زنم.
اينو قبل عيد در محل كارم،پشت كامپيوتر در حالي كه بيكار بودم،يهو به سرم زد و نوشتم:
صداي پاي عشق را از كوچه پس كوچه هاي دلم مي شنوم،انگار چون زليخا هر رهگذري را،يوسف،و هر صدايي را،نواي طنين انداز او و از همه نازلتر به هر پيراهني مي رسم،او را مي بويم،بلكه شايد،بوي پيراهن تو را بدهد،خدايا،خدايا،يا او را به من برسان و يا ولع رسيدن را در من بكش،شايد با اين كارت،حرص ماندن را به لقائش بخشيدم و زودتر آسماني شدم،و پرواز را در جواني تجربه كردم،گرچه مي دانم اثري از آثار جواني در من نخواهد بود و اميد، كه روح پيرم را زنده نگه داشته بود نيز از بين رفته است.

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین 1388لحظه 1:27 توسط لحظه نویس |

عقد خواهرم در پایان سال کبیثه،عیدتون مبارک

پريشب ،درست زماني كه سال كبيثه خودش را نمايان مي كرد،عقد تنها خواهرم بود،تنها خواهري كه بعد از كلي صحبت كردن با آقا بهنام،ديگر جواب رد را مثل تعداد كثير خواستگارهاي قبليش ،بر پيشانيش نكوبيد و با تامل بيشتر او را برگزيد،مادر و پدر و برادرانم نيز همچون من او را دوست دارند و از اين اتفاق خوشحالند.

ديروز ناهار و شام بهنام اينجا بود و قراره الانم برا ناهار بياد اينجا.
از عقد بگم كه توي خونه خواهر بهنام گرفتيم و منم كلي رقصيدم و كلي هم عكس گرفتيم،بهنام هم كه رقص بلد نبود،بالاخره توي راه آورديمشو ،يكم يادش داديم،داداشش ابراهيم و مسعود(پسر داييم)خيلي ضايع مي رقصيدند.
منم توي هفته قبل برا روز پنجشنبش كه عقد بود،رفتم يه شلوار دوختم،كفش و پيراهنم خريدم و البته كت خوشكل رضا رو گرفتم،چون هر چي گشتم كت خوشكل پيدا نكردم.

درسام خيلي روي هم تلنبار شده،يكي منو نصيحت كنه،كلي پروژه و كتاب گفتن كه بخرم و بخونم و بسازم،اما من هنوز نخريدم،واقعا دارم ديگه خيلي نگران ميشم.

راستي از كارم بگم،كه ديگه تمامش كردم و روز بيست و نهم آخرين روزي بود كه من رفتم سر كار  و با همه خداحافظي كردم،و با دست و روبوسي و گرفتن اشانتيون ها ،با كمال ميل كارم رو ترك كردم،خيلي از اين بابت خوشحالم،چقدر حال ميده ،من ديگه دوست دارم فقط به درسم فكر كنم و به غير اون هيچ مشغله اي نداشته باشم.
الانم زنگ زدم آقاي شهيدي،و صداي گلش رو شنيدم،آقاي شهيدي شما خيلي از اعتقادات من رو شكل دادي،ازت ممنونم.
از تيم استقلال از من نپرسيد كه اعصابم خورد ميشه،واقعا اين عليزاده نفهم  چطوري تا اينجا رسيده كه تونسته در تيم هاي استقلال و شانسپوليس بازي كنه،اين آقا از دو قدمي توپ رو زد بيرون،توي اين هفته مجيد كامكار و ارژندي منو كچلم كردن،آخه شانسپوليس ،رو حساب شانس با 3تا تيم آبگوشتي افتاده،فكر كرده حالا داره با الاتحاد عربستان با اون همه تماشاگر بازي مي كنه،من مطمئنم اگه استقلال از گروهش صعود كنه كارش راحتتر از شانسپوليسه.


راستي سال نو مبارك،امسال منو و بهنام و مامان و بابام و خواهرم در كنار هم سال رو نو كرديم،مهدي خونه خالم بود و هادي با زنش رفتن تهران خونه زنش.
شبكه تهران از بهرام رادان دعوت كرده بود،كه من داشتم با اشتياق اونو مي ديدم،وقتي از بهرام پرسيد آدم صادقي هستي،بهرام گفت،يه درس داشتيم كه استادش مي گفت،تمام بيزينسمن هاي موفق دنيا بارزترين خصوصيتشون ،صداقتشونه.
يه چيزي ،من روز عقد نشستم كلي آهنگ شاد و بندري گلچين كردم،پسرداييمم هرچي گفت بزار گروه اركسم رو بيارم،بهنام گفت نه،انشااله برا عروسي.
پس فردا هم عقد زهرا است.
من موقع سال تحويل تو دستم قرآن و جزوه ام دستم بود.

راستي نگفتم،من قبل عقد رفتم خونه آرش اينا تا اتو مو بكشه برام،واي كه چه فيلمي داشتيم،يكم اتو مي كشيد بعد ژل مي زدم و دوباره اتو كشيد و يكمم تافت زدمو و قرار بود چسب مو هم بزنم و خلاصه ،بعد از اينكه دهن موهامو سرويس كردم،مثل اين برق گرفته ها رفتم عروسي.

خب ديگه كاري ندارم.
فقط دستا بالا،خدايا توي سال جديد اتفاق هاي جديد و خوب بيفته،خداي من تمام جوانهاي دم بخت مثل داداشم ،سر و سامان بگيرند،خداي خوبم تمام دانشجوها توي درساشون موفق باشند و تو خودت توي راه حولمون بده،تا موتورمون روشن روشن بشه و ديگه تا اتمام كارها روشن بمونه،خدايا تمام مريضها رو شفا بده،خدايا تمام شاديها رو به خونه ما بيار و تمام غمها رو از خونه ما دور كن،خدايا چنان كن سرانجام كار تو خشنود باشي و ما رستگار.

یه اس ام اس از فتحی و پیمان گل

سال نو را پیشاپیش، پس و پیش ، پیشو پس، از راست به چپ ،و از چپ به راست تبریک عرض، طول و ارتفاع آن را حساب کنید.

یه آف

دخترها مثل سيب هاي روي درخت هستند. بهترين هايشان در بالاترين نقطه درخت قرار دارند. پسرها نمي خواهند به بهترين ها برسند چون مي ترسند سقوط کنند و زخمي بشوند، بنابراين به سيب هاي پوسيده روي زمين که خوب نيستند اما به دست آوردنشان آسان است، اکتفا مي کنند. سيب هاي بالاي درخت فکر مي کنند مشکل ازآنهاست درحالي که آنها فوق العاده اند. آنها فقط بايد منتظر آمدن پسري بمانند که آن قدر شجاع باشد که بتواند از درخت بالا بيايد


 

+ نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388لحظه 12:18 توسط لحظه نویس |

راست ميگن،قسمت هركسي روي پيشونيش حك شده؟
اگه يه روز صبح بري دانشگاه و فارغ التحصيليتو بگيري،اگه همون روز دانشگاه ديگه اي كه اصلا به درد نمي خوره و  مجبوري بري، قبول بشي،اگه بعدش ناگهاني ببيني رفتي سر كاري كه هيچ سنخيتي با شخصيتت نداره،اما بموني و كار كني،اگه چند ماه بعدش كه از زندگي خسته شده بودي ،زن عموت روزهاي آخر دفترچه علمي كاربردي،بگه حالا برو اينم بگير،و تو بدون هيچ انگيزه اي دفترچه رو تهيه كني،اگه امتحانات پايانترم پيام نورت با كنكورت توي يه برهه زماني بيوفته،اگه بيشتر اون درسايي كه تو پيام نور مجبور شدي بگيري توي كنكورم بياد و تو به خاطر اين آمادگي، درست در موقعي كه ديگه از پيام نور زده شده باشي، در كنكور قبول بشي، اگه بخواي انصراف بدي و بدوني چنين قانوني براي مشمولين وجود نداره،اما بفهمي كه اگه 10 روز دير تر اقدام مي كردي ،ديگه كار از كار مي گذشت و تو حتي توي همون پيام نورم نمي تونستي بموني،اووووون موقع با كمي تفكر، نمي گي :خداااا اين قسمت منه،و تو چقدر جالب همه چيز اين نظام هستي رو به هم ربط مي دي،آيا اگه يه شب يكي از فاميلهاي خيلي دور، مامانتو توي خيابون ببينه،و شماره بگيره و بچه خواهرشو براي خواهرت معرفي كنه،و بفهمي بعد از كلي سال اين همون مرد روياهاي خواهرته،و همه چيز در كوتاه مدت براي فردي كه اينقدر وسواسي بوده تموم بشه،اگه داداشت ،دختر خالشو بخواد و اون جواب رد بده،و اين همش نفرين كنه و لعنت بفرسته و مثل همين امروز صبح،بفهمي داداشت سر كار انگشتشو بدجوري بريده و اين انگشت همون انگشت حلقه اش است،اون موقع چي مي توني بگي.

خدا من هيچي نمي تونم بگم،خدا من نوكرتم،يادمه چند ماه پيش توي اين وبلاگم داد مي زدم،و مي گفتم كه "خداااااا قسمتم رو به من بفهمون"،و حالا دونستم اين همون قسمت منه.

بگذريم..
خوابم مياد شديد
ديروز با كلي دوندگي ،نامه معافيت تحصيليمو گرفتم و همون روز رفتم از پيام نور انصراف دايم دادم.
امروزم ديگه رفتم مدركو ارايه كردم،و با شركت در جلسه معارفه،كه مهمترين بخش برنامشون ،طارف موز و كيك و سانديس بود،بعد از كلي درس خوندن فهميدم كه بايد حجابم رو رعايت مي كردم.
حالا بگذريم كه اونا منو از ديدن فوتبال استقلال محروم كردند،اما با ياسر سرتاسر مسير رو فوتبال رو از طريق راديو دنبال كرديم.
ولي يه چيزي بين خودمون بمونه،خوراكي خوب توي يه مجلسي به تمام افراد طبقات مختلف جامعه حال ميده.

امروز فهميدم،كه حداقل شصت درصد،كارشناسي كامپيوتر از راه هاي دور مثل،لرستان،خوزستان،كرمانشاه و يزد و تهران و غيره اومدند،و اكثرا دخترن،كه خوب راضي شدن بيان.
ولي واقعا اينجا ديگه كارشناسيه،يعني تا آخر ترم براي هر درسي بايد دو تا نرم افزار كاربردي رو ياد بگيري  و پروژتو ارايه بدي،يعني من با توجه به اين فكر نكنم تا بيستم عيد بيشتر برم سر كار،اونم سر يه قضيه اي.

استقلالم اميدوارم تو باشگاههاي آسيا  موفق باشه،تا چند دقيقه پيش هادي و زن داداشم اينجا بودند و البته قبلشم بهنام(ديگه دامادمون) و مامانش اومده بودند.

يادتو نره من ايد گرفتم،ديگه بشكن نزنم.
شب بخير،خواب يه خورده از سرم پريد،با باي

هيشكي اونو يه لحظه پاش نمي كرد
هيشكي يه لحظه هم نگاش نمي كرد
مي گفت كه تنهايي و بي وفايي
يه روز به آخر برسه الهي

تو شعراي سپيد من
جايي نمونده واسه تو
سياهي و در به دري
از روزگار من برو

عزيزم يادت مياد كه گريه هات
چه جوري آتيش به جون من ميزد
نمي شد بهت بگم دوست دارم
تا مي خواستم زبونم بند ميومد
كوچه هاي خلوتو قدم زدم
توي هفته هاي تلخ و بي صدا
حالا روزا همشون سه شنبه ان
لعنت خدا به اين سه شنبه ها

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387لحظه 0:37 توسط لحظه نویس |